بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
دل نوشته هائی از سپیدار... بعضی وقتها باید میان دغدغه های زندگی یه صفحه باز کرد... صفحه ای به دلخواه دیگران... بعضی وقتها باید رها شد و فقط به محو شدن فکر کرد... بعضی وقتها به خودت فکر کردن میشه جز آرزوهای محالت... شاید هم فانتزی هایت... بعضی وقتها باید به جای فریاد، سکوت کرد و بعضی وقتها فریاد را در گلو خفه کرد... بعضی وقتها باید به پاکترین حست بگویی تو جایگاهی نداری... بعضی وقتها هم باید به احساسات پوچ، جولان داد... زندگی است دیگر... بعضی وقتها باید زنده بودن را انتخاب کرد نه زندگی کردن را... سپیدار حرف اول "آشتی "هم کلاه دارد... اما کلاهش از جنس لطیفی است... این نشان می دهد که هر گردی گردو نیست... و هر کلاهی، کلاه بدی نیست... سپیدار یک دل نوشته ی بی غرض... یه وقتایی واست پیش میاد که دوس داری هر چی دق دلی و دلخوری داری سر عزیزترین کس زندگیت خالیشون کنی نه اینکه بخوای ناراحتش کنی، نه... فقط میخوای واسش حرف بزنی و از احساست بگی... بگی که کلافه ای، به بن بست خوردی، که خسته شدی... نه اینکه بخوای اذیتش کنی... فقط دلت میخواد سرش فریاد بزنی و بگی سهم من از زندگی,"درک تنهایی" است و بعد... سرت رو بذاری روی شونه ش و گریه کنی... تازه میفهمی که چقدر حالِ خرابت، بخاطر همین تکیه گاه بوده... همین! یه وقتایی سهم همه ی ما، فقط خودمونیم و یک عالمه حرف ناگفته... شاید چون نمیخوایم طرفمون رو وارد دغدغه هامون کنیم... چون واسمون خیلی عزیزه... یه وقتایی منم همین حال و دارم ... و هیچ چیز جز سر بر شانه ی کسی که از ته دل میخوامش نمیتونه حسم رو عوض کنه... سپیدار من عاشق همان "منِ" دیگرت هستم... بی نقاب، بی آلایش، بی اخم، همچون باران زلال... من همان"منِ" دیگرت را دوست دارم... همان که بی هیچ مانعی، در کنارش خمار می شوم... گویی در این دنیا نیستم... همان که من و تو را ما میکند، حس میکند... و مدتهاست بدون "منِ" دیگر، زندگی برایم معنا ندارد... دلم برای کسی تنگ شده که مرا نمی بیند... احساسم را، روحم را که برایش داده ام... دلم سخت گرفتار کسی شده که حواسش به من نیست... که اگر بود، دردش را با من تقسیم میکرد... دلم سخت از کسی گرفته که هر چه تلاش میکنم مرا ببیند، نمی بیند... میدانم که آن چیزی که او دوس داشته نبوده ام... دیگر دلم نمی خواهد عشق و محبت گدایی کنم... این روزها حسابی دلم، روحم، حسم شکسته است... سپیدار عشق ممنوعه... آهای تمام زندگی ام کمی مرا تحویل بگیر دلم سخت تنگِ "دوستت دارم" گفتن هایت شده... دلم کمی قبل ترِ تو را میخواهد... همان بدجنس بودن، جلب بودنت را رهایم کردی، شاید فکر من این گونه شده اصلا مسموم شده، نیاز به شستشو دارد تا نابود کند این شاید گفتن های مرا... دلم خیلی خیلی دلتنگی هایت را میخواهد... خوب میدانم که برایت میوه ای ممنوعه شدم اما مگر نه اینکه هبوط آدم عشق ممنوعه بود! سپیدار برایم همچون پیچکی هستی که به دورم تنیده شده... مرا در بر گرفته، به دورم پیچ خورده به سوی بالندگی سوق می دهد... به گونه ای شده، که نفسم را به نفسش تاب داده است... بگذار واضح تر بگویم... همچون شبنمی یخ زده بودم... مرا در بر گرفتی نفس دادی... و رهانیدی ام از لاک یخ زده... گرم شدم به وجودت، به بودنت... رهایم نکن که بی تو "شبنمی" یخ زده ام... سپیدار امشب عجیب دلم گرفته است حس کسی را دارم که در خلصه ای دست و پا میزند... دلم میخواهد سخت خود را بغل بگیرم و بگویم آرام باش، این ها همه کابوسی بیش نیست... سپیدار مرا رها کنید، با خودم حرف دارم می خواهم سنگ هایم را با خودم وا بکنم... ولی چه کنم که بعد ازحساب دو دو تا، چیزی کم می آورم از احساس... از دوست داشته شدن... نمی توانم دل لعنتی ام را فریب دهم اما چه کنم که به "او" گرفتارم... شاید برایش آن گونه که دوست دارد، نباشم یا اصلا با خواسته هایش جور نباشم... اما این دل، بی تابِ اوست... خوب میدانم که "او" این گونه نیست دلش را جایی دیگر جای گذاشته است... قبل از من... سپیدار دلم که می گیرد، کنار پنجره ی خیالم تکیه می دهم و از دور دستها با تمام وجود حست می کنم... تو را، در ذهنم، فکرم و خیالم... حست که با حسم یکی شد نفس میکشم تا ذره ذره هوایت در تنم جای گیرد... آنوقت پنجره را میبندم و با هوایت آرام چشمانم را بر هم میزنم... لعنتی پنجره نیست که! "مرفینِ" من است... سپیدار حال من خوب است... هر چند این روزها منِ بی تو، با خیالت عجین شده است... چه می شود کرد دیگر! تنها دلخوشم به تصویر خنده هایت، حرفهایت حالِ من خوب است... تا دم هست و باز دم... تا نفس هست... روزهای منِ بی تو، معتادِ آلوده ی هوایت است... سپیدار دلم تنگ زمانی است که تو، خودِ خودت هستی... دلتنگی ام را با خودِ خودت، قسمت کن... سپیدار و من مسیر دلم را در پیش گرفته ام، بیراهه! بیراهه ای دوست داشتنی... و چه کسی میگوید این مسیر بیراهه است؟ شاید هم شاه راهی است برای خودش... شاه راهِ عشق... و کدامین واژه را میتوان جایگزین این حس کرد حسی زلال و ناب... من که رنگش را هم مشخص کرده ام "آبی فیروزه ای" اما واژه اش را گم کرده ام! شاید هم هست اما در ذهن من نمیگنجد... اصلا واژه را بیخیال حرفهایم به بیراهه کشید... و چقدر من این راه را دوست دارم... اشتباه است؟ به هیچ عنوان... مگر نه اینکه انسان جایزالخطاست... من بیراهه را دوست دارم اصلا هر چیزی که بیراهه میرود را دوست دارم... سپیدار گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و در گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیالِ راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری... شاید از خودت و شاید از کسی که نباید... بهرحال در جایی خوانده ام "گاهی در یک خاطره حبس می شوی برای ابد"... عاقبت دستانمان رو میشود با شعرها مثلِ چشمانی که بعد از گریهها پُف میکنند سجاد رشیدیپور میترسم چیزی بگویم، چشمانم حرفای ناگفته زنند... براستی چرا من دیر میرسم... به عشقی که باید، به دستی که باید، به آغوشی که باید... چرا هیچ چیز، مطابق میلم نیست؟ براستی چرا... من تاوانِ کدام گناه ناکرده ام را اینگونه تقاص پس میدهم... من دلم آغوش کسی را میخواهد که هرچند ناچیز حسش کردم... دلم دستان کسی را میخواهد، که برایم آرامش می آورد در این شبی که باید شاد باشم، جز بغض چیزی ندارم... دلم گریه میخواهد...مثل باران های اردیبهشتی... خدا نکند احساسش به من ناکام مانده باشد... خدا نکند مرا طرد کند... تنها به"ط" دلخوشم... پیامی، نگاهی، حرفی... لطفا مرا از خود دریغ نکن... نشسته ام کنار دیوار و به تیک تیک عقربه ها دل سپرده ام... راستی! چرا نمی توانم به تیک تیکِ قلبت دل بدهم؟ کنار پنجره ایستاده ام و پرده را کنار زدم... راستی! چرا نمی توانم پرده را از جلوی چشمانت کنار زنم رویایم، خیالم، فکرم ...فقط به یک سمت می رود "آ غ و ش"... آنهم فقط برای یک نفر "ط"... "ط" اینگونه نوشتن چه زیباست، چون متصل است... شاید من به تو. یا تو به من... اصلا هیچکدام هم که نباشد، همدیگر را در آغوش گرفته اند شاید ترس از دست دادنِ یکدیگر دارند! اصلا همان عقربه های ساعت بهترند، به دنبال هم... آنها چه بخواهند چه نخواهند، به دنبال هم کشیده میشوند... چه لذت بخش است اگر این گونه به دنبالت کشیده شوم... هر جا که باشد... بقول شاعر: بی "ط" جهانم "الف" ندارد!... میشه گفت، دل من از گرفتگی گذشته است... این نوشته ی هر چند ساده تقدیم به"تو" "تو" یعنی حرفهای پنهانی "تو" یعنی یک دنیای خواستنی "تو" یعنی دور باش اما نزدیک "تو" یعنی یک نگاهِ سیر "تو" یعنی عطشِ انتظار "تو" یعنی بغض، بغل، آغوش "تو" یعنی باش، بمان من همان "ط" میشوم... متصل بدون فاصله... از دور... عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه حرفی بزنم درد دل خواهم کرد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی... اینگونه شاید احساسم نمیرد... روزهای بدون تو نه بودن هایم و نه نبودن هایم چنانند که باید... روزهای بدون تو هر ثانیه اش یک ساعت میگذرد در روز های بدون تو دیروز و امروز و فردایش هیچ معنایی ندارد روزهای بدون تو روز مباداست آنقدر که تو درخیال منی اگر به خدا فکر میکردم شاید پیامبر می شدم نه دیوان شعری داشتم نه دل زخمی کتابی آسمانی داشتم... و دلی نورانی ماه دوست داشتنی من ... در این سرزمین هیچ کس مثل تو تکرار نخواهدشد. به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست همه شهر به دلدادگی ام می خندند که فلانی شده از چشم کسی مست، که نیست «تو به من گفتی ازین عشق حذر کن» ... آری و تو گفتی که ره عشق تو سخت است، که نیست مدتی هست به دلسوزی خود مشغولم که دلم بند نفس های کسی هست که نیست... دلم برات تنگ میشه و بی خبری از حال من کجای دنیای منی آرزوی محال من؟! گاهی بعضی قلب ها مکان امن زندگی نیستند راهی برای عبور و مرورند مثل خیابان... اما چه حسرتی می کشند کوچه های بن بست درست مثل بعضی قلب ها همان قلب های تنها چشمشان در حسرت رهگذری سفید می شود و گاهی من آنقدر درگیر این افکار می شوم که فراموش می کنم خودم را به یک فنجان چای داغ دعوت کنم چه برسد به تو... تو اما غرورمو ببخش حضورمو ببخش منم یه عابرم منم یه رهگذر تو گیجیِ منو عبورمو ببخش... وقتی کلاه سر اولین حرف الفبا برود فاتحه دیگر کلمات را باید خواند گفتم کلاه یادِ دوستی افتادم تو دوستِ قدیمی روی سکه های دو رو را کم کرده ای مثل چراغ راهنمایی رنگ عوض می کنی آدم می ماند بایستد، حرکت کند یا احتیاط... با همه هست چه هرزه ای است این عشق! مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود... امسال که غوغا کردی بانو پاییز باشد تنها باشم تازه جمعه ی دلگیر هم باشد... اینبار شرمنده گویا فراموش کرده ام غمگینم امشب چندمین سالگرد نیامدنت، نبودت، پشت پا به عهدت، رفتنت مبارک به امشب قسم تنها زاینده رود می داند چند بار از یک تا سی و سه شمردم و تو نیامدی آنقدر نیامدی که زاینده رود نیز خشک شد... من منتظرم تا که بخوانی اثرم را این ساخته ی ذهن پر از رهگذرم را تو حال این روزامو میدونی خستم! پر از تشویش و دلشورم لطفا بگو امروز چن شنبس؟؟ من چن روزه از چشات دورم؟؟! تو آرزوی محال من باش رفیق من مال توام تو مال من باش رفیق دلتنگ تو دلتنگ تو دلتنگ توام لطفا نگران حال من باش رفیق نگاهت در ذهن مجسم... ولی من تو را می خواهم نه خیالت را... از امشب غزلی کنجِ دلم زندانی است آسمانِ شبِ بی حوصله ام طوفانی است هیچ کس تلخیِ لبخند مرا درک نکرد های هایِ دل دیوانه ی من پنهانی است عشق راه خود را گم نخواهد کرد گرچه این راه تیره و تار نماید... تمام ماجرای من سه واژه شد برای تو سه واژه ی جدا جدا من و... شب و... هوای تو... گرچه چشمانش دل ما را به یغما برده است ارزش بردن ندارد آنچه از ما برده است.... شب طولانی روز طولانی عمر کوتاه ... پس لعنت به جاده ها اگر معنایشان جدایی باشد... حرف جدایی شد یاد پاییز و سرما افتادم سرما همه چیز را به هم نزدیک می کند گاهی حرف های تو از دهان من بیرون می آیند گاهی دست های من از جیب های تو... تو چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند ... من هم روزگاری عزیز دلِ کسی بودم... همیشه وقتی سر میز شام به یادت می افتم بغض میکنم... اشک در چشمانم حلقه میزند همه با تعجب نگاهم میکنند... و من لبخند میزنم و میگویم... چقدر این غذا داغ بود!! و به یاد این جمله می افتم اگر يک