بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
سلام دوستان گلم، بازم با تکرار یکی از شعرهای قبلم خدمت شما هستم. اگر نخوندید، امیدوارم ازش لذت ببرید 🌹😍 ************ گاهی در این زمانه کر و لال می شوم دست از دلم بریده و بد حال می شوم - شبها خودم بغل کرده، آغوش بازِ خود طولانترینِ لحظه ی هر سال می شوم - فنجانِ قهوه ی تلخ، شیرینیِ خیال مهمانِ شعری از حافظ و فال می شوم - دنبال گوشه ای دنج می گردم و سکوت یعنی قفس نشین، بی پر و بال می شوم - شاید طلسم لیلی و مجنون زده مرا مبهوت، دست دامانِ رمال می شوم - یک آسمان ستاره و یک عالمه غرور من گوشه ای ستاره ی تک خال می شوم - عمری اسیرِ هندوی یک خال بوده ام این بار اسیرِ چالِ سیه چال می شوم - می گردد این ورق باز سمتم بهارِ نو بی شک من عاشق میوه ی کال می شوم م.م (رهگذر) ************ اونقدر قوی باش که بتونی تو اوج خواستن رها کنی... هیچ سکوتی را به نشانهی تایید و سازش معنا نکنید! گاهی آدمها سکوت میکنند چرا که نمیخواهند آزرده خاطرتان کنند یا که شاید آنقدرها حائز اهمیت نیستید که بخواهند با شما به جدل بپردازند این روزها خشنودی چیزی است که با صدای بلند فریادش میزنند... پ.ن: و باز هم جمعههای سکوت... ممکنه سالها از نردبانی بالا بریم که روی دیوار اشتباهی تکیه داده شده... اگر آنقدر درگیر فردی شدهاید که منتظر تکتک پیامهای او هستید، یا دیگر نمیتوانید روی کارهایتان تمرکز کتید، این هرگز نشان دهندهی خوبی او نیست. این نشان دهندهی رابطهای است که با خودتان دارید. این بازتابی از عشق و احترامی است که برای خودتان قائل هستید. شما فراموش کردهاید که ارزشمند هستید. اگر به این مرحله رسیدهاید، به این دلیل است که دوست داشتن خودتان را فراموش کردهاید. این حقیقت تمام ماجرا در مورد خود شماست... سکوت گاهی پر از فریاده پر از درد... یکی از سختترین و شجاعانهترین تصمیمها رها کردنه. رها کردن آدمهایی که مرتب با رفتارها، سردیها و دروغهاشون، به اعصاب و روان شما آسیب میزنن. مهم نیست تا امروز چقدر وقت و انرژی گذاشتید. مهم آرامش شماست... پ.ن: جدی تو این شرایط روحی! چطور میتونین... پ.ن۲: سکوت... من استاد سخن گفتن در سکوتم در تمام زندگیام با سکوت سخن گفتهام... خیلی طول کشید ولی من بالاخره فهمیدم که تو هرچقدر محبت کنی، آدم نمکنشناس نمیفهمه... هرچقدر مراقب باشی، آدمی که بخواد خیانت کنه، خیانت میکنه... هرچقدر صادق باشی، کسی که بخواد دروغ بگه، خیلی راحت میتونه اینکارو انجام بده... هرچقدر عاشق باشی و برای نگه داشتنش تلاش کنی، کسی که بخواد بره، میره... پس تو واسه هیچ کدوم از اینا خودتو اذیت نکن. بحث بحثه ذاته... چایی گرمش میچسبه سیگار تو خستگی آغوش به وقت دلتنگی... آدمها به فکر خودشان هستند همه به فکر خودشان!! تو تنهایی؛ شبیه نهنگی گمشده در دورترین اقیانوس، شبیه بادبادکی رها شده در میان باد، شبیه شاخهای شکسته و معلق... تو تنهایی و جز خودت هیچکس به فکر تو نخواهد بود... بعضی وقتا واسه دوست داشتن یه نفر باید براش غریبه باشی... به خاطر خودتان، اطرافیانتان، به خاطر این دنیا که غریبتر و ترسناکتر از اینی که هست نشود در هر سنی که هستید بروید پیش مشاور، روانکاو؛ از خشمتان بگویید. از زخمهاتان، ناکامیهاتان، ترسهاتان. بروید و بگویید متنفرم، از پدرم، از دوستم، از عشقم، از خودم، از فلانی. دلم میخواهد بمیرد، بکشمش... همه چیز را آنجا، توی آن اتاق بریزید روی دایره، مواجه شوید، ببینیدش، بپذیریدش؛ قبل از آنکه دیر شود، برسد به جنون، به ته خط! ما را از قرص خوردن ترساندهاند. هر که را که رفته پیش مشاور و روانکاو دیوانه خواندهاند. مگر غیر از این است که ما دیوانگانی عاقلیم. جنونمان را پس میزنیم که موجه به نظر بیاییم. ما از نظر روانی یتیمیم. لازم داریم به داد خودمان برسیم قبل از آنکه عاطفه و انسانیت را قطعه قطعه کنیم، بریزیم توی گونی و پرت کنیم به اعماق سطل زباله... سقوط تاوان پریدن با بعضى هاست... تو زندگی هرکدوم از ما یه وقتایی هست که اسمش «وقتِ بودنه» اگه اون آدمِ زندگیمون وقتی که باید میبود، نبود دیگه نمیشه روش حساب کرد! اون لحظه باید درِ احساستو روش ببندی. بار تنهاییاتو ، غماتو ، درداتو بذاری رو دوشِ خودت... اشک در چشم من و عکس تو هی میلرزد... اعصاب و روان تو بهم میریزن بعد چند قدم میرن عقب بعد یه مدت با تعجب نگاهت میکنن میگن وا این چه طرز حرف زدن و رفتار کردنه طوری طبیعی جلوه میدن یه آن به خودتم شک میکنی نکنه من واقعا بدون هیچ دلیلی اونقدر اعصابم بهم ریخته؟؟؟ گوش های سنگین بهانه اند حرف های ما شنیدنی نیست گاهی... طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمیدﻩ، یکی دیگه به خودش نمی رسه، ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ میدﻩ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره، یکی محبت نمی کنه، یکی دیگه محبت نمی پذيره، اینجوریه که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﺎ توی ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ یا زودتر ﻣﯽ ﻣﯿﺮن و توی ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شن... مدتی است زیاد حرف میزنم اما حرفم را نمیزنم... دل نازک شدم دکتر... نمیدونم مال این قرص جدیداست یا چی! یه بچه تو خیابون می بینم، چشمام پر میشه از دریای شور شمال. یا مثلا دو نفر که دست هم رو گرفته باشن. یا ببینم یه پیرمرد تنهای تنها نشسته باشه توی ایستگاه اتوبوس و غرق شده باشه تو فکر و هیشکی نباشه بهش بگه این خط خیلی وقته جمع شده، کسی نمیاد دنبالت پیرمرد. یا یه وقتا که می بینم یه پیرزن زورش نمیرسه به سبد خریدش. دل نازک شدم... قبلنا هم زیاد ابر می شدم، ولی الان دیگه مدتیه ناجور شده. همین پیش پات راه می رفتم تو خیابون، دیدم یه مردی وایساد دم میوه فروشی قیمتا رو نگاه کرد، صورتش غمگین شد و رفت. حتمی تو خونه یه بچه داره که خرمالو دوست داره. حق همه بچه هاست خرمالو بخورن. حق همه باباهاست واسه بچه هاشون خرمالو بخرن. باباها وقتی دوست دارن یه کاری بکنن اما نمیشه خیلی گناه دارن. دکتر گوش ت با منه؟ دل نازک شدم. مدتیه واسه خودم کلا یه تیکه ابر شدم. همه میگن مال آب و هواست، میگن هوای شهر کثیفه، اگه بارون بیاد همه مریضی ها خوب میشه. دل نازکی مریضیه دکتر؟ باس نمونه برداری کنین؟ آزمایشی چیزی؟ میشه جراحی کنین ابرهای گلوم رو دربیارین؟ می دونم خطر داره اما خطرش کمتره از حرفهایی که قورت میدیم... من خیلی خسته شدم دیگه. خسته شدم از این همه شب، از این همه روز. از این همه هی " درست میشه، نترس" گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی هیچ وقت درست نمیشه. اصلا آدم دلش میخواد بترسه. دلش میخواد ابر بشه، بباره بلکه تموم بشه این همه سرب داغ توی گلو، توی نگاه. کاری میشه کرد؟ میشه تو این داستان پیوند اعضا و اینا مثلا چشمامو بفروشم به جاش دو تا بال بخرم؟ پرواز کنم، برم... میشه؟! داری گریه میکنی دکتر؟ چه دل نازک شدی... پ.ن: خوبم، آرومم، ساکتم... باور کن زندگی آدم گاهی لنگ میشود لنگ کمی دلگرمی فقط کمی... عطر يك مايع خطرناك است. توى شيشه هاى فانتزى خوش رنگ فقط يك كار ميكند، گولت ميزند. عطر ها حتى از سيانور و مرگ موش و آب و آهك خطرناك ترند. كافيست يك بار توى يك خاطره مشترك آنرا به گردنت پاشيده باشى و روز ديگرى جايى كه اصلا توان يادآورى خاطراتت را ندارى دوباره چند قطره اش زير بينى ات بپيچد، تو را درست پرتاب ميكند وسط آن خاطره مشترك لعنتى. من تازگى ها وقتى كسى را توى عطر فروشى ميبينم كه در به در دنبال عطر با ماندگارى بالاتر است باورم نميشود. ميدانى، ما آدمها اصولا درد كشيدن را دوست داريم. يك ساعت شكنجه برايمان بس نيست، ما ميخواهيم يك مدت طولانى آوار شويم توى گذشته مان. توى روزى كه آن عطر را زده بوديم و وجودمان از هجوم آن همه خوشبختى داشت ميتركيد. شايد اصلا عطر، حاصل انتقام بى رحمانه يك نفر از معشوقه بى وفايش بود... زیاد دروغ گفتم به مردم این شهر همیشه گفتم "خوبم"... من هیچ وقت تسلیم نشدم! خسته چرا.. اما تسلیم نه! یه شبایی تا صبح اشک ریختم، از درد چشمام رو نبستم ،هی خاطرات رو مرور کردم اما صبحش با لبخند بلند شدم و انگار نه انگار که اون آدم دیشبی خودم بودم. کم آوردم؛ ولی جا نزدم! با همهی دردها ادامه دادم، حتی وقتایی که میدونستم ممکنه تهش هیچی نباشه! ادامه دادم؛ تا سرم پیش خودم بالا باشه! ادامه دادم تا اگه نشد به خودم بگم: «فدای سرت، مهم اینه که تو تلاشت رو کردی..!» بخاطر همینم هیچوقت نه پشیمونم، نه افسوس میخورم و نه منتظر کسی هستم که بیاد و نجاتم بده! ناجی من همیشه خودم بودم و بس... خاطره یعنی! گذشته، نگذشته... اینجا مثل یه کنج مخفی می مونه، واسه دل سپردن و راحت از هر دری سخن گفتن... کلیدشم دم دستمه... هر موقع هوای نوشتن یه دلنوشته به سرم بزنه میرم سراغ کلیدش... بدون ترس از قضاوت شدن مینویسم و تند تند پست میکنم... چقد خوبه این حس راحتی، برای گفتن حرفات... برای آدم ساکتی مثل من مث گنج می مونه، یه گنج پنهون تو یه گوشهی کنج دنج... از سرمای زمستون فراری بودم از سردی آدما بیشتر... رفتن. رفتن که بهانه نمیخواهد، یک چمدان میخواهد از دلخوریهای تلنبارشده و گاهی حتی دلخوشیهای انکارشده، رفتن که بهانه نمیخواهد، وقتی نخواهی بمانی با چمدان که هیچ بی چمدان هم میروی… ماندن، ماندن اما بهانه میخواهد. دستی گرم، نگاهی مهربان. دوست دارمهایی که میشنوی و از ته دل باور میکنی. یک فنجان چای. یک آهنگ مشترک. خاطرات تلخ وشیرین، وقتی بخواهی بمانی حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد خالیش میکنی و باز هم میمانی، میمانی وقتی بخواهی بمانی، نم باران را رگبار میبینی و بهانه اش میکنی برای نرفتنت، آری آمدن دلیل میخواهد. ماندن بهانه. اما رفتن هیچکدام... "سهراب سپهری" به رسم صبر، باید مَرد آهش را نگه دارد اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد... شماها که غریبه نیستید که بخواهم چیزی را از شما پنهان کنم. تو همین یک ماه چندین بار خواستم که این وبلاگ رو پاک کنم و دنیای مجازی رو بذارم کنار واسه همیشه، اما هنوز نتونستم، نمیدونم چرا!! شاید دلایلش برای خودم خیلی معلوم باشد و برای شما خیلی مجهول، اما همین بس که بگویم، به اینجا، به صاحبش، به نوشته هاش زیاد دل نبندید. شاید یک شب که همه شما خواب بودید کوله پشتیم و تمام خاطرات این چند سال وبلاگ رو با خود برداشتم و رفتم و صبح دیگر اثری از من نباشد. من رهگذر است... پ.ن: با احترام، منتظر شما و نظراتتون یک شب باید زیاده روی کرد در مستی، در غم، در گم شدن و در هر چیزی که همیشه محتاط بودیم... هیچ چیزی تو این دنیا مثل نوشتن تو وبلاگم منو آروم نمیکنه، هیچ آدمی، هیچ تفریحی، هیچ دلخوشی، هیچ حسی مثل این وبلاگ برای من موندنی نیست، انگار از دار دنیا من فقط همین جارو دارم، همین صفحه، تو تمام لحظات زندگیم تو این چند سال فقط اینجارو داشتم برای آرامش، فقط اینجا بود که برای من بود، فقط اینجا بود که برای من همیشه وقت داشت، فقط اینجا بود که رفیقم بود، فقط اینجا بود که تو تمام شرایط میگفت کنارتم، فقط اینجا بود که تو امتحان ثبات و معرفت رفوزه نشد.... پ.ن: اگر منم که از رو لج این وبلاگ که تنها رفیقمه رو هم مث همه اطرافیام میذارم کنار، اونوقت تاج بی وفایی رو سر منه... پ.ن۲: بیزار از وابستگی ب هرچی و هرکس، حتی اگر دلبستگی به وبلاگ باشه... پ.ن۳: پارادوکس و میبینین! بیخود نیست میگم خلام... آدم وقتی غم داره،لال میشه... +تو فکری -اوهوم +چشمات خونه! -دو شب بخاطر معده درد خواب ندارم، دیشبم تا صبح تو حیاط نشسته بودم +به چی فکر میکنی ؟ -به اینکه آرزوهام خاطراته دیگرانه +یعنی چی؟ -من خیلی سگ دو زدم تو زندگی، بعضی وقت ها ساعت ها میشینم به مرور خاطرات و گذشتهم فکر میکنم. من خیلی دویدم، برا نزدیکانم هیچی کم نذاشتم تو معرفت. اما میدونی چیه؟ الان که نوبت منه، الان که بهشون نیاز دارم هیشکی نیست، هرکی دنبال منافع خودشه، من زیادی تو هرچیزی بودم برا بقیه. من هیچ وقت به خودم فکر نکردم، و الان که تنهام کم آوردم، یه روزی خاطراتم آرزوی دیگران بود و الان آرزوم شده خاطرات بقیه... میفهمی چی میگم؟؟؟ +چی بگم، راستش نه!!! -حق داری، توام مث بقیه... پ.ن: مکاشفه و دردل دیشب من با من پ.ن۲: خل شدیم رفت وقتی حرف ها قلمبه قلمبه میچسبند زیر گلو مجالی برای نوشتن باقی نمیگذارند... گاهی وقت ها در زندگی "ادامه دادن" جای دوست داشتن را می گیرد یعنی با اینکه میدانی تهش هیچی نیست در یک رابطه می مانی به خاطر آبرویت به خاطر خانواده ات به خاطر فرزندانت و به خاطر هر چیزی به غیر از خودت به اینجای زندگی اگر رسیدی برای رفتن به جهنم، نیاز به مردن نداری همینجا جهنم است... وقتی حالت بده! ۱۱۵ تو کیه ؟؟؟ بی خوابی شاید دلیلش یک درد باشد، یک درد روحی... افکاری که به روح و روانمان تجاوز می کنند... بی خوابی هر چه هست، یک زهر است، زهری که به یادمان می اندازد یک جای کار میلنگد. کسی که شب ها نمی خوابد یعنی از روز و روزگارش راضی نیست، در تاریکی شب دنبال چیزی می گردد که در روشنی روز هرگز به دست نیاورده است. یکی اسیر خاطرات است و دیگری درگیر اتفاقات آینده... چه فرقی می کند، مهم این است که در همه ی این ها درد وجود دارد، یک درد روحی... وای اگر خاطرهها برود از یادت... دوتا چایی ریخت، گذاشت رو میز گفت بیا بشین اینجا باهم غصه تو رو بخوریم! نگفت ناراحت نباش، نگفت حالا دیگه پیش اومده، به گذشته برنگرد، چیکار میشه کرد. نگفت اینم میگذره، کلیشه تحویلم نداد! گفت بیا بشین اینجا باهم غصه تو رو بخوریم. آدم باید یکیو داشته باشه تو غصهها باهاش شریک باشه. زندگی که فقط قسمت کردن خنده و شادی نیست... جنگ را تو بردی اما من را باختی... با کسی باشید که جایِ ابراز علاقهی ظاهری، جایِ دوستت داشتن حرفی، فقط بلدتون باشه. بدونه الان که داری با بغض حرف میزنی، لابد دلخوری. بدونه وقتی تند تند حرف میزنی عصبی و ناراحتی، بدونه وقتی زیاد سکوت میکنی دلت گرفته، بدونه وقتی روش حساسی از رویِ دوست داشتن و نگرانیه نه گیر دادن، و خیلی چیزای دیگه. اینکه بلدت باشه مهمه؛ اینکه بدونه الان چه حرفی و چه کاری خوشحالت میکنه مهمه، اینکه بیشتر از خودت بلدت باشه مهمتر... وگرنه ابراز علاقه ظاهری و حرفی رو همه بلدن... گاهی درد نداری اما انگار مردهای... میدونی یکی از نکات تخماتیک دنیا کجاست؟ اینکه همه چی داشته باشی، یعنی سگ دو زده باشی تو جوونیت که تو این سن لذت ببری از این دنیا اما ! اما میبینی حال دلت خوب نیست، حال جسمی ت مثل قبل نیست، همش درگیر روزمرگیهاتی، اصلا زندگی نکردی، اون موقع هست که انگار هرچی رشته کرده بودی پنبه میشه... و کاش اگر به غم مبتلا شدی پناهی هم داشته باشی... امشب داشتم فکر میکردم بعد اینهمه درد و ناراحتی که این چند وقت کشیدم، چرا یکی دو روزه اینقدر حال و هوام خنثیست. یه بیتفاوتی مطلق، شناور، مثل بیحسی بعد یه جراحت شدید روحی... دلم دیگه دلبستگی به دنیا و هیچی و هیشکی نداره، حتی تنفررر هم توی وجودم نیست، متحیرم! این کرختی از کجا اومد؟ راستی من به قبل چقدر به قلب و روحم گند زدم، بیش از حد بودم و غرورم و نادیده گرفتم. چقدر جفا دیدم و چشم بستم، که حالا از همه جام زده بیرون و متلاشیم کرده... با اینهمه الان آرومم و سررررر... و حکمت چنین خلصی رو نمیفهمم... شاید خدا میخواد برام معجزه کنه، یا شاید آرامش قبل یه طوفان بزرگه و یا ممکنه این بیاحساسی و بیتفاوتی یه نوع لجبازی درونی با خودم باشه. شایدم... نمیدونم! ولی من اسمش و میذارم بیحسی ناشی از درد زیاد... خلاصه اگر بودیم که هستیم، نبودیم فدای سرتون... هرکی هم برای دل ما بود، روی چشم... نبود به خیر و سلامت... همینقدر خاکستری، همینقدر خنثی... پ.ن: الان که حالم بده، ۱۱۵ یی هست؟ کیه؟ آمبولانس، لاستیک زاپاسی، پمپ بنزینی.. نیست؟ پ.ن۲: اگه درد ولم کنه میخوابم، عمییییییق... پ.ن۳: کدخداجون نوکرتم، من دلی نشکوندم آ، پایی فشار ندادم آ، ببین منم! هوامو داشته باش... ۰۳/۰۲/۰۴ کم بیار اما نباز... می دونی چیه، بعضی وقتها آدمها وقتی دیگه نمیخوان باهات باشن و ادامه بدند، مستقیم نمیگن برو! بلکه با رفتار و سردیهاشون جوری باهات رفتار میکنن که خودت سرد بشی و بری، بعدم تمام تقصیرات می افته گردن اونی که رفته و میشه بی معرفت و رفیق نیمه راه... باید دید چه کسی واقعا رفیق نیمه راه بود و توی بودن ها نهایت کم لطفی رو کرد. من فکر میکنم این طبیعت آدمهاست که موقعی که به جایگاهی رسیدن فراموش کنن و یادشون بره موقع سختی و بی پناهی و تنهاییاشون! کی همه جوره کنارشون بود و کمکشون کرد تا از گودالی که توش بودن بیرون بیاند. دنیای نامرد و سردیه... این و میشه از آدمها و بیوفاییهاشون فهمید... تو این دنیای خیلی شلوغ ما زیادی تنهاییم و رنج تنهایی زیادی سنگینه... میدونید درد من چیه؟ من این روزا خیلی حرف میشنوم، خیلی قضاوت میشم، خیلیا میگن عوض شدی! درد من اینه که همین آدما باعث وضع موجود من هستن، من هیچوقت از آدما انتقام نخواستم بگیرم، در عوض این خود من بودم که از خودم انتقام گرفتم، فقط بخاطر اینکه دلم هنوز براشون میتپید، من به خودم آسیب رسوندم تا به آدم های زندگیم آسیب نزنم. دلم به حال خودم میسوزه که خیلی وقتا بعد نامردیاشون میتونستم رها بکنم اما نکردم. گذشتم از بقیه اما از خودم نه. الآنم آدم بده ی داستان منم... پ.ن: بازم شب، بازم جمعه... تالاپ تولوپ این لعنتی... نبودن سخته نه به سختی بودنهای بیرمق... هر داستانی یه سرانجام و پایانی داره، هر دوستی و هر نوع وابستگی یه جا باید تموم بشه، آدم معتاد یه جا باید خماری رو به مواد و ساقیش ترجیح بده و با اینکه اذیت میشه، دست بکشه... و از همه مهمتر انسان باید یه جا توی زندگیش خودشو، ماهیت و غرورش و پیدا کنه و بخودش برگرده و مثل یاقوت سخت و کمیاب بشه... چه نزدیکترین هایی که دورترین شدند... میخوام بهت یه چیزی بگم! من شبایی رو گذروندم که هیچوقت فکر نمیکردم صبح بشه، آدمایی رو حذف کردم که فکر میکردم اگر یک روز توی زندگیم نباشن، قطعا صبح از دوریشون بیدار نمیشم. از دست دادنایی رو تجربه کردم که حس میکردم از شدت غم، قطعا قلبم همون لحظه منفجر میشه... اما یه روزایی بعدش اومد که دیدم نه، غم، آدمارو نمیکشه، چون خدا معجزه ای رو میفرسته که میفهمی همه چیز میتونه عوض بشه. فقط باید صبر داشته باشی... حس دوری، بوی سردی چون غریبه، آشنا... دلم میخاد بشینم باهاش حرف بزنم، ببینم چشه، ببینم چرا انقدر بیقرار و عصبیه، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست؟! چرا زندگی نمیکنه؟! چرا دیگه هیچ چیز به چشمش نمیاد؟! میخوام ببینم کِی انقدر عادی شد براش همهچیز! کلی سوال دارم ازش، ولی نمیپرسم، چون اون هیچوقت جواب نمیده، اون همیشه سکوت میکنه و فقط تو آینه به من زُل میزنه... هر روز کمی بیشتر گمت میکنم هر روز کمی بیشتر غرق میشوم و هر روز همه اینها کمی کمتر مهم است... یه رفیق داشتم هرموقع حالشو میپرسیدم و بد بود، میگفت شبم. میگفتم یعنی چی شبم؟ میگفت ینی مثل شب تاریک و سیاهم، اما ستاره ها باعث میشن خوب به نظر برسم و همه فکر کنن خوبم. چقدر شب بودیم و هیچکس نفهمید... اسمِ رنج وعذاب دادن به هم رو عشق نذارید... کنار گذشته شدن جز تلخترین تجربههای بشریه. فرقی هم نمیکنه از کار کنار گذاشته شی، از دوستی یا حتی یک رابطه ی عاشقانه. در هر حالت، اولِ همه وجودت خشم میشه و بعد حسرت. اون آخر سر هم یه غمِ سمجی تو دلت میمونه که تا ابد تنهات نمیذاره... تازگیها، در برابر بی مهری آدمَها هیچ نمیگویم سکوت و سکوت و سکوت انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصلهاش را... از تو چنان رنجی به من رسیده که هرگز انتظارش را از هیچ جنبندهای نداشتم. حتی امروز، فکرت در ذهنم با رنج آمیخته است. اما با تمام این مرارتها، صورتت برای من هنوز خوشبختیست؛ خود زندگیست. هیچ کاری نمیتوانم بکنم، هیچ کاری نکردهام که از این مهر رها شوم که از درون تهیام کرده پیش از اینکه تا ته قلبم را لبریز کند. آدمی جعلی هستم و هیچ کاری از دستم برنمیآید. خوب میدانم... هر چه روحم بیشتر زجر میکشه برای تسکینش بی عاطفه تر میشم... خودِ عزیزم ببخشید اگه خیلی جاها بخاطر یه سریا اذیتت کردم... خودِ عزیزم ببخشید اگه به یه سریا چندین بار اعتماد کردم و ناراحتت کردم... خودِ عزیزم ببخشید اگه بخاطر یه سریا ارزشتو پایین آوردم... خودِ عزیزم ببخشید اگه بارها بخاطر دیگران قلبتو شکستم و اونا نفهمیدن اما تو ساکت موندی... خودِ عزیزم ببخشید اگه فکر میکردم بدون خیلیا نمیتونی ادامه بدی؛ اما همیشه پشتم بودی و دستمو گرفتی... از اعماق قلبم ازت معذرت میخوام خودِ عزیزم... اولویت باش اگه نیستی خداحافظی کن حالا طرف هرکی میخواد باشه... آدمای احساسی شاید خیلی سخت از کسی دل بکنن! ولی اگه دل بکنن برای همیشه دل میکنن... گاهی سکوت کردن و رها کردن بهترین کاره... برای هیچکس آنقدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج میکشی. انسانها فقط چهرهی خندان و روی گشادهی تو را میخواهند، برای هیچکس تحمل یک چهرهی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد. انسانها معمولا در روزهای آسانی کنار تو میمانند، روزهای سخت، آدمهای سخت و دوستان سخت و رفیقهای سخت میخواهد... آرام آرام حسرت فراوان... میدونی من آدم صفر و صدی هستم، یعنی یا برای یکی تا پای جونم هستم یا یه جوری نیستم که انگار هيچوقت نبودهام و این بستگی به خود آدما داره! هيچوقت نصفه و نیمه نیستم... من متاسفانه دیگه از چیزی ترسی ندارم بزرگترین ترسم هم همین بود... بدترین احساس، دلتنگ شدن برای کسیست که ارزش دلتنگ شدن ندارد، کسی که بارها تو را رنجانده و جانت را به لب رسانده. بدترین احساس، دوست داشتن کسیست که هیچ دلیلی برای دوست داشتنش نیست و هزاران دلیل برای دوست نداشتنش هست. حس خوبی نیست دلت تنگ کسی باشد که بارها در ذهنت محاکمهاش کرده و حکم قطعی فراموشیاش را صادر کردهای و بارها به این نتیجه رسیدهای که چه اشتباه بزرگی بوده خواستن و نگه داشتنش. حس خوبی نیست خاطرات کسی را در ذهنت ورق بزنی که مدتهاست از او دل کندهای، که نداری و نمیبینی و نمیخواهیاش... آدما یه روزی میرن که مهمن و یه روزی برمیگردن که دیگه مهم نیستن... داشتم به این فکر میکردم چه اتفاقی میوفته که آدم، با این که میدونه بازیچه دست این و اون شده باز تن میده به بازیچه شدن این فکرمو درگیر کرده تو خیلی از مواقع فهمیدم که بازیچه ام ولی سکوت کردم اینجور مواقع آدم یهو به یه پوچی میرسه شبیه کسی که جلو چشماش ماشینش رو دزدیدن و اون حسرت اینو میخوره که چرا کاری نکرد که این اتفاق تلخ نیوفته... همون آدمی که بهش نیاز داشتیم به همون یاد داد که به کسی نیاز نداشته باشیم... نوروز تنها بهانهای برای تبریک گفتن نیست، بلکه فرصتیست برای عرض ارادت به دوستانی که به درازای یک عمر هم قدم و هم نفس ما به پیش آمده اند تا دنیا را جای بهتری برای زیستن مان تبدیل نمایند.... گاهی لال میشود آدم حرف دارد ولی کلمه ندارد گاهی حرفهای آدم درد دارد صدا ندارد... با یک نابینا میشود آهنگ گوش کرد، با یک کر و لال میشود شطرنج بازی کرد، با یک معلول ذهنی میشود رقصید، با یک بیمار سرطانی میشود از زندگی گفت و با یک آدم نشسته روی ویلچر میشود قدم زد ولی با یک آدم بی احساس نه میشود حرف زد ، نه بازی کرد ، نه قدم زد و نه شاد زندگی کرد... و ما مـردم، با وجـود ایـن همـه مصیبـت سختی و مصیبـت زدگـی چـه استعـدادی بـرای زنـدگـی و شادمانی داریـم...
نوروز ۹۷
پ.ن۲: چرا بعضی جمعه ها، "جمعهِ تَر "هستن!!؟![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
