بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
چیزی که یه روز میخوای و نمیشه یه روزی میشه و دیگه نمیخوایش... من بی عقل بلد نیستم باهات بد بشم، بلد نیستم وقتی با کارات قلبمو له میکنی، بذارم برم. منِ احمق نمیام باهات دعوا کنم، جنگ کنم. نمیام یقهتو بگیرم و زل بزنم تو چشمات بگم، چرا فلان کارو کردی. منِ لعنتی فقط بلدم بریزم تو خودم و غصه بخورم و بعدش غرق سکوت بشم. آخرش هم، بظاهر وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده... اگه کسی تونست مثل من نگات کنه! تو بردی... وقتی از مهمترین آدم زندگیت میرنجی، حتی اگه بگی بخشیدمش بازم یه چیزی ته دلت میمونه. کینه نیست آ، یه جاییه مثل زخم! یه چیزی که نمیذاره اوضاع دلت مثل قبل بشه... هرچقدرم خودتو گول بزنی بگی نه، بی فایده ست. یه چیزی این وسط از بین رفته و جاش تا همیشه درد میکنه... تموم شد اما تموم نشد... تا حالا کسی رو ترک کردی در حالیکه هنوز دوسش داشتی؟ میدونی چی میخوام بگم؛ میخوام بگم گاهی اوقات رها میکنی و میری، نه اینکه دیگه دوسش نداری، بلکه نمیخوای از چشمت بیفته... نرو دنبال اونی که دوستش داری برو دنبال اونی که دوستت داره... باور کن من اصلا وقت ندارم باهات بحث کنم و بهت تیکه بندازم و پیگیر باشم که چرا رفتارت اشتباهه. من یا آدما رو بیش از حد دوست دارم یا کلا بیخیالشون میشم، بحث و دشمنی فقط وقت تلف کردنه... از آدمها به آدمها پناه نبرید بی پناهتر خواهید شد... بهونه ها رو بریزید دور! تنها چیزی که باعث میشه یه نفر نتونه با شما باشه، شرایط مالی ، مشغله، گرفتاری کاری، یا دوری و ... نیست و اینها چیزی بیشتر از بهونه نیستند. تنها چیزی که باعث میشه یه نفر نتونه با شما باشه، اینه که اون از ته دل نمیخواد با شما باشه. بحث سرد شدنه، احساس، بحث اولویت... قوی آن است که رها کند نه اینکه به هر قیمتی بماند... بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی، اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز... فاصله آزمون دلهاست یا دلتنگ میشوی یا فراموش... میپرسه خوبی؟ میگم خوبم، ولی دروغ میگم، خوب نیستم دل و دماغ زندگی کردن هم ندارم، خسته شدم، مدام تو گوشیام تا خودمو سرگرم کنم اما با همین چندتا آدمی هم که ارتباط دارم جر و بحث میکنم ،فیلم میبینم ولی هیچی از فیلم متوجه نمیشم خستهم؛ آهنگ های مورد علاقم دیگه کفاف نمیدن دیگه دارم کم کم از آهنگهایی که یه زمانی قفلیم بودن حالم بهم میخوره، دوست دارم مثل یک خرس به خواب زمستونی برم بدون هیچ دغدغه ای؛ ولی با این حال و این همه آشفتگی روحی تو بازم ازم بپرسی خوبی، جوابم میدم خوبم تا مبادا ذهنت درگیر بشه که چرا حالم بده... به بهانه ی روز عشق... من واقعاً عاشق دیوونههام، اینو از قلبم میگم. در نوع خودشون بهترینن، مثل اونایی که دیوونهوار عاشق کارشون هستن؛ حالا میخواد عشق بازی باشه یا خوندن کتاب یا نواختن یه گیتار الکتریکی تا مرز جنون مطلق. وای که چه لذتی داره وقتی عمق چشاشون رو نگاه میکنی و میبینی هیچی جز عشق توش نیست. نه خدایی هست، نه شیطانی و نه حتی آدمی... یه رابطهی خوب رابطه ایه که وقتی دعواتون میشه، وقتی قهر میکنید و وقتی حوصلهی همدیگه رو ندارید مطمئن باشید چیزی بینتون بهم نمیخوره و جایگزین ندارید... خوشحالم که تو بخشی از داستان من بودی، خوشحالم که گاهی که چشمهام رو میبندم و به گذشته سفر میکنم وسط خاطرات خوب یا بدم، با تو مواجه میشوم. خوشحالم که هر زمان حس کردم برای کسی دوستداشتنی نیستم یا احساس نیاز به دوست داشته شدن و مورد توجه کسی واقع شدن داشتم، به تو فکر میکنم که برای مدتی به زیباترین حالت ممکن یک انسان دوستم داشتی و از کودک رنجیده و تنهای درونم، به والدانهترین صورت ممکن محافظت کردی. خوشحالم که گاهی به تو فکر میکنم و خاطرات مشترکی با تو دارم، حتی اگر غبار زمانه، خیلی چیزها را محو کرده باشد و پلِ ارتباطیِ میان ما، کاملا ویران شده باشد و من و تو هیچ نقطهی اشتراکی باهم نداشته باشیم و مسیرمان تا ابدیت از هم جدا باشد. خوشحالم که ممکن است تو هم گاهی با دیدن چشمهای کسی یا شنیدن صدای کسی یا مواجهه با بلندپروازیها و دیوانگیها و لبخندهای کودکانهی کسی، به یاد من بیفتی و لبخند بزنی... من تماماً اندوه ام که بی وقفه در من میرقصد... من چند روز پیش از کنار ی غریبه رد شدم ، اسمش رو ، تاریخ تولدش رو، غذای مورد علاقش رو ، رازها و ترسهاش رو میدونستم ، حتی فک کنم دوسشم داشتم! اما اون ی غریبه بود... بعضی وقتها باید پاورچین حرف زد... به نظر من غم خیلی هم چیز خوبیه! اصلا نیازه آدمی هستش. گاهی انسان نیاز به گریستن داره، نیاز داره یه گوشه بشینه و زانوی غم بغل بگیره و زار زار گریه کنه! بعدشم یه آهی بکشه و آخیشی بگه و از ته دل بگه سبک شدما... رابطه ارزشِ جنگیدن رو داره ولی تو نمیتونی تنها کسی باشی که میجنگه... تو باید یاد بگیری سکوت رو گوش کنی. روی تخت خواب دراز بکش، چشمات رو ببند و فقط به سکوت گوش کن؛ باشه؟ تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه، که این سکوت خودِ منم. میفهمی؟ همینجوری بمون و تکون نخور، این سکوتی که نوازشت میکنه خودِ منم، آروم باش من با توام؛ گوش کن... ما "متفاوت" بودیم "مشکل" از همینجا شروع شد... رفتن و دل کندن از آدمایی که دوسشون داریم سخته، تلخه اما گاهی لازمه. لازمه که با رفتنشون ما تبدیل شیم به آدمی که وابستگی عجیب و غریبی نداره. لازمه که تبدیل شیم به آدمی که برای موندن آدما تو زندگیش اصرار نمیکنه، منت نمیکشه. لازمه تبدیل شیم به آدمی که هر رفتاری و هر کسی نمیتونه قلبشو بشکنه و ناراحتش کنه... لازمه تبدیل شیم به آدمی که حد و مرزی برای روابط و صمیمیتش تعیین میکنه. لازمه تبدیل شیم به آدمی که هدفهاش و رویاهاش رو دنبال میکنه. لازمه تبدیل شیم به آدمی که یاد میگیره قوی باشه و تیکه های شکسته شو محکم کنار هم بزاره و از اول شروع کنه... دیر میفهمی ولی بالاخره میفهمی که حتی نزدیکترین آدمهای زندگیتم تنها به فکر خودشونن... آویزون نباشید، وقتی سردی رو نه از کلامش که از رفتارش حس کردی خودت برو، وقتی آنلاین بود و سراغی ازت نگرفت یعنی برو، وقتی باید ازش بپرسی دوسم داری تا بگه آره خودت برو، وقتی احساسی برای تو نداره، وقتی تو لابلای روزمرگی هاشی، وقتی اولویت اول اون آدم نیستی و باید همش بهش یادآوری کنی! یعنی خودت برو، همیشه که آدما نمیگن برو، گاهی وقتا با کارهاشون میفهمونن که نمیخوانت، همیشه که آدما نمیرن گاهی وقتا کاری میکنن که خودت بری... مهتاب پشت ابر نماند نهان ولی غم پشت خنده های دروغین ما چرا... لحظاتی میرسه که هیچ کس، مطلقا هیچکس، یار و یاورت نیست. فقط و فقط خودت باید بارهایی رو به دوش بکشی. این یه حقیقت تلخه! اینکه در نهایت انسان با وجود همه آدمهای حاضر در زندگیش، موجود تنهاییه... من مثل چاییام معمولی و ساده اما دلگرمکننده هروقت خسته بودی هروقت تنها بودی بیا... گاهی وقتها نیاز است غمگین بود، نه اینکه واقعا غم داشت، نه الزاما، فقط نیاز است غمگین بود و سکوت کرد و با کسی حرف نزد، یکجور خلوتنشینیِ عارفانه شاید، برای همه هم اتفاق میافتد به گمانم، این غمگین بودن، الزاما غم داشتن نیست، الزاما اشک ریختن نیست، حتی شاید اعصابخُردی هم نداشته باشه ، گمان میکنم این غمگین بودن برای همه نیازه، آدم را از هیاهو و شلوغی دور میکنه، توی خودش میکشونه و کاری میکنه با خودش خلوت کنه، تا بفهمه توی آن دقایق با خودش چندچنده، این غمگین بودنه که به آدم درس میده و او را بزرگ میکنه... بسیار سخن بود نگفتیم و گذشتیم... دل آدم که خر نیست؛ شعور داره، حالیشه، میفهمه چی واقعیه چی الکیه. میفهمه کی واقعا دوستش داره، کی داره تظاهر ب دوست داشتن می کنه. کی رو قولش موندگاره، کی می زنه زیر قولش. دل آدم همه چیز رو می فهمه، همه چیز رو... پذیرفتن بخش اعظمی از پخته شدنه... زیاد غمگین نباش و فکر نکن این تویی که متفاوتی و فقط تویی که داری تنها و به دور از آدمها، گوشهای رنج میکشی و دیگران، همه آسوده در گاهوارهی مسکوت و تاریک شب، بیهیچ خیالی به خواب رفتهاند. شب، همهمان همین هستیم! بیگانگان تنها و سرگردانی در جزیرهای تاریک، با حجم عظیمی از افکار پراکنده، نگرانیهای افراطی و پشیمانیهای بیفایده... تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند... ڪاش ناشناخته مے ماندند آدم هایے ڪه فڪر مے ڪردیم بهترین اند آن هایے ڪه رویِ معرفتشان حساب ڪرده بودیم ڪاش سر از ڪارشان در نمے آوردیم آن رویِ سڪه شان را نمے دیدیم نقابشان را ڪنار نمے زدیم ڪاش تصوراتمان را اعتمادمان را آرامشمان را خراب نمے ڪردیم... هرچی بزرگتر میشی، دنبال چیزای متفاوتتری توی آدما میگردی. مثل وفادار بودن، صداقت داشتن، با درک و فهم بودن. اما بیشتر از همه دنبال کسی میگردی که وقتی از همه چیز خسته و بیزاری کنارت بایسته و دستتو بگیره. دقیقا همون لحظهای که امیدت رو از همهچیز و همهکس از دست دادی، بغلت کنه و خیالت راحت باشه از اینکه هواتو داره... حس میکنم دارم غرق میشم توی تظاهر تظاهر به قوی بودن نشکستن تظاهر به حال خوب... حالا که فکر میکنم می بینم تقریبا همیشه در مواجهه با آزارها به جای ایستادن و جنگیدن، به سادگی رد شده ام. گاهی بخشیده ام و رد شده ام، گاهی نبخشیده ام اما رد شده ام. گاهی هم تظاهر کرده ام که بخشنده و بزرگوارم، اما جانم را عمیقا به کینه و نفرت آغشته نگه داشته ام. با این همه، همیشه رد شده ام. از آدمها. از حرفها. از اتفاق ها. رد شده ام یا گریخته ام؟ خوب نمی دانم. اما رد شده ام. من حتی فهمیدم از خودم هم رد شده ام. دیدم دیگر با خودم هم حرفی ندارم. از خودم هم توقعی ندارم. دیدم هنوز - و احتمالا هرگز - خودم را نبخشیده ام، ولی رد شده ام. حالا شبیه کیسه نایلونی پاره کوچک کنار بزرگراه شده ام، رهای رها، بیهوده ولی آزاد، بی هیچ مقصدی، بی هیچ چشم به راهی، بی هیچ ترسی، بی هیچ شوقی. از این حجم عجیب معلق بودن نمی ترسم، و این خود مرا می ترساند، که همه عمرم یا لنگر بوده ام یا لنگر داشته ام... سلام، طبق روال گذشته یکی از شعرهای قبلیم تقدیم نگاه زیباتون 😍🌹🌹 ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ طوفان سرد فکر و خیال است در سرم کشتی به گل نشسته و من توی بندرم... . کابوس گشته خواب و غم انگیز شام من باید به نسخه ی گرداننده شک برم... . آنقدر شب نوشتم و آنقدر خط زدم شرمنده