بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
به دُنیــای فرامــوشی، نیازِ مُبرَمی دارم... به یک دریا هم آغوشی، نیازِ مُبرَمی دارم... یادم میرود وقتی می خواهم فراموشت کنم... دلم گرفته از بهار از ابرایِ تیره و تار برایِ تو به یادِ تو چشمام همش به انتظار دلم گرفته از خودم برایِ دوریت، گلم که بعد از این در این زمین باید فراموشت کنم دلم گرفته باز خدا از عشقایِ پُر ادعا چه بی صدا چه بی هوا قسمت ما رو کرده جدا م.م (رهگذر) من هنرپیشۀ خندانِ درون گریانم واقعیّت همه ی آنچه که میبینی نیست... مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال... برا بضی آدما فقط یه خاطره هستین پس سعی کنین یه خاطره خوش باشین... ماتِ توام... مست در غمهام غرق در متنام ژاله بر گونه من یه دیوونه یک دلِ زخمیست رفتنم سخت نیست دختری زیبا چشمای شهلا بوسه ای سنگین خوابای رنگین باز شدم مدهوش گرمِ در آغوش کن مرا بیدار قلبِ من بیمار با خیالِ تو از هوس بیزار... م.م (رهگذر) دیگه نیستن اونایی که بودن... چون دیگه اونایی نیستن که بودن... عجیب سردی این رابطه، مرا سوزانده... چند تا تیکه پاره کوچولو برا خنده خخخخ دوری و دوستی اول داداشی!! مرام!!؟ تک پری؟؟؟ حرفام تک سایزه... مخم پنج شنبه س وقتی می آیی نرو … این منم پرندۀ تنها و عاشق اشک من درمانِ دردهاست از صدای دلنشینم موسیقی پدید آمد آواز نمیخوانم مگر! وقتی که عشق سرتاسر وجودم را فراگیرد گوش کن صدای من را میشنوی؟ بر بالای توده ای انبوه از هیزم نشسته ام آنگاه که آتش عشق وجودم را فرا گرفت! شروع به سرودن میکنم و نثار میکنم جان خود را برای تولد عشق میسوزم، و از خاکسترم دوباره متولد میشوم این راز جاودانگی من است « عشق » این منم ققنوس من فنا ناپذیرم عشق درد و درمان من است ققنوس عزیز من امروز، بعد از مدّتها در آیینه نگاه کردم خودم را ندیدم نمیدانم آن غریبه که آنسو خیره به من نگاه میکرد، که بود!! گرد پیری بر صورت داشت و در چشمانش غمی کهنه نهفته بود احساس میکنم او را قبلا جایی دیده ام یا... آه خدای من یعنی آن غریبه کیست؟؟ ققنوس یه وقتایی یه حرفایی نفس گیره یه وقتایی یه جاهایی غم انگیزه دلم تنگه، ولی فکر و تامّل وهم انگیزه تو هستی در دوردست ام، دلم پیشت دل انگیزه سپیدار فروردین 95 دلم گرفته از این وضع، از این هیاهوی بی فرجام... دلم کمی خلوت برای دلم میخواهد... ولی خلوتی نیست...نیست... دلم حتی برای خودم هم تنگ نیست... خیلی وقت است با تنهایی درونم خداحافظی کردم و رسیدم به لحظه های خاکستری دیگر از آن سفیدی تنهایی ام هیچ نمانده است....هیچ سپیدار دلم لبریز خواهشهاس، میدانم و لیکن بی کس و تنهاس، میدانم سپرده دل به آغوش و نفسهایت تهی گشته، توهّم زاس، میدانم سپیدار" دلم نقطه چینی ست از... ابرهای سهمگین، اقیانوس آرام، طوفان در پهنای دریای مدیترانه مرا فاتح خواهند شد... و کجاست آن سکّان دار پیر،که قایق چوبی اش را در درازای دلِ من رها کند؟؟؟ سپیدار در میان تیک تیک ساعت پر دردسر دل مدام از کوپ کوپ دارد خبر در میان های و هوی روزهای واپسین دل کند هر لحظه یاد از دلبرش... سپیدار دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری... آغاز رابطه، آغاز یک لجن وقتی که عشق نیست، در چهره در سخن دنیای ما فریب، رویای ما غریب افکار آدما، آلوده شد به تن دل می توان بُرید، دل می توان خرید دل گشته ترمینال، پایین عیار زن هر روز حسرتی، سرگرم لُعبتی بی حس و عاطفه، ارزان شده بدن گلهای بی هدف، باغی پُر از علف با باغبانِ مست، ویران شده چمن مردان همیشه سرد، زنها شبیه مرد مبهوت مانده ام، در وصف انجمن م.م (رهگذر) گیرم... اما یکمی درگیرم م.م(رهگذر)94.02.22 بی هوا، دلم هوایت می کند... یکی بیاید که وقت رفتن نرود... سید علی صالحی خیابان تمام شد، سیگار تمام شد، نای ِ پاهای من حتی ، اما تو تمام نشدی... تمام نمی شوی... چشم بزرگترین دروازه دله مراقب چشماتون باشید دوستای من... ***** سلام... غیبت چند وقته م رو ببخشید این چند نوشته جدیدم تقدیم بهتون. من تنهایی ام را ، باور دارم ... خودم را در آغوش گرفته ام نه چندان با لطافت نه چندان با محبت اما وفادار وفادار دِلم پیش ِ خودم گیر است ... ده سال گره بستم و با عقل و جنون هم گره ام باز نشد باشد که خدا با دل و جان، صد گره از بند دلم باز کند م.م (رهگذر) من تورو تو رویام دارم اگه از رویام بری چیکار کنم!!! . در این دنیای تنهایی با این ذهن مقوّایی چه رویایی... چه حرفایی! چه کارایی! م.م (رهگذر) عید اومد دلمون زمستونه انگار بهار هنوزم خزونه م.م(رهگذر) چسبيدهام به تو بسانِ انسان به گناهَش هرگز ترکت نميکنم حتی در خواب و رویا !! یک نفر هست که خود نیست ولی خاطرهاش صبح ِ هر روز مرا سخت بغل میگیرد.. با تو نمیشه... بدون تو نمیتونم... نمیدونم... م.م (رهگذر) كسي رفته ست كسي كه درها را خوب بلد است.. و مي داند آن را چطور پشت سرش ببندد كه هيچ وقت برنگردد... آدمای زیادی رو دیدم که شبیه تو حرف میزدند خیلی شبیه تو عطر میزدند امّا هیچ کدوم منو یاد تو ننداختند!!! هیچ کدوم تو نبودند... م.م (رهگذر) خیلی زود دیر شد... دنیا سه پیچ گیر شد... م.م (رهگذر) خدایا خودت راه راست رو بسوی ما کج کن خخخخخ “حسرت” كودكيست در من كه بي تو بزرگ مي شود با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر... دوستم داری ولیکن من تو را... خُــب بیشتر! لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر غیر معمولی ست رفتار منو شک کرده اند... اهل خانه، دوستــانِ آشنا خب بیشتر اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل .. شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر ! فاطمه سادات مظلومی انگار تا قاب نشوی به من لبخند نمی زنی! میان این همه مهمان ، چقــدر تنهایم ! وقتی ، در بین این همه کفش ... کفش های تو .... نیست ! می خواستم کمی فقط کمی دوستت داشته باشم از دستم در رفت عاشقت شدم ... چرا راه دور می رَوید !؟ ساده یعنی من ... از سوی ِ تو نگاه میکنم کَسی نیسـت ... تو عاشق شو مُخاطبش با من! مخاطبش را کسی جز خودم نمی شناسد ، حتی خودش! مثل تو سرم شلوغ نیست... بند است به درد نبودنت... این روزها دلتنگتر از قبلم... و در آخر: یاد بگیر، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که می بایست قدر چیزی را که داشتی، می دانستی... به شب سلام که بی تو رفیق راه من است... اندوه را به زمستان بسپار من را به بهار... منتظر هیچ اتفاقی نیستم دیگر بهار آمده "اما"... تو فصل آخر من بودی! ماههاست من و فراموشی، سَرِ “تو” جنــگ داریم…! و "پایان" نوشت : من گل آفتابگردونم خورشیدم که بره از دنیا رو بر میگردونم ... پس حالا دیگه دفتر شعر رو باید بست ... شعری که " تو " نداره ... می جنگم با این حس ِ کلافه و خسته می جنگم با وسوسه ی ِ فراموش کردنت من پا به پای تو به پای ِ تو پای ِ این حس ِ آسمانی بزرگ شده ام می جنگم تا خودم را اسیر این روزهای پُر از تب نگهدارم همین خیال هم نعمتی ست ... پس بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه در خوابی؛ خیالی، جایی... یک دلِ سیر هم را ببینیم حیف نیست؟ بهار باشد... تو نباشی... دیروز در خیابان زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت لبخند زد به من!!! آهسته نزدیک شد و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت صمیمانه پرسید : ما یک دیگر را کجا دیده ایم؟ در آن قصه ی ناتمام نبود؟ نمی دانم ؛ چرا آن زن ناگهان تو را به یادم آورد و گفتم: چرا ! در آن قصه بود... من و تو شباهت های متفاوتی باهم داریم هردو شکستیم تو قلب مرا و من غرورم را... هردو رقصیدیم تو با دیگری و من با سازهای تو... هردو بازی کردیم تو با من و من با سرنوشتم... جادویِ چشمانت دروغی بیش نبود! ما به هم دروغ گفتیم نه تو از کوپه ی قطار دست تکان دادی !! نه من در ایستگاه منتظر بودم قطاری که تو را آورد مرا با خود برد... مال ِ ما نبود ... نـــگاه مجنون لــبخند لیلی نَه سهم ِ او شد َنه سهم ِ لیلی ! کاش هرگز تو را نمی دیدم آن وقت نه بغضی در گلویم بود نه دل شدگی و نه مشتی شعر... هر عشق تازه ای قاتل است بی آن که دستش بلرزد همه ی عشق های پیشین را می کُشد... زنان زیبا همیشه غمگینند شعرهای غمگین، همیشه زیبا و گاهی زن شعریست ، زیبا... زیبا... زیبا... اعتراف سنگ که نبودم، نشکنم... نمی خواستم ناراحتت کنم اما انگار کردم با دوست داشتن زیادم با هِی ببینمت هایم با همیشه ببخشها و همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هایم نمی خواستم ناراحتت کنم اما انگار کردم وقتی که با شانه هایِ بالا گرفته از تو میگفتم وقتی که نام تو را بلند میخواندم وقتی که در همیشه هر جا تو را به نام کوچَکت صدا میکردم نمی خواستم ناراحتت کنم اما انگار کردم وقتی که آن همه تو را خواب دیدم نمیخواستم اما... عطر توست در هوا... میآیی یا رفتهای؟؟؟ این شعر را همین حالا بخوان وگرنه بعدها باورت نمی شود هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم همین حالا بخوان این شعر را که ساختار محکمی ندارد و مثل شانه های تو هر بار گریه می کنم می لرزد هربار گریه می کنم و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود که عاشقت شدم... يک لحظه نشد خيالم آزاد از تو يک روز نگشت خاطرم شاد از تو داني که ز عشق تو چه شد حاصل من يک جان و هزار گونه فرياد از تو حواسم به رفتنت نبود داشتم تماشایت می کردم... خیلی وقت است دیگر ندارمت اما هر بار که مژه ای می افتد روی گونه ام بی اختیار تو را آرزو می کنم مثل بعضی صبح ها که یادم می رود نیستی وَ بلند می گویم صبح به خیر من همه ِ حس و حالم را ، همان روزها در آغوش ِتو جا گذاشتمُ تو به بادَش دادی ... من اما از تو ممنونم همین که هستی و گاهی مرا به گریه می اندازی! همین که هستی و گاهی به یادم می آوری چقدر تنهایم...! نمی دانم چرا این عقل یقه ی دلم را رها نمی کند! مگر تقصیر من است؟ که تو را با دلم می خواهم و با عقلم جور در نمی آیی!! چه از تو دورم کرده اند کلمات! کاش جای اینهمه نوشته اینهمه شعر فقط نوشته بودم: "دوستت دارم" من تنها ترین مرد دنیا را می شناسم همین همسایه ی روبرویی سی سالی می شود که با کلید در را باز می کند شاید من هم از این پس تنهاترین مرد زمین باشم امّا نه !!! تنها نیستم خدایی دارم... و در پایان: احتمال داشتن تو به صفر رسیده... ولی این شعرها نفهمند... نمی فهمند من ! مغلوب ِ مغلوبم جانا ...
95/01/02
94/03/07


از دور روبوسی...
خخخخخ
حفظ فاصله تو شرایط بحران


بعد آقاشی؟؟
هه
هه
دیدی بیار برام...
هه
تک تک با همه میپری؟؟

تن هر مغزی نمیره...
هه


دُر دُرِ س
خخخ
اربعین94/04/11
اصیــل و بــدبخت
از این جهان رخت
در عشق سرسخت
خیــــال دل تـــخت
از عاشقـــــی سیر
با چشــــــم درگیر
بـــر دل زده تیـــر
ایــن بـــــوده تقدیر
با عشـــوه و نـــاز
شـد قصّـــه آغـــاز
این هست یک راز
پیشـــم بیــا بـــــاز
ای کاش
و در آخر :


سیزده فروردین نود و پنج


95.02.16




از سوی من نگاه میکنند کَسی هست...
و این است آغاز یک فاصله
فاصله ای که
تو ابتدایش شدی
و شاید خودم هم پایان آن شوم ....

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
