بـــــی دلـــــــیـــــل

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه

 

 

یک کوه حرف دارم

و حرفی نمیزنم...

 

من معمولا در جمع گریه نمی‌کنم مگر زمانی که عزایی باشد. همیشه می‌ترسم ازاینکه در جمع گریه‌ام بگیرد به دکتر گفتم.... و بعد گریه‌ام گرفت و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. خیلی عادی گفت چه ایرادی داره؟ و رفت توی ذهنم تا امروز که فکر کردم حقیقتا چه ایرادی داره و همینطور که لباسهایم را برای رفتن به دفتر می‌پوشیدم شروع کردم به زار زدن رفتم تا پایین و گریه هایم ریخت سوار ماشین شدم و گریه کردم رسیدم و جلوی در گریه کردم داخل دفتر نشستم و گریه کردم، ده تا دستمال توی دستم تبدیل به هیچ شد یکجور که بقیه فکر کنند حساسبت فصلی دارم فین فین میکردم که ضایع هم نباشد. اگر کسی مرا می‌دید نمیدانستم چه بگویم! متاسفانه هیچ دلیل قانع کننده ای برای این همه گریه پیدا نمیشد. همینجور الکی گریه میکردم و قطع هم نمیشد. انگار که ترسیده باشم از سقوط از هزار چیز که نمیدانستم چیست. بعد پاشدم توی استکانم آب ریختم با قرص خوردم و روی صندلی رو به بیرون نشستم. به آدمهای بیرون نگاه میکردم و یاد حرف دکتر افتادم چه اشکالی داره...

و خنده‌ام گرفت...

 

حرفها زیاد

ولی حوصله کم...

 

درسته که آدم باید دیوانه باشه

درسته که من دیوانه ام

اما...

هیچ دیوانه ای 

بدون منبع الهام

شاهکاری 

خلق نخواهد کرد...

پ‌.ن: روی طول موج خلق...

طول موج برکت...

 

هوای دیوانگی...

 

امشب به احترام دیازپام

و جادوی بی بدیل تصور و خیال

با رویای نوشیدن قطره قطره خاطرات قبل

هم تلخ هم شیرین

میتونه یک شب خاص باشه!

فقط میدونم 

صحبت ناراحتی با یادآوری حرفهای خوب

رفتار قاطی پاتی... 

با خنده همراه گریه...

همشون یه پارادوکس تلخ و زیباست...

پ.ن:هذیان میگم فکر کنم تقصیر قرصامه، شایدم

مال عدد ۲۶ که منو یاد روز تولدم میندازه

من فقط خوابمممممم میاددددددد

 

غمی به دل

و شب دراز، امشب...

 

روزای سخت میرن

و مردمان سخت میمونن...

چون

ابرها همیشه رفتنی هستند

و خورشید

همیشه برگشتنی...

پ.ن: خورشید باش،سخت باش مثل آهن...

پ.ن۲: چگونه فولاد آبدیده شد؟

 

بردی تو جان مرا

انگار پایان مرا...

 

دار‌م قدم میزنم

با عینک آفتابی و بارونی بلند

دارم‌ در سکوت خودم قدم میزنم

فارغ از‌ محیط پیرامون

و به همه مسیری که آمدم فکر میکنم...

دارم قدم میزنم و دیگر هیاهو را

میسپارم به جوونترها

چون پس از عبور از

فراز و فرود این دریای طوفان خیز

هیچ موفقیتی، هیچ دستاوردی

هیچ اتفاقی!

نمیتونه منو هیجان زده کنه...

پ‌.ن: و عشق همواره استثناست...

 

تنهاترین غریبه م و

آغاز فصل سرد..

 

دیدی وقتی انتظار چیزی رو داری اتفاق نمی‌افته

اما درست چیزی که انتظارشو نداری

اتفاق می‌افته؟

دیدی درست جایی که نباید

یهو خاطراتی که وقتش نیست

میاد جلوی چشمت؟

دیدی یه وقتا که دلت میگیره

هیچ کس نیست بیاد حال و هواتو عوض کنه

اما وقتی حالت خوبه یهو دورت شلوغ میشه؟

دیدی یه وقتا که دلت میخواد نیست

یه وقتا که دلش نمیخواد هستی؟

این غیر منتظره ها

گاهی عجیب میزنن توی حال آدم...

 

ای شب

تو به روزگار من می‌مانی...

 

همه چیز نتیجه انتخاب های ماست

طولِ موجِ تمامِ اربیتالهایِ زندگی

نتیجه انتخاب های ماست 

حواست باشه

این بار خودتو با خودت

فریب ندی...

پ‌.ن: حال تو نه با داشتن خوب میشه نه با نداشتن

دنبال خودت باش...

پ.ن۲: مگه خودت بودن چشه؟ خودت باش

 

این آدم ویران شده

از دور قشنگ است...

 

من دیگه مرد

من سابق نشد...