ام ز خط زدگی های دفترم... . درگیر خاطرات شدم تا که صبح شد شبها که مینویسم من انگار بهترم... . هر چند میکشم پر و پررنگتر تو را مانند باد، چهره ات از یاد میبرم... . یکسان شود چه یک شبه کل غرور خاک دنیا گذاشت سنگ، بر احساس و باورم... . قلبی شکست تا که بفهمیدم عشق چیست! پیروزی سپاه شما در برابرم... . آسان گذر مکن دگر از این خیال خوش با من مگو که چرخ و فلک، دور آخرم... . کاغذ تمام میشود و شعر ناتمام شاید قلم بهانه... که تقصیر جوهرم... م.م (رهگذر) ۲۰ آبان ۹۹ ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ چند کلمه اختلاط بی ادبی😊😊😊 امشب هنگام غذا خوردن با تلفن حرف میزدم" حواسم نبود و استخون ماهی رو بلعیدم" یعنی از ترس ریدم به خودم!!!! فکر کردم روده و معده م سوراخ شد و تارهای صوتیم باطل ؛ اما فعلا سالمم... الان فقط ترسِ دفعش و دارم! دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! موقع دفع کو...م پاره ست.😔😊😀😂😂 زندگیه اینجوریه، یهو به خودت میای میبینی کلی حرف ناگفته داری که دیگه تمایلی هم برای گفتنشون نداری... از یه سنی به بعد دیگه وقت نمی کنید گریه کنید، دقیقا وسط کار، سر کلاس، همون موقع که داری تختت و مرتب میکنی، همونجایی که وسط یه جلسه ی مهمی و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی بری جایی، یه تیکه از وجودت یواشکی داره درونت گریه میکنه... دلتان نگیرد از تلخیها یک نفر هست همین حوالی دورتر از نگاه آدمها نزدیکتر از رگ گردن روزی چنان دستتان را میگیرد که مات میشوند تمام کسانیکه روزی به شما پشت پا زدند... تعادل احساساتم از دستم در رفته! هم دلم میخواد با آدمای جدید آشنا شم هم نمی خوام تنهایی و آرامشمو به هم بزنم. هم دلم میخواد حرف بزنم تا خالی شم، هم حرفی برای گفتن ندارم. یا انقدر ریلکسم که چیزی نمیتونه عصبی و ناراحتم کنه یا انقدر حساسم که کوچکترین چیزی عصبیم میکنه! حد وسطمو گم کردم… چه حرف ها که درونم نگفته می ماند خوشا به حال شماها که شاعرۍ بلدید... یک مشت تنهای اندوهگینِ به قدر کفایت دوست داشته نشدهی حفظ ظاهر کرده! یک مشت خستهی بیش از مرزِ طاقت جنگیدهی فراموش شده! یک مشت بغضِ متحرک و حسرت آرزوهای بسیار بر دوش! به هم توجه کنیم کمی... به جز ما کسی نمیفهمد در این گوشهی جغرافیا چقدر زندگی را سخت سپری کردیم و چقدر سخت به سادهترین نیازهای یک انسان رسیدیم و چه آرزوهای بزرگ و چه دستان کوچکی داشتیم! ما نیاز داریم به هم محبت کنیم و نیاز داریم همدیگر را دوست بداریم و نیاز داریم برای شادی و لبخند همدیگر - شده به قدر واژهای و حرفی و لبخندکوچکی- کاری کنیم. ما تاولهای زیادی بر پا و زخمهای عمیقی بر دل. ما تشنهی ذرهای توجهِ بیچشم داشت و عشقِ راستین! ما برای زندگی دویده و از زیستن بازمانده... و عشق یعنی غمی عمیق اما بسیار عزیز... من دلم نمیخواد وقتایی که با کسی حرف میزنم از خودم بگم. دلم نمیخواد حرفایی که تو قلبمه و شکل نخای درهم برهم دور قلبم تنیده شده رو به زبون بیارم. میترسم پیش کسی حرف بزنم و این نخ رو از وجودم بکشه بیرون و خودمو لو بدم و دیگه چیزی ازم باقی نمونه. من سر نخ همه حرفام توو چشمامه. کافیه یکی چشماشو بند کنه به من، تموم حال و احوال داشته و نداشته دلم و میکشه بیرون. گرچه میترسم اما کاش کسی باشه که منو از خودم نجات بده. گاهی این نخای باریک و بلند جوری قلبمو فشرده میکنن که فکر میکنم دیگه آخر دنیاست.. زخمها خیلی مهماند جای زخمها مهمتر گاه غرورآفرین میشوند و گاه درهمکوبندهی تمام هیبت و جلال... تعهد خیلی مهمه اینکه به حرفایی که زدی متعهد باشی به چیزایی که انتخاب کردی تعهد به کارت، تعهد به آدمایی که تو زندگیتن اینکه هرچقدر هم مسیرت سخت باشه پای قولایی که دادی وایستی اینو بدون، تعهده که عیار آدما رو مشخص میکنه و چقدر زیبا و با اصالت هستن آدمای متعهد... سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی... جهنم که الزامأ آتش نیست بعضی آدم ها جهنم آدم های دیگرند باحرف هایی که میزنند قضاوت هایی که میکنند و خون دل هایی که به خوردِ دیگران می دهند! بعضی آدم ها از آتش هم بدتر میسوزانند و حضورشان سخت ترینِ عذاب هاست... بغض شش روز دیگر است که غروب جمعه میترکد وگرنه جمعه هـــم مثل روزهای دیگر هفته... خدا وقتی بخواد یه شروع دوباره بهتون بده؛ با یک پایان شروع میکنه! پس بخاطر همه درای بسته زندگیتون شکرگزار باشید چون اونا شما رو به راه درست هدایت میکنن... هیچوقت بخاطر آرزوهای برآورده نشدتون بیتابی نکنید چون گاهی وقتا خدا به وسیله همین محقق نکردن شما رو به جای بهتری میرسونه... دوست داشتن آدمها از توجه کردن هاشون پیداست دنبال کلمات نگرد... چرا فقط با چیزای بد خداحافظی نکنی؟ خداحافظی کن با تمام زمانهایی که احساس کردی گم شدی. تمام دفعاتی که جای بله، نه شنیدی! با تمام زخمها و کبودی ها.. با تمام دلشکستگی ها.. با تمام چیزایی که واقعا میخوای برای آخرین بار باهاشون خداحافظی کنی، خداحافظی کن! پایان پاییز آغاز دوباره ی من... دیوانه خواهد کرد ما را دردِ این دوران... من چقدر حرف نگفته دارم امشب. سینۀ من پر از حرفاییاند که تو این مدت خفه شدن توی گلوم.، فروخورده شدن و گفته نشدن.. من پر از ترکام مثل ی چینی هزار بند انداخته... بغض تمام وجودم و گرفته، خدا جونم آخه منم آدم بودم، دل داشتم، از سنگ نبودم... ب خودم و این چند سال عمرم و رفتارم با آدمای زندگیم که فکر میکنم، از خودم خیلیییی بدم میاد!! آخه چرا اینقدر شور دربیار ب آدما مهربونی میکنم! چرا اینقدر نامردی میبینم ولی میبخشم و گذشت میکنم و از اونطرف توی خودم دردا رو میریزم! چرا نمیتونم مث بقیه سرد بشم... بی معرفت بشم... بد بشم... با سیاست رفتار کنم... دروغ بگم!؟ چرا نمیتونم طغیان کنم، اعتراض کنم... آخه چرااااااا؟؟؟؟ امشب اومدم اینجا بنویسم، چون تنها پناهگاه امن منه، اومدم درددل کنم و بگم، خوبا، مهربونا، احساسیآ، همیشه بازنده اند. اومدم بگم دلم خیلی شکستهههههه خیلیییی... چون نه گفتن و بلد نبودم... رها کردن و بلد نبودم... برای خودم بودن و بلد نبودم... همیشه ی سنگ صبور بودم برای بقیه، اما نوبت ب خودم که رسید، همه فقط خودشون و دیدن، همیشهی خدا تنها بودم، تنهای تنها... هیشکی آرومم نکرد، ب صدای دلم گوش نکرد، سنگ صبورم نشد، دلم امشب بد شکستههههههه و با ی دل سیر گریه هم آروم نشد...
نمیدونم اسمش رو چی میذارید، ولی من یه غار نشین غیر اجتماعی شدم. من خیلی وقته با هر آدمی حال نمیکنم. ارتباطم با همه کم شده، حوصله ی دوستی های الکی رو هم ندارم. از کسی انتظار ندارم، رو قول کسی حساب نمیکنم، آدم های مهم زندگیم انگشت شمار شدن و هرچیزی و هرکسی نمیتونه ناراحتم کنه، سبک زندگیم از نظر خیلیا عجیبه ولی من دارم تو تنهاییم رشد میکنم...
پ.ن: دله دیگه! عقل که نداره! یوقتایی هم لبریز میشه..![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
