بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
آدم ها فقط آدمند نه کمتر، نه بیشتر اگر کمتر از آن چیزی که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای و اگر بیشتر حسابشان کنی آنها تو را می شکنند میان آدم ها باید عاقلانه زندگی کرد... یادمان باشد کوچکترین امید دادن به کسی شـاید بزرگترین معجزه ها را ایجاد کند مهربانی را دریغ نکنیم... گاه دلم میخواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه میکرد دنیا بیارزش نیست، سخت نیست پوچ هم نیست، داری خواب میبینی با من حرف میزد، چیزی میگفت... ما پر از زنده ماندن های بی فایده هستیم... جاده ها در شب نیز به ما درس زندگی می دهند غمها کمین کردهاند پشت دیوارهای شب به محض اینکه تنها شدی، بیخواب شدی و بیپناه بودی، آوار میشوند روی سرت و محاصرهات میکنند. و تو ناگهان لبریز اندوه و بغضی بیدلیل میشوی و دردهای عالم روی شانههایت سنگینی میکند... یه قانون روانشناسی میگه چرا وقتی ماشینت جوش میاره حرکت نمیکنی؟ کنار میزنی و میایستی؟ چون ممکنه آتیش بگیره و به خودت و دیگران صدمه بزنه! خودت هم همینطوری وقتی جوش میاری، عصبی و عصبانی میشی در این حال تخته گاز نرو بزن کنار، ساکت باش، و هیچ نگو وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان... وقتایی که حسود میشم اون قسمت منطقی مغزم کلا نابود میشه... و شاید بزرگترین دلیلِ بی خوابی هایِ شبانه این است که یک دُنیا حرف داری امّا برای گفتنش نه دلیلی داری نه گوشِ شنوایی... صبرم کفافِ این همه غم را نمیدهد... بعضی وقتا صدای شکستن قلبمو میشنوم شاید طوری وانمود کرده باشم که برام اهمیت نداره ولی یه موقع هایی با وجود همه ی حرفایی که به خودم زدم با وجود اینکه هر دفعه سعی کردم خودمو رهاتر کنم اما بازم صدای شکستنش به گوشم می رسه... عقل و عشق را به دار بیاویزید روشنترین راه تباهی این است... همیشه هم نمیشود خوب بود همیشه هم نمیتوان چشم ها را به روی نامردیِ آدم ها بست و چیزی ندید اتفاقا باید بدانند که تو دیدی و فهمیدی که نگفتنت را نگذارند پای حماقتت نمیشود همیشه خود را به کوچه ی علی چپ بزنی و تظاهر کنی که چیزی نشنیده ای اتفاقا باید بفهمند که شنیدی ولی برای حفظِ حرمت ها کوتاه آمدی انسان ها گاهی باید بفهمند که تو هم صبر و تحمل داری!! که تو هم تاب و توان داری باید بدانند که تو هم قلبی داری که با بی مهری و نامردی میشکند بدانند که همیشه نمیتوانند بزنند و بشکنند و فرار کنند این روزها باید گاهی هم بد باشی! زیادی که خوب باشی زیادی که مهربان باشی، دیده نمیشوی کسی تو را جدی نمیگیرد پس گاهی، نه همیشه، بد باش بد باش تا خوب بودنت هم دیده شود چرا که با بعضی ها همیشه نمیشود خوب بود! پ.ن: بدون مخاطب خاص 🙂 خوبا هیچ وقت تو اولویت نیستن چون خیال همه راحته که هستن... یه روز حالت خوب میشه شاید امروز نه، شاید فردا نه شاید حتی این هفته نه، شاید این ماه نه ولی یه جایی یه روزی خوب میشی وقتی خوب شدی این روزا جبران میشن طاقت بیار... اینجا آدمی هست از درون مرده که نیاز به زندگی دارد... اسفند عینِ پنجشنبه هاست که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست اصلا از همون شروعش قشنگه حس بوی بهار از پشت پنجره و آفتاب گرم و بی جون از لای پرده ها روی پوست سرد خونه اسفند یعنی یک سال دیگه یعنی یه شانس دیگه... زندگی بالا و پایین دارد گاهی آرام و دلنواز گاهی سخت وخشن... یه عادت بدی که دارم خیلی زیاد همه چیو جدی میگیرم به تک تک کلمه ها فکر میکنم به اینکه چطوری تو جمله قرار گرفتن حتی به نحوه ی گفتنشون. مثلا من دوستت دارم رو بیشتر از دوسِت دارم، میپسندم گفتن شبِت بخیر برام قشنگ تر از شب بخیره یا مراقبت کن رو ترجیح میدم به مراقبِ خودت باش به ری اکشن آدما فکر میکنم. به نحوه صحبت کردنشون اینکه چطوری جمله هارو کنار هم قرار میدن به معنی پشت کلمات همیشه از این زیاد دقت کردن و جدی گرفتن آسیب دیدم چون آدما جدی نیستن حرفاشون صرفا احساسات اون لحظشونه فهمیدم که میتونن شب یه چیزی بگن و صبح یه چیز دیگه میتونن تو چشمات نگاه کنن و از آینده بگن دو ساعت بعدش کاری کنن که مجبور باشی اون آینده رو تنهایی بسازی فهمیدم کلمه ها اونقدری که برای من جدی و مهم هستن برای بقیه نیستن اونقدری که من فکر میکنم چی بگم بقیه فکر نمیکنن نمیدونم رفتار من اشتباهه یا اونها... من چیزهای ساده را دوست دارم شعر را، باران را، تنهایی را یا بودن با کسی که مرا میفهمد... بعضی شبا در و دیوارایِ خونه سلام دوستان. چند ماهی بود که شعر موزون ننوشته بودم😊🙄شعر جدید غزل کلاسیک ام تقدیم نگاه زیبای شما عزیزان ☺️💖🌹 آشفته ام امروز، با خود کلنجارم آتش به خرمن گشت، از عشق بیزارم - با حیله و نیرنگ، کردی خیانت باز همچون نمک بر زخم، آتش به انبارم - سرپا دروغی حیف، از معرفت خالی من چون عزیز از دست، داده عزادارم - خشتی که می چینیش، کج تا ثریا رفت اینجا زمین گرد است، لیز است این بارم - حرف از وفا روزیست، ناید به کار من رنگت حنایی نیست، افسوس یک بارم - قلبم برایت سوخت، هربار بخشیدم گفتی که کودک بود، افکار و رفتارم - این بار اما اشک، دیگر امان برده من این میان زاپاس، یک دو به اجبارم - روحم پریشان است، من واقعا خسته م با کوله بار از درد، افسرده رخسارم - راهش فقط این است، از تو و این افسون باید شوم من دور، حتی به اصرارم - بی خوابی شب هام، تقصیر از تو نیست باید بگویم فکر، کمتر کن آزارم - از کوچه تان با بغض، تا انتها رفتم این راه شد مسدود، تابلوی هشدارم... م.م (رهگذر) ۱۴۰۱/۱۱/۲۳ پ.ن: بدون مخاطب خاص 😍☺️ بیشترین ضربه هارو خوبترین آدمها میخورند برای خوبیهاتون حد تعیین کنید و هر کس را به اندازه لیاقتش بها دهید نه به اندازه مرامتان... اگه تو تمام لحظات تصورش میکنی اگر نمیتونی فراموشش کنی یعنی روحت تو اون آدم گیر کرده داشتم فکر میکردم راست میگه ها شاید قشنگترین نوع دلبستگی همین باشه که روحت گیرِ اون آدم باشه جوری که دلت بخواد تو لحظه لحظه ی زندگیت تو خوشحالیت، تو شادیات، تو ناراحتیت تو غم هات باشه... یه جا نوشته بود فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چای انداختی درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزه ی اون چای رو عوض کرده و این درست ترین تعریفی بود که راجب فراموشی شنیده بودم... آروم باش، دل آزرده آروم باش، دل تنگ... خیلی سخته که با تموم دلشکستگی هات بازم مهربون بمونی دلت باید دریا باشه که هر بار بی معرفتی آدمها رو، توی خودش غرق کنه خیلی وجود میخواد که با همه ی بی وجودی ها به روشون لبخند بزنی! ولی خواهشا عوض نشو و همین بمون تو خوب بمون... آدم ها فراموش میکنند رفیق را، همسایه را، رهگذر را حتی گاهی خود را اما کسی را که با او دیوانگی کرده اند هرگز... پدر بزرگ مُرد از بس که سیگار کشید ولی پنهان کردن غصه ها از خود غصه ها دردش بیشتره... بعضی از آدما هرجور که هستن دوست داشتنین، دلیلشم فکر نکنم کسی بدونه، دیوونه میشن یهو، تند تند حرف میزنن، بعضی وقتا اصلا نیستن، بعضی وقتا معلوم نیست چشونه، بعضی وقتا بی دلیل ناراحت، بعضی وقتا حوصله ندارن، بعضی وقتا اصلا حرف نمیزنن با کسی، بعضی وقتا حساسن رو ساده ترین مسائل، بعضی وقتا اذیت میکنن حتی، لج میکنن، چنگ میندازن، اما نمیشه دوسشون نداشت، یه طور خاصی آدم همیشه دوسشون داره و اگر نباشن دلتنگشون میشیم، یه جور پارادوکسه... یه جور تضاده... این چینی شکسته بند میخوره زود زود زود زود... روزهای درد و غم میگذرند من آدم فراموشی آدم فراموش کردنی نیستم، هرگز هیچ دری هم روی یه پاشنه نمیچرخه... من آرامم فقط کمی بی حوصله ام آسمان روی سرم سنگینی میکند تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد هرچه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم باز سر از کوچه دلتنگی در میآورم... هیچ کس نمیداند پشت این چهره ی آرام در دل چه میگذرد کسی نمیداند این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر خسته میکند... سالها گذشت تا بفهمم آن که در خيابان میگريد از آن که در گورستان میگريد بسيار غمگينتر است سال ها گذشت و من از خيابان های بسيار از گورستان های بسيار گذشتم تا فهميدم آن که حتی در خلوت خانه خويش نمیتواند بگريد از همه اندوهناک تر است... 💜❤️💚 کم کم داریم به سال جدید نزدیک میشیم و من چقدر به ۱۴۰۲ خوشبین هستم از الان حسش میکنم، یه حس خوب رسیدن به اهداف و آرزوها سال آرامش... معني كلمه ی قوی رو فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن که با وجود ضربه هايی که تو زندگیشون خوردن، رنج هايی که به تنهايی به دوش کشیدن، درد هايی که تو سینه پنهون کردن، اشکايی که يواشكی ريختن، هزار بار به ته رسیدن، اما برای بار هزار و یکم بلند شدن و ادامه دادن! اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن جوونه میزنن، سبز میشن، و ثمر میدن... وا میشه این در، صبر داشته باش... درک متقابل واژه ای که اگر بین دو نفر باشه همیشه آرامش و حس نزدیکی هست و این واژه با کلمه ی صبوری ارتباط مستقیم داره اگه تا اینجا اومدیم اینقدر صبر میکنیم تا به هدفهامون برسیم که تا آخرش بریم... وقتی دوست داشتن خالصه مطمئنا رویای ما حسرت نمیشه... تنها نیستم اما تنهام چی میشد اگر میشد گوشه ای خلوت در کنار دوست اندکی سکوت در دست، استکانی چای و کمی آرامش... وفاداری سبک زندگی نجیب زاده هاست... میدونی چرا زود گریهمون میگیره؟ چون رنجهایی که نباید رو کشیدیم و بار اندوهی فراتر از آستانهی تحملمون به دوش کشیدیم... میدونی چرا زود گریهمون میگیره؟ چون هنوز چیزی به نام وجدان در ما بیدار است، چون هنوز از رنج دیگران رنج میبریم و با اندوه دیگران اندوهگین میشویم... چون هنوز احساس در ما زنده است... چون جای جای این سرزمین، عزیزانی داریم که از ما دورند ولی وقتی خاری به ناحق به پای اونها بره، ماییم که با تمام وجود درد میکشیم... ما زود گریهمون میگیره ولی ما هم انسان هستیم... احساسم را نمیفروشم حتی به بالاترین بها ولی آنگونه که بخواهم خرج میکنم برای آنهایی که لایقش هستند... اندوه! او را راحت گذاشتم نگفتم همه چیز درست میشود برای آرام کردنش تلاشی نکردم گاهی اوقات بهتر است همه چیز را آن طور که هست رها كرد اندوه را آزاد گذاشت تا دورهاش را بگذراند... دیوونگی هم قشنگه دیوونگی خود خود عاقلیه ما دیوونه ها قلبهامون زیباتره تپنده تر، پر نور تر چون ما خود خودمونیم کاش یه روزی دنیا اینو میفهمید... بعد این مدت زندگی اینو فهمیدم که ارزش آدمها نه به مال و ثروته نه ظاهر و زیبایی خیره کننده که معیار سنجش ارزش آدمها فقط و فقط به دل و ذات آدمهاست و من میبوسم قلبهایی که از طلا هستند آنقدر سحره کننده آنقدر درخشان... رها کردن آسانترین کار ممکن در زندگی است باور کن حداقل برای من همیشه اینطور بوده اما این راه من نیست من نمیتوانم رها کنم برای عزیزترین هام من صبوری را انتخاب کردهام ماندن تا طلوعی دوباره حتی اگر هر روز از فرط غم نفسم بالا نیاید در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی نکته اینجاست که من راز نگهدارترم... هر آدمی بالاخره یک جا دست از توضیح دادن میکشه از ثابت کردن خودش از تلاش برای نگه داشتن دیگران هر آدمی بالاخره یک روز عمیقاً خسته میشه مراقب آدمهای صبور زندگیتون باشید... آن چه سرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست... رفیق جان! من خیال میکنم که خوشحالی جرعه جرعه میآید خوشحالی، یک لیوان بزرگ آب نیست که یک مرتبه آن را سر بکشیم چشمهایمان برق بزند و قلبمان آرام بگیرد خوشحالی همین لذت بردن از لقمه ی کوچک ریحان و پنیر است دیدن چشم های مشکی مامان سرمای بالشت تکه ی آخر پیتزای توی یخچال تراشیدن ته دیگ ماکارونی گل دادن به یک دوست نشان دادن محبت به یک غریبه و گوش دادن به آهنگ و دیدن بعضی از فیلم هاست خوشحالی های بزرگ و یک شبه و آنی فقط برای توی کتاب هاست کدام ما، خوشحالی بزرگ را از نزدیک دیده پدرانمان؟ دوستانمان؟ خودمان؟ رها کن خیال خوش رسیدن به خوشحالی های بزرگ را رفیق من! خوشحالی جرعه جرعه میآید لقمه لقمه، نم نم مثل باران… ما، سایهای از واقعیت هستیم که واقعیت را فراموش کرده و خود را واقعیت میدانیم... برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ... ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است! امتحان اصلی ترک کردنِ کسانی که دوستشان دارید نیست بَلکه آموختنِ زندگی کردن بدونِ کسانی است که دوستتان نَدارند... امشب شب آرزوهاست بیایید برای هم بهترین ها را از ته قلب بخواهیم رسیدن به آرزوها عشق شادی سلامتی ثروت آرامش قدرت بخشش عاقبت به خیری و... پ.ن: کدخدای ده بالا، خیلی عزیزی ۱۴۰۱/۱۱/۰۶ با او نمی توان بود بی او نمی توان زیست... خودت باش نه تنديسي كه ديگران مي خواهند وقتي قالب فكر ديگران می شوی زيبا ميشوي به چشمشان اما شکستنی... مَــن عاشِـــق اسمَــم میشَـــم هَر وقـــت صـدام میکُنـــی... زندگی مانند یک پتوی کوتاه است آن را بالا می کشید انگشت شصت تان بیرون می زند آن را پایین می کشید شانه هایتان از سرما می لرزد آدم های وسواسی مدام در حال تست اندازه پتو هستند! ولی آدم های شاد زانوهای خود را کمی خم می کنند و شب راحتی را سپری می کنند... بُرد من وقتیه که به تو میبازم... هر وقت حالت بد بود به ماه نگاه کن، موزیک گوش بده، فیلم ببین قدم بزن، بنویس، نقاشی بکش با آدما حرف بزن، بیرون برو برای خودت هدیه بخر، کتاب بخون قهوه بخور، گل و گیاه بخر، یکم بخواب خوراکی بخر و... اما نذار داخل خودت فرو بری نذار ناراحتیت بشه، افسردگی و اون تو رو ببلعه یادت باشه کسی برای نجات تو نمیاد خودت خودتو نجات بده... بعدِ یه دروغ همه واقعیتها مشکوکن... غریبه ها اونایی نیستن که تا حالا ندیدیمشون... یا رهگذرای کوچه خیابون غریبه ها فراموش نشدنی ترین آدمای زندگیمون هستن که یه شب رنگ باختن و عوض شدن و خودشون خواستن که جزیی از گذشته ی تلخمون بشن من به این آدما میگم غریبه... یا از اول دل به رویایی نبند یا بر این رویایِ ویران گریه کن... مَن تاریخِ آن شبی که از عمقِ وجود گریستم را دقیقا بخاطِر سپُرده ام نه برایِ آن شَب بلکه برایِ آن صُبح! برایِ آدمِ دیگری کِه روزِ بعد به آن تبدیل شُده بودم... زیاد میبخشم ولی فقط یک بار اعتماد میکنم... تنفر چیست؟ شاید فریادی است که می گوید اگر دوستم نداری، دوستت ندارم و امان از این اگر اگر یعنی انتظار یعنی فرصتی برای دوست داشتن برای همین می گویند تنفر از عشق می آید و وقتی پایان فرا می رسد که تنفر هم نباشد... و گریستم به یاد تمام خاطرات و رویاهایی که تا میخواستم نوازششان کنم پژمردند... یه تاریخ های خاصی تو زندگی ما آدم ها وجود داره که هر چقدرم دنیا با کاراش مشغول مون کرده باشه محاله فراموش شون کنیم... اگر خاطری عزیز باشه دوری یا نزدیکی معنا نمیده این دلهاست که بهم نزدیکه... خاطرهها همیشه خاص هستند بعضی وقتها ما با یادآوری روزهایی که گریه کردیم، میخندیم و بعضی وقتها ما با یادآوری روزهایی که میخندیدیم گریه میکنیم زندگی همینه... اگر من شما را از دست دادهام شما هم در عوض دلی را از دست دادهاید که تپشهای عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت... دلتنگی... واژه ها ممکنه دروغ بگن اما رفتارها همیشه واقعیت رو نشون میدن... هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن روز خوب به تو شادی میدهد روز بد به تو تجربه و بدترین روز به تو درس می دهد فصلها برای درختان هر سال تکرار می شود اما فصلهای زندگی انسان تکرارشدنی نیست تولد... کودکی... جوانی... پیری و دیگر هیچ... تنها زمانی صبور خواهی شد که صبر را یک قدرت بدانی نه یک ضعف آنچه ویرانمان می کند، روزگار نیست حوصله ی کوچک و آرزوهای بزرگ است... چراغیست رو به خاموشی، دلتنگی در ایوان سرد این خانه... اونجا که خواستی حرف بزنی و بغض نذاشت و وسط همه ی حرفای مهم زندگیت گریه ات گرفت یادت نره تو ضعیف نیستی تو مدت زیادی "قوی" بودی و باز، به مرور به جایی میرسی که حتی دیگه تلخ ترین و سخت ترین حوادث هم اشک تو رو در نمیاره... دلمان که میگیرد تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم.... تنهایی آدم را عوض میکند به همه چیز بیاعتنا میشوی در عین حال، ترس مبهمی هم داری که هیچ وقت آزادت نمیگذارد بعد از مدتی، دیگر حتی نمیدانی کیستی دیگر حتی نمیدانی زندهای یا نه... که فصل مشترک عشق و عقل، تنهاییست... من آرامم و دلتنگ... میدانی آدم، دلتنگ باشد و آرام یعنی چه؟ یعنی رفتنت را باور نکرده... ولی آدم شده... منطق، قاطی جنونش شده... میدانی آدمِ مجنونِ منطقی کیست؟ کسی که خاطره ها را ته یک کمد قایم کرده... میدانی یک کمد پر از خاطره های تلخ شده، یک آدمِ آرامِ منطقیِ مجنونِ دلتنگ یعنی چه؟ یعنی کسی که یک بمب ساعتی بسته به خودش، تمام روزهای نبودنت را انتحاری سر کرده... بيش از اين ما صبر نتوانيم آن ايوب بود... اینکه میگن مغز فرمانده ست درسته ولی دلی که تنگ شده همون سربازیه که میزنه تو گوش فرمانده... همه آدمای زندگیتون قابل جایگزینی نیستن حواستون باشه کی رو میرنجونین... شکستن صدا ندارد اینطور نیست که مثلا وقتی کنار یک نفر ایستادی صدای ترکیدن قلبش را بتوانی بشنوی یا مثلا ببینی یکدفعه خردههای دل یک نفر میپاشد روی زمین شکستن یک آدم، بعضی وقتها با چند قطره اشک همراه است و خیلی وقتها با بغض و در سکوت اتفاق میافتد آدمهای شکسته عجیب نیستند بی آنکه بدانیم خیلیهایشان را هر روز میبینیم با ظاهری آرام و حتی خندهای بر لب اما با باورهایی نابود شده و امیدهایی به پایان رسیده... غرق شدن تو خیال قشنگ ترین نوع مرگ تدریجیه...
اگر به پشت سرت نگاه کنی سیاهی مطلق می بینی
اگر بخواهی به دوردست های جلوی رویت نگاه کنی
هر چقدر هم تلاش کنی، نمی دانی چه چیزی
در انتظارت است و آن هم نامعلوم می شود
تنها بر روی قسمتی که نور ماشینت آن را
در بر میگرد تسلط داری
می توانی این محدوده را خوب بررسی کنی
و جزئیاتش را بشناسی
این محدوده، همان زمان حال است
تنها قسمتی از زندگی
که باید در آن حضور کامل داشته باشی...
بدجور بهم دهن کجی میکنن
و راه فراری هم نیست
حس کسی رو دارم که در حال غرق شدنه
و شنا بلد نیست...
مادر بزرگ ساعت زنجیردار او را به من بخشيد
بعدها که ساعت خراب شد
ساعت ساز عکسی را به من داد
که در صفحه پشتی ساعت مخفی شده بود
دختری که شبیه جوانی های مادربزرگ نبود
پدربزرگ چقدر سیگار میکشید...
فصل ها جابه جا می شوند
زندگی همیشه در جریان است
اگر فصل بدی را میگذرانی، بدان که فصل دیگر
طور دیگری رقم خواهد خورد
شاید بهتر، شاید شاد تر
و شاید موفق تر
بدان که زندگی مزه دار است
گاهی شیرین، گاهی تلخ و گاهی ترش
هر کدام از لحظه ها برایت
یادآوری طعمی متفاوت هستند
ترکیبی از این مزه ها است که زندگی نام دارد
تمام تلخی ها و شیرینی ها در کنار هم اند که معنی
پیدا می کنند و ما را به ادامه حیات تشویق...
نقطه میذاری بعدش و میری و نمی فهمی
که این نقطه راه می افته توی سراشیبی تند
و هر چی غلت میخوره بزرگتر میشه
من دلتنگی های زیادی رو دیدم
که با برخورد به اولین خاطره ترکیدن
دلتنگی هایی که هزار تیکه شدن
اونقدر که جزئی از کل شدن
درست مثل یه گلوله برف...
ببینم می تونی تیکه های متلاشی شده یه گلوله
برف رو از روی برفا جمع کنی؟!
حالا هی بگو بی خیال...![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