آرام باش

نه هیچ شبی

و نه هیچ زمستانی

دائمی نیست

درست می‌شود

به خدا اعتماد کن...

 

با توام...

نه کم بیار

نه ناامید شو

نترس، محکم

پاشو بایست

به وقتش اون بالایی

دستت رو میگیره

 

ما رویا میبافیم

و هیچ کس نمی‌تواند

رویا را در ما خاموش کند...

 

اولین کافه

آخرین کافه

یه روزی کافه ی من و تو بود

امروز دیگه اینجا کافه ی منه

از روزی که تو سوار بودی

تا امروز که

خودم

با تمام وجود

سوار خودم هستم

بارها ساختم و خراب کردم

بارها کشیدم و پاک کردم

بارها و بارها با خودم جنگیدم

گاهی فاتح گاهی مغلوب

جنگیدم...

تا الان میگم

اینجا کافه ی منه....

پ.ن: دولدوررر رفیق یکدونه م دولدور‌...

 

آرزوی هرچیزی رو می‌کنی!

پایان داستانش تنهاییه...

 

بغض ته چشمات مبارک

من میبینم

من میفهمم

من دردتو

بغضتو

لبخند سردتو

حتی بهتر از خودت میشناسم

میفهمم کی دروغ میگی

میفهمم کی دروغ مینویسی

بهت تبریک میگم

که گم شدی

تو ابرها

تو مه

تنهاییت مبارک...

 

در خاطر ماندن

بخشیدن

چه واژه های ریاکارانه ای!

آدم باید فراموش کند، همین...

 

در زندگی گاهی باخته ام

گاهی با کسانی ساخته ام

گاهی بی وفایی دیده ام

گاهی بغض کردم

گاهی بخشیدم

گاهی فریب خوردم

گاهی افتادم

گاهی در تنهایی خود مردم

اما حالا زمان آن رسیده که بگویم

من از تمام اینها درس آموخته ام

اکنون خوشحالم که خودم هستم

شاید ساده باشم

اما صادقم

من خودم هستم

و این برایم کافیست...

 

وقتی یه نفر از درد دیوانه میشه

بقیه دردش رو نه!

فقط دیوانگی هاش رو می‌بینند...

 

نوشته ای برای یک دوست:

هیچ کدامتان بدون عشق نمی میرید

تمام کنید این همه آه و غصه را

مگر تنهایی چه ایرادی دارد که وقتی

جدا می‌شوید هرطور شده می خواهید

به زور به کسی برگردید که بعد از چند مدت

دوباره با بهانه آوردن و تغییر رنگ دادن

شما را با خاک یکسان می‌کند...

گذشت آن زمان که رابطه ها بوی صداقت داشت

اما حالا چند روز که نباشی به قول خودشان

بهتر از تو خیلی ها هستند

اگر آدم دلخواهت را پیدا کرده ای که برده ای

اما اگر اتفاقی که می‌خواستی نیفتاد

همیشه خودت باش و خودت

تنهایی را انتخاب کن

تنهایی خیلی هم با شکوه است

دیگر درد نمی‌کشی

خرابت نمی‌کنند...

​​​​

گاه آنکه ما را به حقیقت می‌رساند

خود از آن عاری است...

 

واقعا

چقدر سخته

برای پیدا کردن حقیقت

از طنابی بالا بری

که از دروغ

ساخته شده...

 

چون بی تو گذشت

بگذرد بی دگران...

 

رهگذر عزیز

شاعر غریب

تو که قصه زندگیت

هنوز به نیمه نرسیده

قد یه طوماره

تو که هیچکس نفهمیدت

حتی خودت

برو شاید روزی

جایی

گوش بریده ات رو

به زیباترین روسپی زمین

هدیه بدی...

پ.ن: تنهایی سهم ماست ، حق ماست...

 

عشق به اعتبار دوامش عشق است

نه شدت ظهورش...

 

می‌دونم بعضی روزا حالت خوب نیست

می‌دونم شده شب‌های زیادی

از فکر خوابت نبره...

می‌دونم گاهی بد درگیر خاطرات میشی

می‌دونم با اینکه خیلی غصه و درد داری

ولی هنوز سعی می‌کنی لبخند روی لبهات باشه

می‌دونم خیلی جاها بهت حرفهایی زدند

که نباید می شنیدی

خیلی جاها از آشنا و غریبه ضربه خوردی

خیلی جاها تنها موندی

ولی تو هیچ وقت عوض نشدی

همیشه صادق بودی

همواره سعی کردی وفادار باشی

آدمها تو لحظه یکی دیگه شدند

خیلی زود رنگ عوض کردند

اما تو

همون آدم قبلی موندی...

ممنونم ازت تحمل کردی

مرسی که تسلیم نشدی

 

برای قایق های بی هدف

موج ها تصمیم میگیرند...

 

اندوه که از حد بگذرد

جایش را می دهد به یک بی اعتنایی مزمن

دیگر مهم نیست بودن یا نبودن

دوست داشتن یا نداشتن

آنچه اهمیت دارد

کشداری رخوتناک حسی است که

دیگر تو را به واکنش نمی کشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غرق می شوی

و نگاه میکنی و نگاه....

 

در بند همه مباش

تو خود همه باش...

 

معتاد بود
به صدا، به آغوش
به طعم شراب لبهای خوشرنگ
و مستی اش
و به کلمات
معتاد بود...
به کسی که عاشقانه ترین کلمات رو
تو قلبش می‌ساخت
طاغت خماری نداشت
صبح تا شب و شب تا صبح
صداش رو تزریق میکرد
رویا می‌ساخت
وقتی نبود درد می‌کشید و صبوری می‌کرد
گفته بودم نذار بفهمه معتادش شدی
نذار بفهمه نباشه خواب و خوراک
تو از بین می‌ره
نذار بفهمه کم رنگ شدنش
از پا درت میاره
گفته بود باشه، ولی معتاد بود
به چشم‌ها، به موهای لخت
به بوی تن بعد هم آغوشی
و به کلمات
معتاد کسی بود که بهش اعتیاد نداشت
گفته بودم اگر بفهمه معتادش شدی
ازت فرار می‌کنه
گفته بود باشه، ولی معتاد بود
به بوسه های آرام و طولانی
به صدای نفس های نامنظم بعد هر آغوش
به تلاشهای بیهوده
و به کلمات...
گفته بودم معتاد شدن یعنی ضعیف شدن
یعنی ترحم دیدن
طرد شدن، بی وفایی
درگیر عشق مشروط شدن
یعنی فراموش شدن...
گفته بود باشه، ولی معتاد بود
به خاطرات... به خاطرات... به خاطرات...

 

از طلا بودن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرمایید ما را مس کنید...

 

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”

چون وقتی یه سنگ رو تو دریا میندازی

فقط برای چند ثانیه اون رو متلاطم میکنه

و برای همیشه محو میشه...

ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره!

من سعی می کنم مثل دریا باشم

فراموش کنم سنگهایی که به دلم زدن

با اینکه سنگینی شون رو برای همیشه

روی سینه ام حس می کنم...

 

باز گردد عاقبت این در؟

بلی...

 

دل است دیگر

خستــه میشود

بی حوصله میشود

از روزگار، از آدمها، از خــودش

از این قابــها، از اثبات، از توضیح

از کلماتی که دوستی ها را به گند میکشد

از اینهمه مهربانی کردن

از نامهربانی دیدن

از سنگ صبور بودن

و آخر هم مُهر سنگ بودن خوردن

از زهر حرفهایی که

تا آخر عمر آدم را می آزارد

خسته ام

کاش می شـد خــودمو یه جایی جا بـذارم

و برگردم ببینم دیگه نیستم...

 

چروک خوردم

تا بتونم خاک بشم...

 

وقتی خورشید و میخوای

یه وقتایی هم میسوزی...

تاوانش همینه

نبودن!

تاوان جاودانگی

سوختن

بسوز با چشم باز...

 

دولدور‌ میحانه چی

دولدوررررررر

بریز لعنتی...

 

از چشم افتادن مقوله ایه که

با هیچ دوست نداشتنی برابری نمیکنه

میبینیش

ولی نسبت بهش بی تفاوتی

از چشم افتادن

تو دل شکستگیِ محض اتفاق میفته...

 

جدایی آن است

دیگر کسی نباشد

که شعرهایت را بخواند...

 


داشتم فکر میکردم

به همین روزهایم در سال قبل

اینکه برای چه چیزهایی دلم بی قرار بود

و حالا چقدر نسبت به آنها بی تفاوتم

میدانید چه میخواهم بگویم؟

میخواهم بگویم

زیاد از غصه امروز دلتان نگیرد

شاید یک سال دیگر

یادآوری اش برایتان خنده دار باشد...

 

می دانم روزی که نباشَم

هیچکَس تکرار من نخواهد شُد...

 

من خودم

یه آدمایی رو توی زندگیم گذاشتم کنار

که اگه همین الان بگن

داره میمیره، برو به جاش بمیر

میرم به جاش میمیرم!

ولی خب گذاشتم کنار...

 

باید بازیگر شوم

آرامش را بازی کنم...

 

خالص شو

بریز دور

همه منگنه های زنگ زده رو

که به گذشته موهوم

سنجاقت کردن!

بریز دور

همه خاطره ها رو

که جز لنگر کشتی سلوک

هیچ 

نیستند...

 

اندوه که از حد بگذرد جایش را می دهد

به یک بی اعتنایی مزمن...

 

حافظه ی انسان های غمگین قوی است

به یاد می آورنـــــــد که در کدامــــــین لحظه

کدام کوچه و خیــــابان

کدام ثانـــــیه ها

به دار آویخته شد

احساسشان...

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۰/۰۷/۲۳ساعت ۱۲:۴۶ ب.ظ توسط م.م (رهگـــــذر)| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت