بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
از وقتی یادم نیست محبوب من!!! و به فردایی بیندیش که درهای زندگی را در فصلی جدید به روی تو باز میکند بعضی چیزها را باید عاشق شوی تا بفهمی بعضی چیزها را شاید هرگز نفهمی! محبوب من عادت، عشق نمیآفریند وابستگی، پایبندی نمیآورد باید دل بسته شوی باید سرسپرده شوی محبوب من از من بگذر من از فردا در سوگ چهارشنبههای خاکستری در سردترین جادههایی که از آن عبور خواهم کرد به یاد تو زیتون میکارم قلب من به شکستنهای بیدلیل عادت دارد من بیبهانه عاشق میشوم و بیبهانه میشکنم محبوب من از من بگذر... "شهره روحبانی" (بهمن 94) نامه هایم را نمی خوانده است... می سوزانده است... حرف هایم در دل شومینه باقی مانده است... برگرد ... چند روزی مانده است به آغاز بهار ... بهار نزدیک است و تو ... برگرد ... گفتی غـزل هایم حرف های کودکانه است ... تو را به معصومیت کودکانه ی غـزل هایم ... برگرد ... گفتی عشق شاعرانه ام و شعر عاشقانه ام را نمی خواهی ... به قداست غـزل هایم سوگند من نه شاعرم و نه عاشق ... برگرد ... ممنوعه ی منی کجا پنهان کنم تو را ؟ پشت کدامین واژه... کدامین سطر... لبریزم از تو عطر دلدادگی ام تمام شهر را پُر کرده است... و تو نازنینم آشکارترین ممنوعه ی منی... یادت که نمی رود ! حسودم و لبخندهای سر ِ دیگ نذری ات را با هیچ همسایه ای تقسیم نخواهم کرد ... حالی برای از تو نوشتن نیست ... درگیر کار و بار خودم هستم ... گفتم که فکر کار خودت باشی ... چندی ست فکر کار خودم هستم ... شیطان حریف عقل و جنونم نیست ... از دست های سبز خدا دورم ... آنقدر ملحدم که خودم چندی ست ... مشغول سنگسار خودم هستم ... روزگاری بود که دلم برای دیگری می سوخت ... اما ... این روزها برای خودش ... از " دو رنگ " بودن دلم بیزارم ... از دورنگی این روزگار ... امروز غروب که برمی گشتم خونه پیرمردی رو دیدم که آروم کنار در خونشون نشسته بود... داشت به چندتا بچه کوچیک که توی کوچه بازی میکردن نگاه میکرد ... شاید داشت به فرصت های از دست رفته اش فکر می کرد ... شاید ... هرچه سختترْ تو نرمترْ من... گُلِسنگ شدهام انگار! میگن ولنتاین روز عشقه اما من نه عشقی میبینم نه دوست داشتنی... یک مشت نقاب! یک عالم نمایش! روز تئاتر بر عشقای امروزی مبارک عزیز من!! اگر روزی نباشی خورشید طلوع نخواهد کرد پرندگان مهاجر آواز عشق سر نمی دهند اما... هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداد فهیدم،تو نباشی همهء جهان به کار خود ادامه میدهند تنها من، در لحظه ای که تو رفتی تمام شدم... من هستم اما نیستم بقول معروف: بی تو زنده مانی میکنم نه زندگانی هیچکس از آسمانِ گرفته توقعِ آفتاب نمیکند. با دلتنگیاَت کنار بیا مرد! نیستی در لحظاتم امّا لحظه ای بی تـــو نیست... تصویـر آخــر تصویـر توســت پُرتره همیشــه ناتمام... ایــن بار مـــن در تــو تمام شــدم... تـــــو فصل آخر مـن بودی... مي توانم سكوت كنم يا مثلن از قطاري حرف بزنم كه نيم ساعت تاخير داشت مي توانم چشمهايم را ببندم يا به پرنده اي دور از تو خيره شوم كه روي سيم برق برفهايش را مي تكاند... اصلن مي توانم با هر سياست نخ نما شده ي ديگري غرور مردانه ام را حفظ كنم! اما احمقانه است احمقانه است وقتي شعرهايم آنقدر ساده اند كه كودكانه اعتراف مي كنند من تو را دوست دارم!!! این فصل آخر است ببخش عاشقانه نیست امشب در این خرابه هوای ترانه نیست مردم دوباره پشت سرم حرف می زنند اما عجیب! لحن تو هم صادقانه نیست قلبی که جنس شیشه شد آخر شکستنی ست عشقی که گشت یکطرفه جاودانه نیست گفتم بمان به زخم غرورم نمک نپاش گفتی سزای عشق مگر تازیانه نیست با این همه اگرچه مرا برده ای ز یاد هرچند در وجود تو از من نشانه نیست باور نمی کنم که تو طردم کنی ولی رفتم برای ماندنم آخر بهانه نیست چند سال بعد... شرمسار عشق نیستم! اینکه هنوز بی تو زنده ام نه از بیوفایی من است نه از شیرین بودن زندگی قبول کن مرگ کارش را خوب بلد نیست! تــو بــاش... دور بـــاش امّــا بــاش... آهای عشقِ ممنوع!!! اینو بدون... بدونِ من هوا سرده الان گرمی تو!!! نمیفهمی... احساس می کنم کسی که نیست !!! کسی که هست را از پا در می آورد... آمد ردیف شعر دلت با : « نمى شود» دردم میان شعر و غزل جا نمى شود مى سوزم از حرارت و با دستمال خیس تبلرزه هاى عشق مداوا نمى شود دارم تمام یاد تو را درد مى کشم این دردها براى تو معنا نمى شود دارند از کنار تو آرام مى روند این سالها که با «تو» و «من» ، «ما» نمى شود بغضى گرفته راه نفس هاى شعر را... ابرى که جز به بارش دل وا نمى شود هى سعى کرده ام که از این دل بشویمت دارم تلاش مى کنم اما نمى شود هى منتظر نشستم و گفتى که: صبر کن! صبرى شبیه غوره که حلوا نمى شود پرسیدم از نگاه تو وقتش نیامده؟ این بود پاسخت که: نه! حالا نمى شود این خواب ها که برده مرا از خیال تو... تعبیر عاشقانه ى رویا نمى شود بیزارم از تمام جهانى که سهم ماست جایى که مهر و عاطفه پیدا نمى شود این آخرین شبى ست که خوابم نمى برد دیگر، شبى به یاد تو فردا نمى شود با آخرین غزل به هوایت گریستم دیگر غزل سراى تو تنها نمى شود دارم به رسم خاطره ها پاک مى کنم از روى گونه، اشک غزل را...، نمى شود... فردا که قاب عکس مرا حجله مى زنند هرگز دلى براى تو شیدا نمى شود من به تو نمیام درست! اما لطفا تو به خودت بیا... دارم مرور میکنم تو را تو خودِ خودِ منی... من، عاشقِ پاییز تو، عاشقی پا لیز من، سرگشتۀ باران تو، دست به دستِ آن من، در غروبی سرد تو، با طلوعی گرم من، مستِ پیمانه تو، مستِ یک خانه من، در حسرتِ یک گل تو، غرقِ در بلبل من، پای تنهایی تو، با چه تن هایی... دارم مرور میکنم تو را دوست دارم باور کنم این دروغِ زیبا را تو، خودِ خودِ منی... م.م (رهگذر) 94.04.04 کاش دلها در چهره بود... من با تو خوشم با اینکه ناخوشم... تو بخندی منم شادم من به خنده های تو سخت، معتادم م.م (رهگذر) سلامتی چشمی که چشم ما رو روی همه چشمها بست... من و بارونِ بی موقع من و احساسِ پژمرده من و کفشایِ لیزِ لیز من و یادآورِ پاییز من و یک استکان چایی من و فکرای هرجایی من و برگای خیسِ خیس من و دستایی که باید نیس من و چند جملۀ ساده من و حرفای پا داده من و دوستای نابِ ناب من و کابوسِ بد در خواب من و اشکای پنهانی من و یک دل پشیمانی... م.م (رهگذر) 94.04.29 خوشحال باش شهرِ فراموش کارِ من خوشحال باش ما تهِ این قصه باختیم... مواظب باشین!!! عشق و دوس داشتن رو با عادت اشتباه نگیرین که الکی پا بندین.. ینی کلا بندین از ما گفتن... م.م (رهگذر) حس خوبی نیست خیانت تصــــوّر کـــردنــش درده به جون این تنِ خسته دلم از عشق هم سرده چایی که سـرد میشه روش آبجوش میریزن گـرم بشــه !!! درستـه گـرم میشه اما کمرنگ میشه کمرنگ... بـانــویِ مــن! زیبـــایِ مــن! تا کِی تو رو پنهـان کنـم نـــامِ تو را کتمـان کنـم مــن مانــدم و دلدادگــی مــن مانــدم و آوارگــی عشــق و مُحبّت یخ زده دنیـــای مــن ماتـــم زده... م.م (رهگذر)94.04.25 عزیز من رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن! کنارِ یار که باشی... زمستان برایت تابستانی بس دلپذیر خواهد بود!!! سپیدار خاطره میتواند متولد شود... حتی در دلِ زمستان!!! سپیدار میگن کلاغ قارقاری... برو اینورا پیدات نشه... کسی عاشق صدات نشه...آهای کلاغ دیوونه اینجا جای بزرگونه... خوش بود دلم یه کسی هست...میشد بپاش یه عمر نشست.... ^__^ حقیقی ترین لحظه هامو ببین که از آرزو هم خیالی تره بگو تا کجا میشه هم دست بود تو راهی که بیراهه همپای ماست من باوفا بودم ﻗﺎﻧﻌﻢ!! ﺍﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ ... ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ !! ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ... از امتحان عشق اولم سلام حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . . با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . . تا یادم نرفته است بنویسم: دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . . خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست رفتی پیش از آن که باران ببارد . . . می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است ! انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است بی پرده بگویمت : می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم . . . نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد ، بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم: سلام! حال من خوب است اما تو باور نکن... ^__^ می گریم و حرف اشک هایم این است بعد از تو تمام واژه ها غمگین است ای علت دلتنگی شعرم برگرد این درد برای روح من سنگین است...! دﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍﻡ ﺑﺎ ﮐﺎﻓـﻪ ﻫـﺎﯼ ﺑــﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯽ ﺗﻮ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺮﮒ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ِ ﺭﻓﺘــﯽ ﻭ ﻧﻤﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍﻡ ﺗﻮ ﺗــﻮﯼ ﺁﻏـــﻮﺵ ﯾﮑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻧﯿﺴﺖ تو ﺑﻬﺘـــﺮ ﺍﺯ ﻗﺮﺻـــﺎﯼ ﺍﻋﺼﺎﺑــﯽ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌـــﺪ ﺍﺯ ﺣــﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍﻡ من ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﺑﺎ ﺣﻮﺻـــﻠﻪ ،ﻗﺮﻣﺰ، ﺳﻔﯿﺪ ، ﺁﺑﯽ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻡ ﺍﺯ ﻗﺮﺻﺎﻡ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﯾﻤﻞ ِ ﺑﺎ ﮔﺮﯾـــﻪ ﻫـــــــﺎ ﺟـــــﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ من ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﮐـــﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﻡ ِ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯾﻦ ﺗﻮو ﺑﺴﺘﺮ ِ ﺑـــﯽ ﺗﺎﺑﺘﻮﻥ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺗﻨﻬـﺎﯾﯿــﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﭼﺮﺍﻍ ِ ﺧﻮﺍﺑﺘﻮﻥ ﺗﺎ صبح ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ِ ﮐﻪ ﻟﺐ ﻫﺎﻡ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫــــﺎﯼ ﺗﻠـــﺦ ﻫﺮ ﺟﺎﯾـﯽ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ِ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ِ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟــــﯽ ﻫــﺎﯾــﯽ . ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍﻡ ﯾـــﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ِ ﯾـــﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ،ﻫﻮﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺻـــﺎﻓﻪ...! تک تک سلولهایم را دیــدار یــار لایــق امثــال ما نبــوده اســت این حــال و روز در مخیّــلۀ ما نبــوده اســت بوســیدنش از راه دور یا بغیــر... اصلا، ابدا، در گــروه خونـــی ما نبــوده اســت! سپیدار هفتم بهمن نود و چهار دلـم را با نُقــوشِ زیبایت نلرزان!!! که در دفترچــۀ عشــقت ورودِ عشـق ممنــوع بسـی با جرزنـی، ناجـور و بدجـور رقــم خــورده!! سپیدار ششم بهمن نود و چهار عزیــز مــن این روزهـا زود رنج شـده ام بــا کوچکترین حرف میشکنم تــو که نیستــی نسیــم بهاری برایــم حکم طوفــان زمستــان را دارد بجــای نوازش موهــا و صورتــم میســوزاند قلـــب و جســم و روحــم را... ققنوس عــزیز مــن همیشــه دلــم میخواســت بدانـم این کوچــۀ * علی چــپ * کجاســت کــه میگـــوینـد فلانــی خــودش را به کوچــۀ علی چــپ زده اســت!!! تا ایــن که تــو رفتــی.. مدتهاســت وقتــی حال مــرا می پرسـند خــودم را به آن کوچــه میزنم میگویــم: عالــی ام... ایــن روزهــا خــوب یاد گرفتــه ام خــودم را به کوچــۀ علی چــپ بزنــم... دلم تا برایت تنگ می شود نه شعر می خوانم نه ترانه گوش می دهم نه حرفهایمان را تکرار می کنم دلم تا برایت تنگ می شود می نشینم اسمت را می نویسم می نویسم می نویسم بعد می گویم این همه او پس دلتنگی چرا ؟ دلم تا برایت تنگ می شود میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم و باز عاشقت می شوم گروس عبدالملکیان خاطره آفتاب پاییز است!!! میتابد اما گرم نمیکند... عزیز من!!! تازه فهمیده ام مردم آنچه را که هستند نشان نمی دهند آنچه می خواهند باشند را نشان می دهند و این تناقض! سخت مرا آزار می دهد... ققنوس بــازآ ترنّــمِ گــوش نــــوازِ مــن بــازآ که بی تــو رها شــوم از همــۀ بهـانـــه ها بــازآ که دوبــاره "اویـی" شــوم که "تویـی" را درآغوش داشـت دیگــر نمیشــود مثــل قبـــل، هرآنچه بــود!! امّــا به یـــاد آر... بی تــو دلــم کویـــر بی بــاران.. سپیدار ســـکوت... آخریــن ســنگر!!! هر از گاهــی تهِ چاهــی کنم من رو به درگاهــی... ولی آگــه تویی جــانــان !!! منـــم آن بنـدۀ نالان !!! که بی تــو، هیچِ هیچم مـن که بی تــو، رو به پیچم مـن م.م (رهگذر) 25 شهریور نود و چهار مـن و یــک حِــسِ غــریب... نداشتن تو یعنی اینکه! دیگری تو را دارد، نمیدانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد… وقتی رفتی، تنها نشدم!! خاطره ها، پدر در بیارِ بهتری بودند... تــــو را ســــاختـم... تــــو را ســـوختـم... بــه مــن تاختــــی... بـه تـــو باختــــــم... م.م (رهگذر) اسیرِتــــم ولی آزاد... بخــاطر دِلَـم وِلَــم ! شُــد شُــد، نشُــد نشُــد !!! م.م (رهگذر)
دوستت داشته ام
حتی قبل تر از وقتی
که یادت نیست ...
از من بگذر
همیشه فکر میکردم
ققنوس
8 بهمن 94
حتما وقتی خسته از سرکارم به خانه می آیم، تو طبق معمول نیستی
حتما وقتی دارم توی کانتکتهای گوشی دنبال شماره ی پیتزا فروشی سر کوچه میگردم ، چشمم
میخورد به اسم تو لا به لای آن همه اسم و بعد طوری وانمود میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
شاید وقتی میخواهم روی تختم دراز بکشم ، چشمم می افتد به قاب عکس تو روی میز و بعد هم
لبخندی میزنم و ساعتم را روی 6 صبح کوک میکنم و آهنگ "همخواب" چاوشی را play
میکنم و پتو را می اندازم روی سرم و میخوابم.
چند سال بعد
حتما تو روی بالکن خانه ات نشسته ای و همینطور که لاک سبز میزنی ، به گنجشک های
کوچک توی حیاط نگاه میکنی و دلت غش میرود برایشان . بعد همینطور که موهایت را از پشت
میبندی ، یاد شعر من می افتی که "دنیای من اگرچه فقط شعر بود و شعر / دنیای من تمام و
کمالش فدای تو ... "
حتما تو هم لبخندی میزنی و کشان کشان خودت را به تخت میرسانی و آهنگ "چراغ زندگی"
خواجه امیری را play میکنی و پتو را می اندازی روی سرت و میخوابی ...
میبینی عزیزم چقدر لبخندهای ما به هم آید ؟
چند سال بعد...
حتما جای دو نفر روی تمام صندلی های کافه های شهر خالیست !!!
خیلی بده روزی بیاد
که هیچی برات مهم نباشه...
از امروز
دیگه هیچی مهم نیست...
ققنوس
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن!
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن!
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن!
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن!
عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن!
خواستم دنیا بفهمد عاشقم، گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن!
عالمان فتوا به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن!
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش رانزن!
تورو چه به باغ درباری... سکّه نداری دون میخوای؟؟ عاشق مهربون میخوای؟؟
خوش بود دلم دوسم داری...
میگن که تو حق نداری...
یه دلخوشی داشتم اونم!! ازم گرفتن اجباری...
پیغوم رسید از اونورا !! جا نیس واسه کوچیکترا...
بیاش نشست و مرد براش... قارقاری کرد تو سرسراش...
میگن باید فرار کنم... دلمو آخه چیکار کنم...
آهای کلاغ دیوونه!!! اینجا جای بزرگوونه.......
با من جفا کردی
تنها خدا داند با دل چه ها کردی
شرمنده ام از دل
از عشق بی حاصل....
مو سفید
بیرون آمدم...
نفوذی هایت تسخیرکرده اند
من حاکم شهری بی دفاعم
سرنگونم کن
ققنوس
21 دی 94
16 دی 94
4 بهمن 94
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
