بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
خود را با گذشته ات نشناس آن فقط یک درس بود نه تمام زندگی ات... در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی، مگر از خودت. متوجه میشوی، بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی، هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت. و این اصلا تلخ نیست. شکست نیست. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است. اما تلخ هرگز… دنیا آلوده شده به سم بی صداقتی... خاطره ها گاه و بی گاه می آیـند کنارم می نشینند می خندند گریه می کنند اما پیر نمی شوند... مرا از دور تماشا کن من از نزدیک، غمگینم... تلاش کن اندوهت را دوست داشته باشی شاید برود به رسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند... خدا کند که نباشد، کسی دچار کسی... خیانت و دروغ رو با هیچ چیزی نمیشه توجیه کرد. بخصوص توی رفاقت... شاید کسی که خطا کنه بار اول و دوم اشتباهش باشه ولی مطمئنا دفعه های بعدی انتخابشه... هیچ چیز دردآورتر از این نیست که بهترینهات بهت دروغ بگن و خیانت کنن و انتظار داشته باشن، چیزیت نشه و هیچی نگی و آروم باشی... هیچ وقت دیگه نمیتونی در خونهای رو بزنی که یه روزی تمام شیشههاشو شکوندی... از من بتو نصیحت... آدم اضافی کسی نباش. همان جایی که احساس کردی، سرش جای دیگری گرم است و جایگزین دیگری پیدا کرده که حسش را آنجا خرج میکند و نگاهش سرد و بی احساس شده. همان جایی که فهمیدی براحتی به چشمانت نگاه میکند و دروغ میگوید و برای نبودنش دلیل ارزان می آورد و ته مانده وقتش را برای تو میگذارد.دقیقا همانجا بدون درنگ، چشمهایت را ببند و برو و دیگر به پشت سرت نگاه نکن... سخت است، خیلی اذیت میشوی... میدانم! اما جوری بگذر و برو، که به همه ثابت شود، عشق اولویت میخواهد... دورتر پارک میکنم تا مزاحم تردد دیگران نشوم... یه سری خاطرات هست که آدم اذیت میشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه، چون از خودش خجالت میکشه، از خودش بدش میاد، از حماقت زیاد، از خریت بی انتها، از مهربون بودنهای شور در بیار، از بخشیدن های زیاد، از اهمیت دادن به آدمهای نامرد... البته من تقصیر خودم بود، آنقدر صبور بودم، آنقدر کنار اومدم، آنقدر نادید گرفتم، آنقدر گفتم ارزش ندارن ولش کن، که دیگه همه خیال کردن نمیفهمم و هرکار بخوان میتونن بکنن و منم قراره چیزی نگم و سکوت کنم، آره من همیشه از خودم گذشتم، تا دیگران اذیت نشن، اما از الان دیگه هیچی اصلا مهم نیست، حتی اگه همه ازم بگذرن... با فاصلهای امن که آسیب نبینی بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش... چند روزه خیلی قاطیم یهویی عصبی میشم یهو میرم تو فکر، بغض میکنم یهو اشکم درمیاد، گند زده میشه به حالم ولی یهو بعد چند دقیقه، شروع میکنم بگو بخند و بعدش سکوت... من دیوونه نیستم آ فقط کم آوردم... یک نفر داشت با خودش تنها زیر یک سقف زندگی میکرد... ولی یکی از غم انگیز ترین و مزخرف ترین حس های دنیا اینه که: بفهمی تو با بقیه خیلی ساده و صادقانه رفتار کردی، ولی اونا با سیاست و حیله گری! عجله نکنید بدتر هم میشه، بدترش اونجاست که بعد از فهمیدن بازم بلد نیستی با سیاست و حیله گری رفتار کنی... از غربت عشق میبارم و خیس خیس میخوابم... من ممکنه بخاطر یه موضوعی که روش حساسم با یکی از بهترین آدمای زندگیم قطع رابطه کنم ولی اگه یه غریبه انجام بده میگم فدا سرت و میبخشم. بحث توقعه! چون انتظاری که از یه سری آدمای زندگیت که تورو میشناسن داری با یه غریبه که نمیشناستت متفاوته... رفیق نارفیق مثل سیگار میمونه... بهت فکر نمیکنم یعنی همه ی تلاشم و میکنم که بهت فکر نکنم همه تلاشم و میکنم که قلبم دیگه حرف نزنه بزاره عقلم تصمیم بگیره آخه چه دلیلی داره موقع کار کردن، غذا خوردن استراحت کردن، خوابیدن به یکی که اینقدر بهم بد کرده فکر کنم! اما میدونم بی فایده ست... گاهی یک دوست کاری میکند که دلت برای دشمنت بدجور تنگ میشود... رفتنای واقعی خیلی بی صدان، چون آدمی که سر و صدا میکنه موقع رفتن، هنوز امید داره یکی جلوشو بگیره و بهش بگه نرو، ولی آدمی که بی سر و صدا میره، میدونه بودنش برای کسی دیگه مهم نیست... هر تصمیمی میگیری، بگیر ولی یا با تمام وجود پاش بمون یا کاملاً بیخیالش شو تردید، آدمو نابود میکنه... همه ی آدما تو زندگیشون اشتباه میکنن، خب من هم اشتباه کردم! فکر میکردم بین آدمای واقعی، با قول های واقعی دارم زندگی میکنم، ولی فهمیدم همش دروغه، همه ی آدما دروغن! وعده هاشون دروغه! حرفاشون دروغه! اصلا انگار زندگی یه دروغ پیچیده ست که ما به سادگی قبولش کردیم... هیچوقت، هیچ آدمی برای من اون آدمی نبود که من برای آدمای زندگیم بودم ولی خب همیشه من نون دلم و خوردم... کسی نمیداند که شب زیر آوار افکار چگونه از هم پاشیدم و صبح بی آنکه کسی بفهمد اشکهایم را پاک کردم بلند شدم و لبخند زدم... سلام به همه ☺️ الان که دارم مینویسم نزدیک چهار صبحه و من نمیدونم چرا امشب خوابم نبرد و نشستم به پرسه زدن توی صفحات وبلاگم، تا به این شعرم رسیدم که مال سال ۹۵ هست، چند بار خوندمش و انگار هنوز برام تازگی داشت. حس خوبی بهم داد و با اینکه تکراریه، دوست داشتم باز بذارمش، اگر قبلا نخوندینش امیدوارم دوست داشته باشید... تقدیم نگاه زیباتون... 🌹🙏 ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ با وجودی که خانه ام دور است مترها با سرایِ بعضی ها خانۀ تو چقدر نزدیک است بی گمان قلب، جایِ بعضی ها - راستی عکستان عجب یاریست زندگی بی شما چه بی حالیست میشمارم چه بوسه ها تقدیم شد رها از برایِ بعضی ها - توی کافه اگر چه جایی نیست صندلیتان کنار من خالیست سرد شد باز، از دهن افتاد این سفارش غذایِ بعضی ها - قافیه را، قرارِ اوّل باخت شرطِ ما، کارِ ما دو تا را ساخت و چه خالق هوایِ ما را داشت شد نفس در هوایِ بعضی ها - گاهگاهی هنوز فکرِ قرار کوچه تکرارِ عشق، مثلِ نوار یک صدا موج میزند در گوش مثلِ مخمل، صدایِ بعضی ها - قاب شد خنده ات، چه رویا شد دل اسیرِ دو چالِ زیبا شد من شدم ماتِ پردۀ اوّل صاعقه، چشمهایِ بعضی ها - بس چه شبها که میشدم بیدار با پیامی ز سویِ تو هوشیار کودکِ طفلِ تو نمیخوابید میشدم لای لایِ بعضی ها - سرِ هر پنج شنبه داغونم زندگی با خیال، مجنونم یک سوال، چگونه میگذرد آخرِ هفته هایِ بعضی ها - یادِ یک خواب اوّلِ پاییز آسمان گریه شد زمین شد لیز یک نفر بیخیالِ هستی شد ای امان از جفایِ بعضی ها - شامِ آخر غروبِ یک جمعه لکه ای تیره مثلِ یک نقطه آخرین پرده، آخرین قسمت مانده ام در وفایِ بعضی ها - رنگها، بی حضورِ تو مشگین زرد و قرمز، برایِ من غمگین فصلِ تو رفت و رنگِ تو مانده رنگ دارد حنایِ بعضی ها - روزها رفت و تخمِ سردی کاشت زندگی رویِ دیگری هم داشت هدیه ای با عیارِ بیست و چار هست خالص طلایِ بعضی ها م.م (رهگذر) پ.ن: توی بیت آخر، جمله ی « بیست و چار » درستش همون « بیست و چهار » هست که بخاطر درست بودن وزن شعری به این صورت خونده میشه. تشکر... 😊 ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ پس از تحمل آن همه درد کسی که به مقصد میرسد دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود... همه سزاوار توضیح شما نیستند گاهی اوقات خوب است که سکوت کنید و بگذارید فکر کنند اشتباه می کنید... واسه نگه داشتنِ همه تلاش کردی امّا کی سعی کرد تو رو نگهداره...؟ تنهایی رو بلد شین، تنهایی به درد بخور ترین فرصت زندگی آدمه که جاهای خالی رو باور کنه. من بچه که بودم یه دوست خیالی داشتم، همیشه حس میکردم اگه یکی کنارم بشینه اون له میشه نذارید هر کسی کنارتون بشینه ممکنه تنهاییتون له بشه، خیلی از آدما بودنشون به درد نمیخوره... بعضی نداشته ها ارزشمندترین داشتههای یک آدم هستن... همه میدونیم، میدونیم وقتی زخمی داره کمکم خوب میشه نباید کندش. ولی گاهی میافتیم به جونش و میخارونیمش و میکنیمش و چیزی که بعد از اون کیف کوتاه نصیبمون میشه؛ یه زخمه که خون میاد و میسوزه، و حالا باید باز صبر کنیم تا مثل قبلش بشه. گاهی زخمای روحمون رو هم تا میاد خوب شه میکنیم. حالا هرکسی یه جوری. گوش دادن به آهنگهای ممنوعه، مرور بعضی خاطرهها، پیام دادن به یه سری آدم دور گذشته، رفتن به جاهایی که قبلا یه تیکه از خودمون رو اونجا جا گذاشتیم، و خب، بعدش دوباره باید یه مدت زمان بگذره تا همه چی باز مثل قبلش بشه... محال است خدا آرزویی در قلبت قرار دهد که برایش تدارک ندیده باشه... بعضی شبا دلم میخواد قلبمو از تو سینم دربیارم، بذارمش جلو روم و سرش فریاد بزنم، میشه تمومش کنی؟ میشه اینقدر ساده و احمق نباشی؟میشه اینقدر دلت برای آدما و کاراشون نسوزه؟میشه برات مهم نباشن؟ متوجه ای که داری به جفتمون آسیب میرسونی...؟ بیخیال شدن رو یاد بگیر لازم نیست همه رو توی زندگیت نگه داری بیخیال آدمهایی شو که حواسشون به تو نیست... همیشه جنگیدن خوب نیست! من همیشه جنگیدم تا یه چیزایی رو عوض کنم، اما این روزا فهمیدم که برای بعضی آدمای قدر نشناس نباید جنگید. فهمیدم برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید. برای به دست آوردن دل آدما نباید جنگید. این روزا نسخه فاصله گرفتن رو میپیچم از آدمایی که زیاد دروغ میگن فاصله میگیرم، از آدمایی که دغدغه میسازن فاصله میگیرم، از آدمایی که حرمت نگه نمیدارن فاصله میگیرم. با حقارت بعضی آدما و دلاشون نباید جنگید! باید نادیدشون گرفت و گذشت و بخشیدشون نه برای این که مستحق بخشش هستند، برای این که من مستحق آرامشم... همه چیز را رها کن، جز دلی که برای خوشحال کردنت دست به هر کاری میزند... آدمها بالاخره یک روزی یک جایی، در یک لحظه تمام میشوند...! نه که بمیرند، نه! روزی میرسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت میشوند... به آن روز میگویند: "پیری" . آن روز، ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند؛ فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد. این دیگر به چگونه تا کردن زندگی با انسانها بستگی دارد... سلام مخاطبین عزیزم🥰 لازم دونستم امروز اینجوری بنویسم و تشکر کنم از تمام دوستانی که بمن لطف دارند و با نظرات خوب و پرانرژیشون من رو بیشتر و بیشتر یاری میکنند و انرژی های خوب به من می دهند تا بیشتر و بهتر بنویسم.. از همه شما ممنونم🌹🌹🌹🌹😍 یه سکوتی هم هست که... مال بعد از شنیدن حرفایی که نباید میشنیدی رفتارهایی که نباید میدیدی و چیزهایی که نباید میفهمیدی حس عجیبیه، بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد... تو میتونی اشتباه کنی منم میتونم این اشتباه رو فراموش نکنم و نبخشمت این اسمش کینهای بودن نیست... در رو که کامل نبندی نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه این میشه بلاتکلیفی تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره... پایان همه چیز خوبه اگر پایان ی چیزی بد شد نگرانش نباش، چون پایانش نیست... وقتی یه شخصی تا یه سو تفاهمی پیش میاد تمام تلاشش رو میکنه تا بهت همه چیو توضیح بده، اون شخص نه ازت ترسی داره و نه نیاز داره که خودش و بهت ثابت کنه دلیل تمام اون به آب و اتیش زدناش تویی اون فقط صادقانه دوستت داره و جزو آدمای مهم زندگیشی واسه همین نمیتونه ناراحت بودنت رو ببینه... من فهمیدم که موزیکها با وفاتر از آدمها هستند اونقدری که حتی با یه موزیک نمیتونی دوتا خاطره داشته باشی... ما بیش از اندازه قوی بودیم؛ مدام می شکستیم، شکسته هایمان را بند می زدیم و ادامه می دادیم، اشک می ریختیم، اشک هایمان را خودمان با دستهای خودمان پاک می کردیم و دوباره با تمام جسارت، روی پاهای خودمان می ایستادیم. ما بیش از اندازه قوی بودیم، به کسی تکیه نمی دادیم، با کسی از دردهایمان نمی گفتیم و از کسی کمک نمی خواستیم. ما به قیمت همین قوی بودن، از پا در آمدیم! قوی بودن را برای ما بد تعریف کرده بودند... حقيقت اين است كه هركسی تو را خواهد رنجاند فقط بايد آنهایی را پيدا كنی كه ارزش رنج كشيدن به خاطرشان را داشته باشند... مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام. چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و... گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند... اصل بد در خطا خطا نکند... در پسِ مزاحها و لبخندها؛ قلبیست شکسته. در پس قوی بودنها، انسانیست خسته. در پس ظاهری آرام، باطنیست ویران. در پسِ خوبم گفتنها، حالِ خرابیست که گفته نمیشود. و در پس سکوتها و نگفتنها، روانیست فرو پاشیده. ببین! آدمها معمولا شکنندهتر از چیزی هستند که تو فکر می کنی... وقتایی هست که باید یه چیزایی رو فراموش کنی وگرنه روحت رو از دست میدی... شاید گاهی کمی دیر بلند شوم و خودم را جمع و جور کنم اما میدانم که بلند میشوم، خودم را محکم میتکانم، سرم را بالا میگیرم و جوری ادامه میدهم که هیچکس باور نکند همین چند لحظهی قبل، با چه رنج و اندوهی به زمین افتاده بودم و چقدر غمگین بودم! شاید دیر، شاید سخت؛ اما میدانم که به اهدافی که در ذهنم دارم خواهم رسید، چرا که دارم سخت تلاش میکنم و قطعا فرق است میان رودی که به قصد اقیانوس به راه افتاده با مردابی که ایستاده و آرزوی دریا شدن دارد... ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟! "ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ می خواﻫﻤﺖ، ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ "ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ"ﯾﻌﻨﯽ می خوﺍﻫﻤﺖ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ... به نظر من یکی از مشکل ترین احساسات انسان وابسته شدنشه وابسته شدن به شی، مکان... وابسته شدن به انسان دیگر.... وابستگی انسان رو از به دست آوردن خیلی موقعیت ها دور میکنه گاهی اوقات وابستگی با افتادن بعضی اتفاق ها قلبمون رو به درد میاره میخوام بگم وابسته نشو رفیق! دوست بدار، عاشق شو، زندگی کن اما وابسته نشو! چون ممکنه یه روزی از دستش بدی ممکنه یه روزی ناراحتت کنه و اونجاس که می فهمی باید آزاد و راحت تر زندگی می کردی... مثل یه رویا اومدی مثل یه خیال رفتی... شاید بشود بدون تو زندگی کرد شاید بشود خود را به آن راه زد که مثلا مهم نیستی مثلا شبانه روز در خاطرم نمی آیی مثلا دیدن طرح لبخند هیچکسی مرا یاد تو نمی اندازد یا عبور از هر پیاده رویی که شکل قدم هایت را دارد مرا از درون فرو نمی ریزد شاید بشود بی تو به روزهایی که می آیند و می روند روی خوش نشان داد اما راستش را بخواهی دیگر نمی شود راجع به آینده خیالبافی کرد نمی شود رویا ساخت نمی شود به کسی عشق ورزید نمی شود به کسی اعتماد کرد نمی شود از تهِ دل خندید نمی شود کسی را در آغوش گرفت نمی شود منتظر کسی ماند می فهمی؟ نمی شود... دل که تنگ باشد دیگر مرد و زن ندارد اشک می دود تا گوشه چشمانت و سُر میخورد روی گونه ها دل که تنگ باشد، تنهایی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمیکنی... یه نوع عشق هم هست که آدمو به جنونِ خودخوری میکشونه اینجوریه که باهاشی اما نمیتونی باهاش باشی که تو همهی حواست به اونه و اون پرتِ یه دنیای دیگه تو واسش از عشق مینویسی و اون انگار نمیتونه درکش کنه وقتی بهش میگی دوست دارم نمیشنوه و بازم بهت خیانت میکنه... همیشه یادت باشه چه کسی باهات بود وقتی کسی نبود... من یک سری هارو میشناسم که مهم نیست چه قدر آدم بی معرفتی هستید، اما همیشه از بین شما و دیگران، شمارو انتخاب میکنن. من یک سری هارو میشناسم که مهم نیست تقصیر شماست یا نه، اونا میگن معذرت میخوام... من یک سری هارو میشناسم که مهم نیست چه قدر از شما آدم بهتر هست، بازم بهتون خیانت نمیکنن... من یک سری هارو میشناسم که مهم نیست چه قدر موقع نیاز رفتید سراغشون، اما اونا همیشه کنارتون بودن و بدون منت کمکتون کردن... من یک سری هارو میشناسم که مهم نیست چه بلایی سرشون میارید، بازم همیشه دوستون دارن و مهربونی میکنن بهتون... اسم این آدما آدمای خوبه... من فکر میکنم ما جایی دیگر برای زندگی کردن برایمان نمانده مگر در قلب ها و ذهن هایمان و دستانی که هنوز تهیست... خیلی از ما بزرگترین اشتباه زندگیمون رو نتیجه یک اعتماد میدونیم اعتماد به کسی که از جفت چشمامون بیشتر قبولش داشتیم و از صفر تا صد زندگیمون با خبر بوده تا اینکه یه روز به خودمون اومدیم و دیدیم اون آدم تغییر کرده و حالا تبدیل به کسی شده که داره بیشترین ضربه رو به روح و روانمون میزنه چون از همهی زندگیمون با خبره و نقطه ضعفامون رو میشناسه یه روز چشمامون رو باز کردیم و دیدیم تو زندگیمون پر از زخمهای عمیقی هست که از خودی خوردیم... از کسی که یه زمانی نزدیکترین آدم زندگیمون بوده و بهش اعتماد داشتیم ولی حالا فقط یه غریبهست اونجا بود که پشت دستمون رو داغ کردیم تا به هر کسی اعتماد نکنیم تا دیگه نذاریم هر کسی اونقدر به ما نزدیک بشه که بتونه بهمون ضربه بزنه بعد از اون بزرگترین ترس ما شد اعتماد کردن به آدما... خیلی از ما حالا تنهایی رو انتخاب میکنیم چون یه روزی یکی بهمون ثابت کرده «هیچ چیزی از هیچکس بعید نیست..» سادگیمو نذار تو آلبوم زرنگیات... پا روي دلم گذاشتم و قرار عاقلانه اي ترتيب دادم پشت ميز بلند منطقم نشسته بودم و روبروم آدمي بود كه قلبش رو غلاف كرده معامله ي منصفانه اي بود پيوند منطق ها با شرط ممنوعيت هر احساسي كه رخنه كند به اين شراكت... خوشبختی به کسی میرسه که بدبختیاش و کشیده... در هر سن که هستی روزهایی بینظیر را تجربه میکنی چـرا که مانندِ روزهای دیگر فقط یکبار تکرار میشود "هر روز" از عمرت روزهای خوش دارد به شرط اینکه «زندگیکـردن» را بلد باشی...
95/04/12![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
