بـــــی دلـــــــیـــــل

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه

من آدم صبوریم خیلی صبور، شاید بارها بمن جفا کنی و من به جای شلیک کلمات به سمتت، سکوت کنم، شاید نمک بریزی رو زخمم ولی دوا بشم برای زخمای دلت ولی یادت باشه این صبر کردنا پشتش به دریا نیست؛ یه روزی مثل کوه آتشفشان هرچی جمع شده فوران می کنه. نمیگم بترس از روزی که صبرم تموم شه، فقط اون روز هرچقدرم با منطقم برات بجنگم نمیتونم باهات هم کلام شم، اون روز ترجیح میدم به جای نگاه کردن به چشمات به پیامای بازرگانی که همیشه حوصله سر بر بودن خیره شم، من متنفرم از یهویی رفتنا، از یهویی سرد شدنا ولی مجبور میشم بخاطر تو کاری که دوست ندارم و انجام بدم...

چه مهجور است آزادی

چه غمگین است چشمانم

چه تلخ است هر جمعه...

از بین آدم‌های زندگیتون، دل‌نازکا رو بیشتر دوسشون داشته باشید. بیشتر هوای اونایی که دلشون قد گنجشکه‌ رو داشته باشید. همونا که زود میرنجن و به روت میارن ازت رنجیدن. ولی زودم میبخشنت و یادشون میره چی شده. همونا که زود عصبانی میشن و از کوره درمیرن و زودم آروم میشن و باز بهت لبخند میزنن. دل‌نازکا هیچوقت آدمای ترسناکی نیستن! هیچوقت ناامنت نمیکنن!چون دلِ اینکه کینه ازت بگیرن و بشینن نقشه برات بکشن ندارن! دل‌نازکا هیچوقت زمین نمیزننت! قدرِ اونا که دلشون زلالِ آبه و چشاشون آینه بدونید. فرشته‌های پاک و مهربون زندگی‌ان کسایی که با چند دهه سن و سر و شکل آدم بزرگا، هنوز قلبِ یه بچه دوساله تو سینه‌شون میتپه...

دردیست غیرِ مردن کین را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟

تو مهربانی می‌کنی و حتی به وضوح حس می‌کنی خیلی مواقع، ساده فرضت می‌کنند، دستت می‌اندازند و می‌بالند به این‌که از تو سیاست‌ مدارترند. به مرور عادت می‌کنی به این رفتارهای مسموم و به مهربان بودنت، لبخند زدنت، سخت نگرفتنت، آزار ندادنت و بخشیدنت ادامه می‌دهی. فقط گاهی خیلی دلت می‌گیرد از بی‌انصافیِ آدم‌ها و با خودت کلنجار می‌روی، دلت می‌خواهد فریاد بزنی، ببینید! من دارم شبیه به یک انسان با شما رفتار می‌کنم، پشیمانم نکنید! چون من هم بلدم آدمِ بدی باشم، بلدم نبخشم، بلدم انتقام بگیرم، آزار بدهم و آسیب بزنم... بعد با خودت کنار می‌آیی و در خودت همه چیز را حل می‌کنی و دوباره دیوار شکسته‌ی شعور و غرورت را می‌چینی و از نو شروع می‌کنی به مهربان بودن و بخشیدن و ساده فرض شدن! حکایت زندگی آدم‌های مهربان، یک چنین چیزی‌ست...

کاش یادمون بمونه

اونیکه همه جوره کنارمونه

محتاجمون نیست...

اونی که جواب تحقیر ما رو

با لبخند میده حقیر نیست...

وقتی می فهمه و به رومون نمیاره

احمق نیست...

حتی وقتی نردبونمون میشه...

کاش یادمون بمونه

گاهی زود دیر میشه...

اینکه فراموشش کرده‌ای، کافی نیست

باید فراموش کنی که فراموشش کرده ای...

آدم از یک جایی به بعد

دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد

از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود

از آدم ها فاصله نمیگیرد

از هیچ کس دیگر متنفر نمیشود

دیگر گریه نمیکند، غصه نمی خورد

از حرف کسی نمی رنجد

دیگر شعر نمیخواند

موسیقی گوش نمیدهد

به کسی زنگ نمی زند

دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی

زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای، حرفی

رنگ پیراهنی حواسش را پرت نمی کند

آدم از یک جایی به بعد

دیگر منتظر نمی ماند

دیگر عجله نمی کند

دیگر حوصله اش سر نمی رود

دیگر بی قرار نمی شود

می دانی؟

آدم از یک جایی به بعد

فقط تماشا میکند...

سادگیمو نذار تو آلبوم زرنگیات...

ما نه زندگی هایمان به قشنگی عکسهاست
و نه دوست داشتن هایمان به تندی شعرها
ما فقط یک مشت آدم معمولی هستیم
که صبح ها صبحانه می خوریم
ظهرها ناهار
و شـبـهـا غصه...

