بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
امشب داشتم به خاطرات گذشتهم فکر میکردم. منو با خودش برد به زیباترین لحظهها... راستی چقدر خوش بودیم... برام جالب بود که تصور خاطرات خوب قبل هم! لذتش، کم از لذت اون موقع ها نیست... و اینجوری امشب شد یه شب خاص یه شب به یاد موندنی. ناخودآگاه خندیدم. یه حس ناب... ولی اونجایی که بغض میکنی و نمیتونی بفهمی به خاطر کدوم یکی از هزارتا غمت پریشونی خیلی گناه داری انسان... ماهم میتونستیم بد باشیم، سروصدا راه بندازیم، شلوغش کنیم، اعتراض کنیم، ترک کنیم، فقط به فکر خودمون باشیم، اما نکردیم، نخواستیم، انگار ذاتمون قبول نمیکنه، بلد نیستیم. این یه واقعیته اگه بدونيد مردم هزار بار بيشتر به يک سردرد معمولى خود اهميت میدن تا به خبر مرگ شما، پس ديگه نگران نباشین كه دربارهی شما، چه فكرى مىكنن... میگن تو خیلی زود رنجی! میگم آدمها از کسایی که دوستشون دارن بیشتر میرنجن وگرنه بقیه که مهم نیستن... یه جور خود آزاری هست به اسم حواسم بهت هست" نمیدونی چجوری به چه دلیل اما میخوای حواست بهش باشه ،احساس میکنم از دوست داشتن میاد ،نظر خودم اینکه حواسم بهت هست" یه جور درد عمیق پشتش میتونه باشه،میدونی نمیشه هااا اما بازم حواست بهش هست. اصلا چه دلیلی بالاتر از دوست داشتن میتونه باشه که حواست بهش باشه... کاشکی آخر این سوز بهاری باشد کاشکی... از سخت ترین نقش هایی که تو تاتر زندگی ممکنه بهت بدن، نقش "آدم بده ی" داستانه. این که مجبور باشی برنجونی، نادیده بگیری، نشنیده فرض کنی، دل بشکنی، دنیای کسی رو تاریک کنی، آرامش کسی رو به هم بریزی، داد بکشی، فراری بدی، فقط برای این که در امون بمونه از آغشته شدن به زهر جاری در روزهای تو... وقتی به اجبار بده ی داستان باشی، همه دقایقت کند میگذره تا بالاخره شب از راه برسه و با خودت تنها بمونی و بالاخره بتونی نقابت رو دربیاری و زیر اون ظاهر شاخ دار زمختت پسربچه غمگینی بشینه گوشه اتاق و به رنج هایی که خلق کرده فکر کنه و اشک بریزه و هیچکس ندونه وقتی زخم میزنی، قبل از همه از دل خودت خون می باره.... آیا کسی هست یاد تو بیفتد نامت را در خوابها بنویسد! یا مثل من گمنام مغمومی؟ بی دلیل از یک دوست... به دکتر گفتم نیگا، دیگه دوسِش ندارم، گریه نمی کنم. دکتر گفت آفرین، ببین خوب شدی.. حالا دیگه سرمو برق نمیذارن، قرصامم کم کرده دکتر. میگه باس بری از آسایشگاه، خوب شدی. خوب شدم، آخه نه خوابتو می بینم، نه باهات حرف میزنم، نه اصن بی تو دلم دریاچه خشکیده است پر از ماهی مرده. نه گنجشک میشم نه. عادت کردم، خوب شدم. صبحا صبونه میخورم، نون و کره و عسل. مربا نمیخورم که یادم نیاد رنگ لباتو باز ظهرا می شینم تو سایه که سرم داغ نشه، داغ که میشه صدات می پیچه تو پیشونیم، باس چشامو ببندم سرمو سفت بزنم به سر دیوار تا خون بیاد. خون که بیاد صدات قطع میشه. دیگه شبا قبل خواب بغلت نمی کنم، نمی بوسمت، دستم روی نی لبک مهره های کمرت گم و گور نمیشه، خیال بودنتو نمی چسبونم به استخونای تنم. نه. خوب شدم. خوب شدم، خیالت تخت باشه. دکتر خودش گفته خوب شدم. اصلا نه دیگه درگیرتم، نه دلتنگتم، نه میخوامت، نه بی تو دلم همیشه ابریه، نه رسوام، نه لابلای آهنگای عاشقونه پیدات میکنم، هیچی به هیچی. حالا دیگه ناراحت نباش، خوب من بخند. دَمِت هم نمیام دیگه. فقط دلم خونه واسه تو... کسی هست برات بمیره اونجوری که من می مردم؟ کسی هست وقتی میخندی چشاش سیاهی بره از بس که ذوق می کنه؟ کسی هست اگه اسمشو صدا کنی با اون صدات - آخ از صدات- و ایمان بیاره به همه خداهای دنیا؟ کسی هست هرشب قبل از خواب ب این فک کنه ک بشینه کنارت نیگات کنه تا خوابت ببره؟ بعد که خوابیدی نفساتو بشمره و چشماتو نیگا کنه که آخ که چقد قشنگن اون چشمات؟ نکنه کسی نباشه دیوونت بشه بیارن بندازنش جای من تو آسایشگاه؟ دلت نگیره یه وقت، قربون دلت.. نکنه باورت بشه من خوب شدم؟ از یاد بردمت اما دنیا چه خوب بود وقتی تو میخندیدی... تا حالا صدتو گذاشتی برای کسی و به چشمش نیاد؟ تا حالا هزار تا معلق زدی که یکیو خوشحال کنی؟ با وقتت، بضاعت مالی اندکت، گوششنوات، ناز و نوازشت، حضورت، تشویقهات، دلداریهات، القای حس امنیت و صداقتت؟ بعد خیلی جدی با دیگری مقایسه شی و هیچ کدوم اینها اعتباری نداشته باشه براش؟ تا حالا حس ناکافی بودن را تجربه کردی؟ خستگی جسم و جونی که ازین نارضایتیها میمونه برات، حمله ی موریانه است به چارچوبهای رابطه. حس دوست نداشتنی بودن، حس ناکافی بودن، حس تلخ دیده نشدن نمیذاره زیاد دوام بیاری، یا خودت از هم میپاشی، یا رابطه ات... تا کی میخوای ببخشی و درک کنی؟؟؟ اما از یک روزی به بعد، مسیر آدما از هم جدا میشن ! یه روز صبح که از خواب پا شدی میبینی یه چی شبیه دیروز نیست! انگار یه چیزی تو دیروز جا گذاشتی اما فراموش کردی چی رو جا گذاشتی تو دیروزت ! اون دلهره ، اون حس اضطراب تا ابد با تو هست... حالا تو یه آدم جا مونده هستی، از گذشته... گاهی وقتا دیروز از امروز دوست داشتنی تره... اشتیاق اگر بمیرد ذره ذره خواهی مرد... گاهی وقتا قرار نیست اتفاق تازه ی بیوفته ، مثل دو تا خط موازی که کنار هم میرن منم همونجوری ادامه دادم ،چرا؟ چون صبر کردن رو از کودکی بهم یاد دادن ،بابام همیشه چیزی میخواستم میگفت صبر کن برات میخرم ! یا مادرم همیشه میگفت با صبر همه چی درست میشه پسرم ... منم الفبای زندگیم شد صبر ! خیلی چیزا رو با صبر کردن تو زندگیم به دست آوردم ،اما ! یه چیزای با صبرم به دست نمیاد ، عوضش با صبر کردن پیر میشی ،ذره ذره آب میشی ! میبینی و با خودت میگی خوب صبر کردم چی شد آخرش ! درست شد ؟ به دستش آوردم! آخ که تو دلم چقدر حرف نگفته دارم... گاه باید خاطره شد تا ماند در خاطره ها... آوارگی اقسام مختلفی داره، یه موقع هست از دل یکی پرت میشی بیرون! تا به خودت بیای میبینی موهات هم مثل دندونات سفید شده و تو هنوز درگیر یه آدمی. یه مدل دیگه آوارگی هاج و واج نگاه کردنه! یعنی زمانی که هیچ کاری دیگه از دستت بر نمیاد... یه مدل دیگه ش هم هست که از دست دادی جرات بیان کردنش رو نداری... آدمای آواره دور و بر ما زیاده، هر کدوم یه چی از دست دادن ، از دست دادنی که برای بدست آوردن دوباره ش شاید عمرمون دیگه جواب نده... من جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا نیز مرا خوشحال نکرد... اما میدانستم انسان در مکانی که بیمار شده هرگز درمان نمیشود... همیشه از روی کارهای آدمها میشه فهمید اولویتشون هستی! نه از روی گفته هاشون. اینجوری میفهمی باید چند درصد از وجودت و براشون خرج کنی که یه احمق به تمام معنا نباشی. حس میکنم مهربونی زیادی فقط باعث احمق بودن آدمه... من آدم خوبی نیستم ولی معنی خوب بودن رو خوب میفهمم... در بعضی طوفانهای زندگی کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت. متوجه میشوی بعضیها رو هرچند نزدیک اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی ها هرچند صمیمی اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هرچند آشنا اما نمیتوان شناخت و این اصلا تلخ نیست، شکست نیست، آگاه شدن نام دارد. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی. این آگاهی دردناک است اما تلخ هرگز... گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است باور کن بعضیها تنهاترت میکنند... باید از دست بعضی آدمها رفت. نباید با بیتوجهی و بیتفاوتیها ساخت. نباید ماند و سوخت و عذاب کشید. آدمهایی که ارزشتان را نمیفهمند، حقشان است تو را از دست بدهند. شخصیت خودت را با آدمهای اشتباهی تحقیر نکن. بعضی ماندنها خیانت به تو و جایگاه انسانی توست. برای خود باوریات بیش از اینها ارزش قائل باش. هوای رابطه که بد شد معطل نکن. چشمانت را ببند و با قطار حادثهها دور شو... این رسم آدمهاست، تا از دستشان نروی، ارزشت را نمیفهمند. گاهی باید نباشی، تا مزهی تلخ نداشتنت را هم بچشند... گاهی عمیقترین روابط آدمها به احمقانهترین دلایل ممکن تموم میشه... وقتی میخوای یه نفر که خیلی دوستش داری رو فراموش کنی، مثل این می مونه که با خودکار نوشته باشی و بخوای با پاک کن پاکش کنی ، اون فقط کم رنگ میشه ، چاره اش غلط گیره که اونهم جاش همیشه میمونه... آدمها اگر برای چراهای زندگیشون دلیل داشتن آنقدر حرص نمیخوردن... ببین من رو وقتی میخوای یه طناب رو ببری باید با چاقوی قصابی اینکارو کنی نه با چاقوی میوه خوری! میخوام بگم که وقتی قراره ی چیزی رو تموم کنی برای همیشه تمومش کن اما و اگر و چرا و غیره نیار... پشت هر لبخند شیرین غم و اندوه تلخی وجود دارد که هیچکس نمیتواند آن را احساس کند... همهی ما یک عذرخواهی به احساس خود بدهکاریم. بابت زمانی که برای نگه داشتن آدمهای اشتباه پافشاری کردیم... آن زمان که دروغ شنیدیم و سکوت کردیم! جایی که باید میرفتیم اما ماندیم و ایستادیم! از هیچ و پوچ ذوق کردیم و رویا ساختیم... برای فرار از حقیقت لج کردیم و لج کردیم و خود را به نفهمی زدیم. خاموش کن فانوس وابستگیت را... گاهی چه اصرار بیهودهایست اثبات دوست داشتنمان به آدمها! معرفتهای بیجایمان، مهربانیهای الکیمان، تلاشهای بیمورد برای حفظ روابطمان... وقتی برای بعضی آدمهای امروزی خوبی و بدی یکسان است... غلطی بزن زمانه به پهلوی دیگرت... کسی که میدونه چی ناراحتت میکنه، چی اذیتت میکنه ولی به رفتار و کارش ادامه میده... کسی که دردت و میدونه، میدونه چجوری تورو آروم کنه، از آسمون به زمینت بیاره، اما این کارو نمیکنه... در واقع هیچ کس تو نیست. اون آدم از غریبه هم برای تو غریبهتره... اگر آرامش میخوای، رها کن. دور شو. تنهایی رو انتخاب کن... گاهی فقط سکوت سزای سبک سری ست... نمیدونم اسمش رو چی میذارید ولی من به غار نشین غیر اجتماعی شدم. من خیلی وقته با هر آدمی حال نمیکنم ارتباطم با همه کم شده حوصلهی دوستی های الکی رو هم ندارم از کسی انتظار ندارم رو قول کسی حساب نمیکنم آدم های مهمه زندگیم انگشت شمار شدن و هر چیزی و هر کسی نمیتونه ناراحتم کنه سبک زندگیم از نظر خيليا عجيبه ولی من دارم تو تنهاییم رشد میکنم... هرکس به اندازهای که برای ما ارزش قائله باید ذهن و دلمون رو اشغال کنه نه به اندازهای که ما دوسش داریم... بعضی آدما یه کاری میکنن که دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوسشون داشتی تنگ میشه... اگه کسی سعی داره از دستت بده کمکش کن... پذیرفتن خیلی مهمه! سرنوشت آدمها رو از هم جدا نمیکنه آدمها خودشون از هم جدا میشن... نه دلت با ما بود، نه گذاشتی دلی واسه ما بمونه. راه نیومدی باهامون، ما هم که از بس دویدیم دنبالت دیگه جون تو پاهامون نموند. اون چشای خوشگلت نه مارو دیدن، نه گذاشتن ما جز صاحبشون کسی رو ببینیم. اصن یه جورِ ناجوری شدیم، تنهاییم ولی هرجا میریم باهامونی. انگار یهویی رفتن جون به سرمون کرده که قصد نداریم حالا حالاها جونمونو تحویل بدیم، یا داغیم و هنوز حالیمون نیست. نه موندنی بودی و نه گذاشتی ما هم مثلِ بقیه ی آدما حداقلش ی ذره واسه خودمون زیرِ پوستِ کوفتیمون که از نبودنت سوخته، بمونیم. حالا هم یجوری آوار شدیم رو خودمون که از هیچ زلزله و طوفانی باکمون نیست. مَخلَصِ کلام، فدای سرت همه ی بیوفایی های تو و دویدنهای من... ولی قشنگ ترین بی انصافِ دنیا، لااقل بدون، واسه خاطرِ توئه که اینجوری شدیم، که آباد بودیم یه روزی و الان خرابه شدیم... هر خیانتی با عشق شروع میشه...
بپذیریم که یه چیزی تموم شده
بپذیریم فلان جا اشتباه کردیم
بپذیریم که فلان جا حق داشتیم
بپذیریم یه سری چیزا همینه که هست
بپذیریم برای یه سری چیزا باید تلاش کرد
و جنگید...![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