نفر هر آنچه که از درونش بر مي آيد را بنويسد بي شک از درون او کسي رفته است... راستی عجب هوایی داری! هوایت که به سرم میزند دیگر در هیچ هوایی نمیتوانم نفس بکشم!!! عجب نفس گیر است هوای دور از تو بودن... اگر به صلیب هم کشیده شدی مسیح باش نه مترسک سر جالیز!!! تو ليلي نيستي من اما مجنون حرف هات مي شوم ديوانه ي دست هات مبهوت خنده هات گل قشنگم شيرين نيستي ولي من صخره هاي شب را آنقدر مي تراشم تا خورشيدم طلوع کند و تو در آغوشم بخندي... مجنون اگر چه چندی ست... دست از جنون کشیده !! لطفاً به او بگویید: "لیلا ادامه دارد ..." !! چنان دل بسته ام کردی که با چشم خودم دیدم خودم میرفتم اما سایه ام با من نمی آمد! عشق حقیقی است مجازی مگیر این دم شیر است به بازی مگیر گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست سر زیبایـیِ چشمان تو دعوا شده است بین ماه و من و یک عده اساتید هنر... به هرکسی که می رسی می گوید آدم فقط یکبار عاشق می شود... دروغ است… تو باور نکن… مثلاً خود من هر روز دوباره عاشقت می شوم… چرا دوستت دارم… از من نپرس مرا اختیاری نیست… و تو را نیز خدا خود گناه کاریست بزرگ... دیدن گناهِ گناهش از گناه بیشتر است مرا ببوس بیشتر، نگرانِ خدا نباش... میدانم گناه است، اما من عاشق این گناهم...! گناه هم آغوشی با تو... خدایا بیخیال... ما میخواهیم با هم به جهنم تو بیاییم! با عشق... جهنم تو بهشت می شود برای ما... من دلتنگی را در آغوش تو یاد گرفتم و فراموشی را در برابر چشمانت میرسی به آخرین نقطه سیاهِ سیاهِ سیاه و یه جایی یه نقطه سفید میبینی و دوباره شروع زندگی همینه...زندگی میکنم... دلیل هم دارم... دوست داشتن تو، عزیز ! انزوای من ایستگاهیست که هیچ قطاری از آن نمی گذرد... و باز هم پاییز و خوابی آشفته... پاییز جان، دمت سرد چه بی پروا آشفتی عاشقانه ی سبزِ دو برگِ شیدا را... و من تکیده و زرد باز دوستت دارم! قاب آخرین لبخند او با گام نخستین تو انعکاسِ تلخ تمام خواب های من است... پاییز جان، دمت سرد آوای شکستنمان هنوز در گوش من می پیچد و از فصلِ دلدادگی این تنها سهم من است... تو عروسِ ناکامی ها می شوی و مرا دامادِ تیره فرجامی ها می کنی بیچاره خدا که تمام کاسه کوزه ها سرِ او شکست... دوست داشتن تو هر روز، قد می کشد ببین این شعر هم برایت دوباره کوتاه شد... آرام بي تو پا به خيابان گذاشتم آري تو را براي رقيبان گذاشتم رفتن هميشه باعث دوري نمي شود شعري برات داخل گلدان گذاشتم «سخت است اين كه دل ببُري» گفته اي و من با رفتنم براي تو امكان گذاشتم حتي درون ساكِ سفر با مني كه من عكس تو را در اول قرآن گذاشتم تا اينكه لحظه هاي تو از عشق پر شود پشت سرم براي تو باران گذاشتم بالاي دار مي روم آخر به جرم تو من پاي چشم هاي تو ايمان گذاشتم اما قسم به عشق كه تنها نمي شوي دورَت هزار چشم نگهبان گذاشتم انتظار تو فقط مال منه... سهم من از تو فقط نداشتنه... مرفین آغوشت را... نه هلال احمر دارد نه کوچه های ناصرخسرو و این بدترین تجویز شب های من است... ای کاش که دکتر بشناسد مرضم را یک تو وسط این همه دارو بنویسد روزهایم به شکل خنده داری تکراری شده اند صداهای تکراری سلام های تکراری آدم های تکراری نمی دانم چرا تویِ لعنتی هر روز به طرز عجیبی جدیدی؟! من دوستت دارم وَ این غیر مجاز است این جمله گویا اینچنین غیر مجاز است... گر چه خدا از عشق در آدم دمیده اما درون شعر این غیر مجاز است... شاید برای بار اول بد نباشد اما دو سه جمله یقین غیر مجاز است... بوسیدهام خودکار خود را چون که گفتند لبهای یار نازنین غیر مجاز است... حالا به جای دوستت دارم سه نقطه... لعنت به هر چه نقطه چین غیر مجاز است...
میترسم که حرفی بزنم، واژه ها حسم را لو دهند...![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
