بـــــی دلـــــــیـــــل

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه

سکوت، گاهی تنها راه دوام آوردن است...

من چی بنویسم آروم بشم؟

الان دیگه کجا بنویسم آروم بشم؟

اصلا مگه دیگه چیزی هم مونده برای آرامش؟؟

سکوت...

مرگ...

خون...

فریاد...

آوارگی، تنهایی و ترس...

آیا این چیزاییه که آدما میخوان؟

من که دیگه خنده نیستم. من خود اشکم...

لبخند نمی زنم اما با غم گپ میزنم...

از این به بعد من خود سکوتم

راستی تو کجای بازی هستی؟ آدم خوبه یا جهنمی؟

چه میکنی؟ اصی میبینی؟؟

چیزی ازم یادت مونده!؟؟

​​​​​​پ.ن: چه داغی... له شدم... خدا جون صبررر بده...

پ.ن۲: توام حالا، بی معرفت؟ آخه الان وقتش بود؟؟ جات درست...

پ.ن۳: تنها یه دکور موند... مرده ی متحرک...

من از تو چیزی نخواستم جز بودن

و تو همان را بیشتر از هرچیز از من دریغ کردی...

آره من در رو بستم!

اما خودمم پشت اون در

بارها نشستم گریه کردم

چون دیگه هیچ امیدی

به آدم پشت اون در نداشتم...

در دو چشمش گناه می‌خندید...

و عشق

میان مچالگی اسکناس‌ها

و عیار سنگین منفعت

با درد دروغ و خیانت

در احتضار مدام زندگی

همراه با تپشی نارسا

و نفسی نیمه

بی‌صدا به خاک سپرده شد...

م.م (رهگذر)

پ.ن: درد، درد همیشگی، جای همیشگی. کاش تموم میشد، نمیکشه...

پ.ن۲: خواب، چ کابوسی!

دنیا پر از رنج است

اما درختان گیلاس شکوفه میدهد...

باید از خودم می گریختم، به تو... اما بلد نبودم اهلی شوم. از تو گریختم و گم شدم در راهروی بی نور بلندی که به هیچ جا نمی رسید و فقط مرا از تو دورتر می کرد. باید از خودم می گریختم به تو، اما تو هم اهلی کردن بلد نبودی، دیگر نشد... حالا هرشب رنگین کمان قرصها را می بلعم، و صبر می کنم تا صدایت را و چشهایت را از یاد ببرم. هرشب قرصهایم را می بلعم و بعد برای محو صورتت صبر می کنم، و صبح می شود، بی آن که برای ثانیه ای رفته باشی... من خسته ام، درد میکنم، خوابم می آید، شاید اینبار خوابی عمیق... اگر باز بیدار شدم با شراب و شراره به دیدنم بیا. مستم کن و برقصان و بعد بسوزان، بسوزان که شاخه های خشک مزار تنم مشتاق آتشند. که شفا، آن سوی ویرانی است....

پ.ن: شب... کرخت... سکوت...

پ.ن۲: عشق... کالایی بنجل در دنیای فریب...

دلبسته‌ی کسی شو

که غمگین شدن تو

بزرگترین دل نگرانی‌ش باشه...

شب بخیر به چشمانت که نبوسیدمش

که پناه ندادمش و گذاشتم پرنده‌ای باشی

که از رسیدن به دست‌های دیگری شاد است

شب بخیر به بستر سردی که آتشش نزدم

زیرا دیر شده بود برای کشف آتش

و یکی از ما

بسیار پیش‌تر در آغوش دیگری منقرض شده‌ بود

شب بخیر به اولین سلام و هزاربار خداحافظ

و بهشت و جهنمی که میان این دو حرف ساختیم...

با تو همه چیز خوب بود

اما دروغ بود، دروغ...

محال است کسی شما را بخواهد

ولی دیوار غرور و نشدنی‌ها را درهم نشکند

اگر نمی‌آید، اگر برایت وقتی ندارد

اگر میان تمام مشغله‌هایش صدای تو آرامش نمیکند

بدان که در هیچ کجای قلب و فکر او جای نداری

و باید از همانجا آرام آرام نسخه فراموش کردنش را بپیچی...

برای خوشی باید تاوان داد

مثل فردای بعد مستی...

نمیدانم چه خواهد شد!؟

راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیت هم ندارد

فقط امیدوارم در پایان این سختی‌ها

از اون آدمی که برای همه بودم

چیزی هم برای خودم باقی مانده باشد...

دارم گم میشوم انگار

و برخلاف همیشه اینبار

دوست ندارم پیدا شوم...

شب‌های پاییز بوی دلتنگی می‌دهند

انگار باد اسمِ کسی را با خودش می‌برد که هنوز دوستش داری

چراغ‌ها کم‌ نورتر می‌شوند و دل، بی‌ دلیل‌ تنگتر...

من سالهاست فهمیده‌ام باید از چیزهایی که دوست دارم دور بمانم

چون مطمئن نیستم بعدش چه اتفاقی در دلم می‌افتد

چیزهای خیلی کمی در دنیا برایم عزیز یا محترم مانده‌اند

و از دست دادن آن‌ها برایم جانکاه است...

اگه بدون من میشه

بدون تو هم میشه...

خیلی جالبه! اینکه خودمون انتخاب میکنیم کی آزارمون بده

قلب و احساس و اعصابمون و دو دستی تقدیمش میکنیم و میگیم بفرما

بعدش هم از طرف ناراحت میشیم !

آقا کرم از خودمونه باور کنید...

آدمی که راحت قید همه رو میزنه

یه روز واسه نگهداشتن یه نفر همه ی جونش و داده...

رها کردن کسی که خیلی وقته تورو رها کرده

مثل لحظه ی آخر اسباب کشی می‌مونه

یه دور توی تمام خونه میزنی و دقیق همه جا رو نگاه می‌کنی!

وقتی مطمئن میشی چیزی نیست که بخوای بخاطرش بمونی...

در رو می‌بندی و واسه همیشه از اونجا میری...

ولی ما برای بخشیدن آدمایی که خیلی دوستشون داشتیم

چه دروغایی که به خودمون نگفتیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ساعت ۱۱:۴۴ ق.ظ توسط م.م (رهگـــــذر)| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت