بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
من میدونم نباید خسته شد دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور... میگی سختگیر شدم؟ شده آیا که نفهمی چه مرگت شده است؟! من دقیقا به همین حال دچارم هر روز... حتی برای خودمم گیج کنندهست، من عاشق تنهاییام اما بعضی وقتا ازش بدم میاد و فقط دوست دارم یکی کنارم باشه تا باهاش حرف بزنم، بعضی وقتا خیلی ساکتم جوری که با شکنجه باید ازم حرف بکشن اما بعضی وقتا خیلی پرحرف میشم، بعضی وقتا خیلی غمگینم اما دو دقیقه بعد بلند بلند میخندم، میگیری چی میگم؟ با آدم هایی که دوستشون دارید حرف بزنین، وقتی ناراحتن وقتی خوشحالن وقتی عاشقن وقتی دلخورن و نمیتونن ببخشن وقتی غصه امونشونو بریده، وقتی اعصابشون خورده، آدمیزاد اگه حرف نزنه باید تنهایی بارِ دردهاش رو به دوش بکشه، حرف دل آدمارو پیر میکنه، حرف بزنین... برای زیستن هنوز بهانه دارم من هنوز میتوانم به قلبم که فرسوده است فرمان بدهم که دوست داشته باشد... من بظاهر تنها نیستم اطرافم بیشتر اوقات شلوغه ولی در باطن خیلی وقته تنهام خودمم و ناخدای زندگیم ممنونشم دمش گرم هیچ وقت تنهام نذاشته همیشه و در همه حال هوامو داره... این روزهای ماه محرم همین حوالی اند شِمرهایی که ستم می کنند حسین هایی که قربانی می شوند و مختارهایی که دیر می رسند... مثل یک معجزه ای، علت ایمان منی همه هان و بله هستند و شما جان منی... داشتم فکر میکردم یکی از معایب وبلاگ نویسی اینه نمیدونی اون طرف خط چه کسانی دارن نوشته هات رو میخونن آدمها میاند میخونن، گاهی نظر میدن و میرن و تو نمیدونی حتی مخاطبات کی هستن! کاش میشد فهمید، باحال میشد گاهی خنده م میگیره از این دنیای خیالی و مجازی... پ.ن: ولی من همه این نوشته ها رو دوست دارم هیچ کدومشون هم مخاطب خاصی ندارن! پ.ن۲: و در آخر، امان از این نقطه چین ها... 😂 با ترس و لرز، حرف دلم را زدم به تو من دال و واو و سین و ت دارم تو را بفهم... تو مقصر نیستی تو فقط بطرزِ استثنایی پاک و معصومی در دنیایی که پاکی و معصومیت حکمِ بلاهت داره! دگر تنها نیستم مدتی ست با تو در خودم زندگی میکنم... ساعت دروغ میگوید زمان دور یک دایره نمیچرخد! زمان بر روی خطی مستقیم میدود و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد! ایده ساختن ساعت به شکل دایره ایده جادوگری فریبکار بوده است ساعتِ خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد و به یادمان میآورد که زمان «خط» است نه «دایره» و زمان رفته دیگر باز نمیگردد نه افسوس... نه اصرار... بر اين خط بیانتها تاثيری ندارد تفسيرش بماند برای اهلش... گر رود، دیده و عقل و خرد و جان تو مرو... خوبی را آرزو کنیم برای آنهایی که با تمام بدی هایی که دیدند یاد نگرفتند بد باشند... چگونه خودت را ساختی؟ زخم به زخم... آدما یه جایی دارن ته ذهنشون گریزگاه، خلوتگاه، پناهگاه نمیدونم چیه اسمش! که به وقت دلتنگی، به وقت تنهایی وقت خستگی، غم فرار میکنن اونجا خلوت میکنن با خودشون، پناه میبرن و غماشونو مرور میکنن دونه دونه میچینن کنار هم، اینور، اونور و فقط سکوت میکنن سکوت میکنن که دیگه بیشتر نشه! کش نیاد! فرق بسیاریست بین کسی که کم میآورد با کسی که کوتاه میآید... برای دیدن بعضی چیزا کافیه چشاتو ببندی! برای شنیدن بعضی چیزا لازم نیس گوشاتو تیز کنی! برای فهمیدن بعضی چیزا کافیه کمی احمق بنظر بیای! برای دوست داشتن بعضی آدما حتماً لازم نیس بهشون بگی! برای خیلی چیزا لازم نیس هیچ کاری انجام بدی! همین سکون و کاری نکردن بهترین کار به حساب میاد... و من حرفها دارم ولی کلماتی برای گفتن نیست... آدم به هر کسی نمیگه حالم خوب نیست اگه کسی بهتون گفت که حالش خوب نیست بدونین یا شما باعث این حال خرابیش هستین یا شما میتونین حالش رو درست کنین بعضی وقتا هم جفتش... این که چند سالت است، سن نیست! چند سال را حس میکنی؟ سنت است... برای همهی ما همهی روزها فراموش میشوند به جز آن چند روز که نشانیِ آن را به هیچکس نگفتیم... به هر قصه ای دل بستم افسانه شد... هر فکر منفی که در ذهن ما ثبت شده و هر روز بطور کاملا ناخودآگاه در حال کار کردن هست یک مین محسوب میشه حالا به تعداد افکار منفی که در طول یک روز در ذهنت میچرخه نگاهی بنداز ببین چند تا مین میبینی؟ من که به یک میدان مین برخورد کردم و در حال خنثی کردن یکی یکیشون هستم خلاصه کارگران بدجوری مشغول کارند... ما به اندازه تک تک چیزایی که از همدیگه نمیدونیم از هم دوریم... در مذهب رندان این است نمازم... عمریست که میبازم و یک برد ندارم... اما چه کنم؟ عاشق این کهنه قمارم... باشد که غم خجل شود از صبر ما... من دعوایی نبودم، وگرنه خوب میدانستم جواب خیلی «های» ها «هوی» است، نه لبخند زدن و روی برگرداندن و لبها را به هم فشار دادن... من هیچوقت اینقدر ساکت و صبور نبودم... نگران نیستم همه چیز درست میشود آب ریخته روی زمین جمع نه، اما خشک میشود قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم میشود و هنوز هم می توان در گلدان شکسته گل کاشت ! فاتح با "ه" کارش تمومه پس "ه" آخر رو فراموش کن... اشکالی ندارد که غرق شوی اشکالی ندارد که غمگین باشی اشکالی ندارد که به اعماق ماجرا برسی و از عمق، به سطح نگاه کنی غرق شو، بشکن، زمین بخور، عصبانی باش اما کسی باش که وقتی هیچکس فکرش را نمیکرد خودش را نجات میدهد کسی که وقتی همه از غرق شدنش مطمئن بودند از قعر آب، بیرون میجهد کسی که شکست و سیاهی و اندوه را به زانو در میآورد گاهی باید به قعر تاریکی و ظلمت برسی تا نور را پیدا کنی باید عمیقا بشکنی! تا درستتر به هم پیوند بخوری به تاریکی مطلق که رسیدی اندوهگین نشو، دلسرد نباش، منتظر نمان خوب نگاه کن و ببین نور از کجا میتابد... متنفرم از هر مشکلی که تنها راه حلش صبره... بعضی ها بیشتر از انتظارمان، انتظارمان را بر طرف می کنند، انگار فقط آنها باید بگویند : «چیزی نیست! » آنوقت دیگر چیزی نیست، نگرانی معنا ندارد...هر کسی یک نفر را دارد که خیالش را راحت کند، یک نفر که بر خلاف بقیه زیاد هم حرف نمی زند، گاهی یک جمله می گوید و همان یک جمله کار هزار صفحه حرف را می کند...باید آن یک نفر را داشت وگرنه کارمان پیش نمی رود... آن یک نفری که گاهی لازم نیست حتی حرف هم بزند، آن یک نفری که حتی وقت درد و دل، لازم نیست سیخ روبرویمان بنشیند، همانی که مشغول کارش است و ما تمام حرفهایمان را می زنیم و او آخر سر، نگاه طولانیش را جواب میکند و دستش را دو بار روی دستمان می کوبد، آرام، که انگار همه چیز را گفته. نگران نباش. نترس.اضطراب نداشته باش... 😊😅 __ میخواهم از زمانی که برایم باقی مانده لذت ببرم شاکر روزهایی که هر یک به هدیهای میماند رویاها و امیدهایی که هنوز امکان ممکن شدن دارند و مهربانیهایی که هنوز فرصت تجربه کردنشان با ماست یک روز ، روز آخر ما خواهد بود پس در هر شرایط از زندگی لذت ببریم... تقصیر تو نیس اگه چشام میشه تیره و خیس... به هر چی فکر کنیم همون تو زندگی جاری میشه پس همش به موفقیت، به تلاش به راه رسیدن آرزو فکرمون رو پر کنیم نه گذشته، نه شکست، نه درد و غم اینقدر به جملات، منفی فکر نکنیم مثبت فکر کنیم... بغضمو میشنوی هردفعه پشت چند خط شعر؟ وقتی دخترکی پریشان حال عروسک شکسته را در آغوش میفشارد عشق در برابرش زانو می زند... فکر میکنم بیشتر از یکسال میشه که شعر موزون و غزل کلاسیک ننوشتم، نمیدونم مشغله زیاد بوده یا یبوست شعری گرفتم😊😂🥺 شعر جدیدم تقدیم نگاهتون 🌺🌹😍 با یه رز مرده! خیال کردی باغبون شدی؟ - با تمام دلبری، باز هم بازیگری... نقش زیبا دختری، در نظربازی سری - لعل تابان چون طلا، ساحری پرمبتلا توی بازار زری، حیف اما مس گری... - شب به شب ماه منی، خواب دلخواه منی روزها زیباتری، در مدار دیگری... - هفت رنگی چون کمان، هر زمان با این و آن شاخه شاخه میپری، طوطی خاکستری... - اعتصاب از دست تو، دائما من مست تو قول بار آخری، عینک خوش باوری... - کل هفته با دروغ، جمعه ها دل بی فروغ با همه جادوگری، واقعا که نوبری... - چای دیگر سرد شد، کودک دل مرد شد توی بازی، داوری، تو خلاصه آخری... م.م (رهگذر) ۱۴۰۱/۰۳/۲۰ پ.ن: این شعر مخاطب خاص ندارد... و بازیِ عشق هرگز منصفانه نیست... خاطره های خوب زیبا، گرم... آره، کم نبوده کم نیست! خوب، خدارو شکر پس غصه چی رو میخوری؟ هیچ چیز نمیارزه به قیمت از دست دادن آرامشت... سال ۱۴۹۹ هممون مردیم و کسی یادش نمیاد که تو چرا الان تو فاز غم و ناله بودی یا هرچی... پس بیخیال باش و خوشحال زندگیت و بکن رنج را دوست ندارم هرگز دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است... گاهی فقط بیخیال باش... وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی روزت را برایِ عذابِ داشتن ها و افسوسِ نداشتن ها خراب نکن دنیا همین است همه ی بادهای آن موافق همه ی اتفاقات آن دلنشین و همه ی روزهای آن خوب نیست اینجا گاهی حتی آب هم سر بالا می رود ... پس تعجبی ندارد اگر آدم ها جوری باشند که تو دوست نداری بغض هم بکن ولی کاراتو ول نکن ناامید نشو بقول یه دوستی میگفت زمان بخاطر غم و اندوه ما نمی ایسته تلخه ولی واقعیته نه کسی واقعا اونطور که باید اهمیت بده اهمیت میده نه حتی زمان می ایسته واست تا خودتو راست و ریس کنی پس بلند شو و قوی تر ادامه بده... و خاک مظهر فقر مخلوق در برابر غنایِ خالق است...
میدونم نباید بُرید
میدونم زندگی ادامه داره
فقط دلم میخواست یه وقتایی، یه جایی
یه گوشهای وایسم
بگم خستهام
و یکی بفهمه چی میگم
نه که فقط بشنوهها، بفهمه...
آره شدم
یادتون بندازم وقتی آسون میگرفتم
چه آسون له میشدم
چقدر راحت اشکم در می اومد
آسون گرفتم که آسون دلم شکست
ولی دیگه سخت میگیرم
اول به خودم بعد به بقیه...
رو روابطم رو حرفم رو کارام رو وقتم
رو همشون سخت میگیرم
چون راهی که میرم سخته...
من اگر میخواستم، خوبتر از هرکسی بلد بودم جنجال بهپا کنم و همه چیز را بههم بریزم اما نمیخواستم!
من هرجا که خلاف ادب شنیدم و خلاف انصاف دیدم، سکوت کردم و فاصله گرفتم، نایستادم بپرسم چرا، نماندم که چیزی را ثابت کنم یا دنبال تغییر دیدگاه کسی باشم، در عوض برای همیشه نسخهی رابطهای را پیچیدم و فاصله گرفتم...
من کسانی را کنار گذاشتم که روی اسمشان قسم میخوردم...
من تا امروز یقهی هیچکس را نگرفتم، نه اینکه بلد نبودم! نخواستم...
همیشه به نقاط امن جهانم پناه بردم از شرِ بدیها و بیانصافیها و پاسخ خیلی رفتارها را به گذار زمان سپردم، چون حوصلهی جار و جنجال نداشتم و حواسم به تهماندهی آرامشِ خودم بوده همیشه،
همین!![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