گاهی وقت‌ها باید رفت، رفت، رفت...
یک خیابانِ دراز را گرفت
رفت، رفت، رفت...
تا آخرین نفس رفت
پیچید به یک کوچه‌ی باریک
و ناپدید شد...

اگر تو شرایط سختی هستی که حس می‌کنی غمها و دردای دنیا رو سرت خراب شده، نگران نباش اینم می‌گذره و فقط یه سری خاطره ازش می‌مونه، تو دنیایی که سرابه نگران چی هستی؟! ببین تو این دنیا هیچ چیییییی ارزش نداره که عذاب بکشی، درسته نامردی دیدی، اذیت شدی، درسته مشکلات هست و قلبت خیلی وقتا سنگین می‌شه و اشکات روی گونه‌هات سرازیر می‌شه اما تهش که قرار نیست همین‌جوری بمونه...جلوی گریه کردنتو نگیر، خدا اشک و آفریده برای وقتایی که بار زیادی رو دوشته و این قطره‌های کمیاب، کمی از این بار رو تو خودشون حل می‌کنن و می‌شورن، این اشکها غبارای دلتو می‌تکونن تا خونه ی قلبت کم کم آروم بشه... قوی باش...

ساکت بودم

کور نه...!

آدمها تو لحظه ی آخر

نشون میدن که واقعا کی هستن

باید بفهمیم شعور آدمها موقع جدایی

خیلی مهمتر از جذابیت اونها

تو لحظه ی آشنائیه...

هیچ کس متوجه نمی شود

که بعضی از افراد

چه عذابی را تحمل می کنند

تا آرام و خونسرد به نظر بیایند...

صرف فعل "دوست داشتن"
بسیار سخت است
گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست
حالش کاملا اخباری ست
آینده اش هم شرطی...

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد

بیشتر تنهاست

چون نمی‌تواند به هیچ کس جز همان آدم

بگوید که چه احساسی دارد

واگر آن آدم کسی باشد که تورا

به سکوت تشویق کند

تنهایی تو کامل می‌شود...

هربار رد زخم‌هام را گرفته‌ام و
به آشنا رسیده‌ام
رسیده‌ام به کسانی که
به آنان خوبی فراوان کرده‌ام
رسیده‌ام به آنان که
روی معرفت و شعورشان حساب می‌کردم
هربار رد بغض‌هام را گرفته‌ام و
به آشنا رسیده‌ام
رسیده‌ام به کسانی که
یک‌بار هم براشان بد نخواستم
یک‌بار هم به آن‌ها بد نکردم
هربار رد دردهام را گرفته‌ام و
رسیده‌ام به دست‌هایی که فکر نمی‌کردم
به جز نوازش هم کار دیگری بلد باشند
بعید نیست!
در این روزگار عجیب
هیچ چیز، از هیچ‌کس بعید نیست
که نه بدها تا ابد، بد می‌مانند
نه خوب‌ها تا ابد خوب
که هیچ چیز، که هیچ‌کس
آنگونه که به نظر می‌رسد نیست
که نمی‌شود روی هیچ چیز
که نمی‌شود روی هیچ‌کس
حساب کرد...

جلوی راهت

اگه دیدی دری قفله نترس

چون اگه قرار بود باز نشه

بجاش دیوار میذاشتن، نه در!

باز میشه...

اگر کسی از حرفهای تلختون

و زود قضاوت کردن اشتباهتون ساده میگذره

به این معنی نیست که اشتباه‌ نکردید

یا دلش نشکسته

دلیلش اینه که وجود شما برای اون آدم

خیلی مهم‌تر از غرور و دلشکستگیِ خودشه

برای در کنار هم موندن

باید خیلی چیزا رو بخشید

خیلی حرفا رو نشنیده گرفت

از خیلی کارها عبور کرد

برای در کنار هم موندن باید

بخشنده‌ترین و قوی‌ترین بود

نه زیباترین و باهوش‌ترین

آدما وقتی می‌تونن مدت‌های طولانی

کنار هم بمونن که

یاد بگیرن چطور باهم کنار بیاند...

برای تصرف یک قلب

نیاز به لشکر کشی نیست

فقط کافیست مهربان بود و محبت کرد...

بهار پیش از آن که حادثه‌ای در طبیعت باشد
حادثه‌ای است در قلب آدمی
و پیش از آن که در طبیعت محسوس باشد
در حسی انسانی وقوع می‌یابد
سلام بر آن ها که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند...

رنج‌ها گنج‌هایی در دل خود دارند

و دردها آسودگی‌هایی به همراه

برای دیدن باید دیده گشود

برای گشودن باید پرده‌ها را زدود

زخم‌ها چشم می‌شوند و شکست‌ها درس

اگر هوشیاری باشد و شکیبایی یارش

عزیزترین یارانمان در حقیقت

چالش برانگیزترین لحظاتِ زندگی‌مان می‌شوند..

سال قبل بد رفت...

با همه بدی ها و‌ خوبی هایی که هرچند کم بودند

ولی دمشان گرم

نگذاشتند دست خالی از این سال بیرون برویم

و حسرت خاطره های خوب نداشته را بدل بکشیم

اکنون ما ماندیم و روز هایی که بیقرار ما هستند

ساعت هایی که ما را صدا میزنند

دقایقی که تعلق به ما دارند

و لحظه هایی که به نام ما رقم خواهند خورد

بیا منتظر باشیم برای اتفاق‌های خوب

من دلم روشن است...

آخرین ساعتهای سال است

و فقط بوی بهار است که درثانیه‌ها پیچیده

آی مردم! دل من روشن و پُرامّید است

بی شک امسال

همان سالِ پر از خوب‌ترین

حادثه‌ها خواهد بود...

تا با تاریکی آشنا نشی

قدر روشنایی رو نمیدونی

تا از دست ندی

قدر بدست آوردن رو نمیدونی

تا رفتن رو نبینی

قدر موندن رو نمیدونی

پس یاد بگیر همین الان

قدر داشته هات رو بدونی...

شادی را در دل هرکسی که می‌بینید بکارید

شاید قلبی را زنده کنید

که آرزوها در آن مرده باشند...

بعضی حرفها و جملات واقعا بی منظور گفته یا نوشته میشن، ولی ممکنه ازشون منظور خاصی برداشت بشه، که این درست نیست، چون هیچ هدف و فکر خاصی پشتش نبوده...

پ.ن: خدایا از اینکه همه چیز خوب و روبراهه ممنونم ازت، انرژی‌های خوب میاد سمتم، شکرت ☺️

یک مرحله ی خیلی قشنگ از زندگی وجود داره به نام پختگی، تو رسما وارد تنور دنیا میشی و بعد درمیای، وقتی از این تنور در بیای دیگه هیچ جرمی و هیچ گناهی از آدما برات غیر عادی نیست. مثلا یه روز یهو تو یه جمعی یه نفر میگه من خیانت کردم. یه نفر میگه من دروغ گفتم. یه نفر میگه من دزدی کردم. یه نفر میگه من دل شکستم. من تنهاش گذاشتم و... هزارتا جرم و گناه کوچیک و بزرگ که جلوی چشمات تعریف میکنن و تو، برعکس همه میگی، آره رفیق درکت میکنم. بقیه بهش میگن بدبخت این چه کاری بود کردی ولی تو میگی نه، درکت میکنم. چون زمانی که توی تنور بودی، تنور با آتیشش روی بدنت یه چیزی رو بهت یاد داد و اونم این بود که آدما همیشه برای همه ی کاراشون حتی بدترین کارا دلیل دارن و همیشه تحت یه شرایط خاص دست به کارهایی زدن که الان ازشون پشیمونن. نمیدونم اسمشو میدونستی یا نه. ولی اگر به این حد از درک کردن آدما رسیدی که میدونی هرکس حتی بدترین آدم های دنیا همیشه ته دلشون و ته ماجرا یه حق کوچیک دارن برای کار زشتی که کردن و تو درک میکنی چون تجربه کردی، اسمش پختگیه...

هنگامی که سکوت جایگزین حقیقت شود

آن سکوت یک دروغ است...

اینقدر زندگی را جدی نگیرید، همه چیز یک بازی است، نگران هیچ چیز نباشید، فقط لحظه را تا باقی است زندگی کنید و لذت ببرید. خدا از تو نخواهد پرسید که چه کارهای خوب و ثوابهایی انجام داده ای و چه گناهانی مرتکب شده ای. نه.... خدا از تو فقط یک سوال می پرسد و آن این است که، آیا زندگی برایت یک ضیافت بوده یا یک مصیبت؟ وقتی تمام هستی در ضیافت است، تو چرا تنها و منزوی ایستاده ای؟ او خواهد پرسید که وقتی گلها شکوفا می شدند تو هم شکوفا میشدی و مشارکت میکردی یا فقط ساکت و مغموم کناری ایستاده بودی...؟

عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ...

هیچکس حق اینو نداره که قضاوتت کنه

چون هیچکس واقعا نمیدونه که تو چی کشیدی

اونا شاید جریان هارو شنیده باشن

ولی اون حسی که تو قلبت احساسش کردی

رو احساس نکردن...

میتوان به سوی رهایی گریخت

اما بازگشت به اسارت نابخشودنی است

تحملِ اندوه

از گداییِ همه‌ی شادی‌ها آسان‌تر است...

پیشکش میکنم عشق و رفاقت و مهربانی را

به همه آنهایی که میخواهند در زندگی

پل باشند نه دیوار

آنان که همیشه یکرنگند

نه هزار رنگ

آنانکه در سختیها

یار و نگرانت هستند، نه بیخیال...

آن‌ها که واقعاً حرفی برای گفتن دارند

حرفی از آن نمی‌زنند...

واسه ناامید نشدنت، ادامه دادنت

تلاش کردنت، صبوری کردنت

لبخند زدنت، گریه کردنت

واسه روزای که حقت رو از زندگی نگرفتی

و نتونستی بگیری

ولی خیلیا جلوی تو به حقشون رسیدن

اما از غصه دق نکردی و قوی تر ادامه دادی

ازت ممنونم...

يه آدمايي رو هيچوقت از دست نده

همونايی كه با خنده هات ميخندن

با ناراحتيت ناراحتن

اينا ديگه تكرار نميشن...

جای گیاهِ بامبو را که عوض کنی دیگر رشد نمیکند
‏پژمرده میشود
‏میدانی چرا؟
‏چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد
‏دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از گیاه نیست جانم
‏گاهی ریشه اش جا میماند در دلی
‏لبخندی
‏بوسه ای...

امید را در دلهاتون بنشانید

ناامیدی خود خود مرگه...

قسمت رو خودمون معلوم میکنیم

با اهداف و افکار و رفتارمون

ناامیدی مثل خوره روح رو میپوسونه

برای داشتن آنچه می‌خواهیم تلاش کنیم

تا به خواسته هامون برسیم

امید همیشه هست...

قراری بگذار

عاقلانه

پشت میز منطق

تا در آن از احساس سخن بگوییم

از بودن ها و نبودن ها

آمدن ها، رفتن ها

دل در برابر عقل

قلب در برابر مغز...

پدر و مادرا فقط بچه‌هایی هستن

که بچه‌دار می‌شن...

میگویند از هرچه بترسید سَرِتان می آید
بیایید از خوشبختی، از آزادی و رهایی
چنان بترسیم که وقتی سَرِمان آمدند
هرگز فکرِ رفتن به سَرِشان نزند...

راهی دیگر، جز این سنگلاخ

فاصله ها کوتاه، خانه ی آرامش...

خیلی چیزها اعتبارشان در دشوار بودنشان است

زندگی هم فی‌الواقع آسان نیست

البته می‌شود آسانش گرفت

امّا همانقدر که آسانش بگیری

از عُمقش کاسته می‌شود

و این نشان میدهد که عمق

دشوار است و دلپذیر...

جمع از تنهایی، آب می خورد

تنهایی از جمع...

دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد
همراه با دوستی قدیمی
که تا سرد نشده بنوشیم
و روی صندلی کافه آرام بگیریم
و از خاطرات بگوییم و بخندیم
دلم کمی آرامش می‌خواهد...

کلمات گاهی این قدرت را ندارند

که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت را

ارضا کنند...

اگه برای رد شدن از هر مشکلی

از بین صدتا سنگلاخ

یه راه وجود داشته باشه

من اون و پیدا میکنم

گاهی واقعا دیگه باید از ترس گذشت...

ما آدمها همیشه در مقابل ناملایمات

تا وقتی امید در رگهامون جریان داره

از آنچه فکر می‌کنیم قوی‌تریم...

بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله می‌شه ها، ولی گاهی مجبوره منطقی تصمیم بگیره و صبوری و تحمل کنه، اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره و نه قلبت مغز...

می‌توانی روی خاطره‌ها سرپوش بگذاری
یا چه می‌دانم، سرکوب‌شان کنی
ولی نمی‌توانی تاریخی را که این خاطرات را
شکل داده، پاک کنی
هر چه باشد، این یادت بماند
تاریخ را نه می‌شود پاک کرد، نه عوض
مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی...

گاهی فقط باید ادامه داد حتی با قلب شکسته

باید بیدارشد، باید تکان خورد، باید مدارا کرد

با دنیایی که نفس کشیدن را برایت سخت می‌کند

گاهی باید ادامه داد

به کوریِ چشمِ تمام بدخواهان

حتی با بغض باید خندید

شاید باید با دنیا مدارا کرد

تا نامردان از میدان به در شوند...

همچو مرغی که سرش کنده، تکاپو بدن است

روح آشوب و اسیر خسته از جان و تن است...

م.م (رهگذر)

همیشه تو آسمون از یک ارتفاعی به بعد

دیگه هیچ ابری وجود نداره

پس هر وقت آسمونت ابری شد

با ابرها نجنگ، فقط کمی اوج بگیر...

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت ۳:۴۳ ب.ظ توسط م.م (رهگـــــذر)| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت