بـــــی دلـــــــیـــــل

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه

چشاتو ببند و تصور کن اگه امروز عصر تو خیابون یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟ چند نفر فرداش میفهمن؟ چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟ چند نفر کلا نميفهمن؟ فقط اونایی که همون روز میفهمن رو نگه دار. گرفتی چی میگم؟

هیچ کس اندوهی را از دلم در نیاورد!

من همیشه تک و تنها در گوشه کناری

همه را بخشیدم...

اینکه میگن "تو عصبانیت حلوا خیرات نمیکنن" همش برای توجیه کردن حرفاییه که اون موقع زدن و موقعیتشون به خطر افتاده، آدما توی عصبانیت حرفایی رو میزنن که همیشه بهشون فکر کردن، حرفایی که اعتقادشونه، حرفایی که هی با خودشون درباره ی شما تکرار کردن، حرفایی که باورشون دارن...

شک

تنها حقیقت است...

جدایی خوبه

شروع دوباره خوبه

پیش رفتن خوبه

نه گفتن خوبه

تنها بودن خوبه

چیزی که خوب نیست

موندن تو جایی که خوشحال نیستی

برات ارزش قائل نیستن و قدرتو نمیدونن

اینا خوب نیست...

دروغ گفتن مثل خیانت کردن

معصومیت و از بین میبره...

تا جایی که می‌شد سکوت کردم، وقتی فهمیدم یک جمله‌ی نابجای من، ممکن است یک آدم را تا مدت‌ها، اندوهگین نگاه دارد. تا جایی که می‌شد سکوت کردم و اظهار نظری نکردم، وقتی فهمیدم آدم‌ها معمولا مطابق حال و روز خودشان حرف‌های من را برداشت می‌کنند و از برداشت‌های من حرف می‌زنند. تا جایی که می‌شد سکوت کردم، وقتی فهمیدم زیاد حرف زدن و زیاد حضور داشتن، جز خراب کردن شخصیت من کار دیگری از پیش نمی‌برد...

بگذر تابستان، بگذر

حال من با تو خوب نمی‌شود

پاییز حال مرا بهتر میشناسد...

متن یک نامه خودکشی به‌جا مانده از دهه ۱۹۷۰
به سمت پل می‌روم
اگر در مسیر حتی یک نفر
به من لبخند بزند
نخواهم پرید
به آدم‌ها لبخند بزنید
شاید با یک لبخند فرشته نجات كسى شدید...

عشق به تنفر برسد

یعنی هنوز شعله ها فریاد می‌کشند

به بی تفاوتی که رسید

یعنی دارد خاکسترش را باد می‌برد...

گاهی سکوت می‌کنی

چون اینقدر رنجیدی که نمی‌خوای حرف بزنی

گاهی سکوت می‌کنی

چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری

سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی یک اعتراض

اما بیشتر وقت‌ها سکوت برای اینه که

هیچ کلمه خاصی نمیتونه

غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه

و این یعنی همون حس تنهایی...

ساکنان دریا پس از مدتی

صدای امواج را نمی شنوند

چه تلخ است قصه عادت...

آدما مسخره شما نیستن که هر وقت خواستید بهشون ابراز علاقه کنید، هروقت خواستید پسشون بزنید. احساس دارن، شخصیت دارن، غرور دارن‌. اینکه میجنگن برای نگه داشتنتون نشونه خوب بودن تو نیست. نشونه ارزشی ست که اون آدم برات میزاره، اهمیتیِ که اون آدم بهت میده. یه روزی به خودت میای میبینی هیچکس مثل اون دوست نداره. هیچکس اندازه اون نگرانت نیست. آدما اسباب بازی نیستن،..

گاهی تمام چیزی که احتیاج داری

کمی ایمان کودکانه است

به وقوع ناممکن ها...

این خاصیت شب است

شب مشکوک است

شب مملو از تردید است

و شب سوال تاریکی ست!

وقتی نشانی از ماه در آسمان نمی یابیم

من عادت دارم که به پهلویِ چپ بخوابم

عادت دارم وقتی می خوابم

قلبم را زیر تنم پنهان کنم...

ترک آرزو کردم

رنج هستی آسان شد...

پشت زیباترین لبخند

بیشترین رازها نهفته است

زیباترین چشم بیشترین اشک ها را ریخته است

و مهربان‌ترین قلب

بیشترین دردها را کشیده است...

عشق ﺍﺗﻔﺎﻗﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ

ﮔﺎﻫﯽ پُر ﺷﺘﺎﺏ، ﻣﺜﻞِ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﻧﺎﻏﺎﻓﻞ

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ، ﻣﺜﻞِ ﻧﺸﺖِ ﮔﺎﺯ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻋﺸﻖ، ﺍﺗﻔﺎﻕِ ﮐُﺸﻨﺪﻩ ای ست...

میگن هر سری که از اشتباهاتش چشم پوشی کنی و ببخشیش... بیشتر عاشقت میشه، اما اینطور نیست! تو هرچی بیشتر عاشقش باشی، بیشتر از خطاهاش چشم پوشی میکنی و به روش نمیاری و اون هرروز بیشتر از قبل به تکرار اون خطاها ادامه میده، تا جایی که براش میشه یه عادت و تو دیگه حق نداری نسبت بهش اعتراض کنی چون عاشقشی...

بیابان

دریایی بوده است میانِ دونفر

که آهِ‌شان دامنِ فاصله را گرفته است...

هروقت یک نفر میگوید حلالم کن

اول یاد تمام کارهایش می‌افتم

بعد سعی می‌کنم همه را فراموش کنم

بعد که خوب فراموش شد و هضم شد

معمولا اینطور پیش می رود که

اون آدم ابتدا دنده را خلاص کرده

کلاچ را تا ته گرفته

دنده عقب میزند

سپس بدون تفکر میزند به دنده

چهار گازش را گرفته

از روی آدم

بسیار سهمگین تر از دفعه قبل رد می‌شود

به همین دلیل است که حتی

اگر پرونده را ببندم و طرف عفو بخورد

سوءپیشینه را پاک نمی‌کنم

که اگر طرف دوباره آمد مصاحبه

بدانم و آگاه باشم

یک فرقی با دیگر آدم‌های دور و برم دارد...

خدایی که صبوری هاتو دیده

برات معجزه می‌کنه...

گاهی ناگهان حس می‌کنی همه چیز درست می‌شود، حس می‌کنی دلیلی برای این‌همه نگرانی و اندوه نیست و به هرحال همه چیز خوب پیش خواهد رفت و هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. گاهی بی‌دلیل و با کوچکترین جزئیات جهان خوشحالی و به ساده‌ترین اتفاقات و احتمالاتِ ممکن، دلخوش! و به عقیده‌ی من زندگی در همین تصورات خوشایندی که تو نسبت به آینده و جهان داری خلاصه می‌شود و در علاقه‌ی بی‌‌دلیلی که به آدم‌های اطرافت حس می‌کنی و خوش‌بینیِ بی‌حدی که نسبت به اتفاقات و چشم‌اندازهای مقابلت داری. زندگی فقط با "تصورات خوشایند" و "عشق" قابل تحمل می‌شود و ما ناگزیریم برای ادامه به این دو پناه ببریم...

یک انسان اگر بخواهد

حتی با نوشته هایش هم

می‌تواند در آغوش بگیرد...

یه⁩ ‌ مرحله⁩‌ از⁩ زندگی⁩ هم ‌ هست که بهش میگن
"بی تفاوتی ناشی ‌ از⁩ صبر بیش ‌ از⁩ حد"
اینجوریه که دیگه مثل گذشته
واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی
بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی
حساسیت هات کمتر میشه
حسودی کردنات کمرنگ تر میشه
و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید
با لیاقتشون تنها بزاری...

چه ساده می توان گفت: گذشت

ولی موهایمان

دیگر سیاه نیستند...

یه بار از یکی پرسیدم
اخلاق بدت چیه؟
شروع کرد به گفتن:
که تنبلم، بی‌اراده‌م، مدیریت زمان بلد نیستم
اغلب بدبینم، عجولم، جَوگیرم
همه چیز زود حوصله‌مو سر میبره
بیفتم رو دنده لج غیر قابل تحمل میشم
تهش اون ازم پرسید تو چی؟
گفتم: من زیادی مهربونم...

بغض کردیم و

حسودان جهان شاد شدند...

من برات آرزو میکنم توی سخت‌ترین

و دردناک‌ترین لحظه های زندگی

و تو شادترین و آرامش بخش‌ترین ثانیه ها

چشم های فردی رو کنارت داشته باشی

که بتونی بهش نگاه کنی

و با نگاهش احساس امنیت کنی

و جرات پیدا کنی عبور کنی

عبور از درد و شادی

عبور از هرچی که باید ازش گذشت

فقط همین..

این روزها شده ام معادله چند مجهولي

هيچ كس از هيچ راهي مرا نمي فهمد...

من كم نذاشتم تو زندگي شخصيم، تو رفاقتم، تو خانواده ام. من هميشه همه تلاشم و كردم که بهترین باشم برای دوستام، خانواده م و حتی یه غریبه که ازم کمک خواسته. و همیشه وجدانم راحته. پس اگه جایی کسی رو رها کردم یا رفتارم باهاش عوض شده، نتیجه کارای خودشه! من از خوبی که در حق هر کسی کردم پشیمون نیستم. وقتی با یه لبخند رها کردم و رفتم، به نظرم این سادگی یا خل بودن آدم نیست. چون اگر قدرمو ندوستن من ذات خوب خودمو تغییر نمی‌دم...

چه تلخ است داستان

دو خط موازی هم مسیر

که هیچ گاه به هم نمی رسند...

بزرگترین دشمن من، توی زندگیم خودم بودم، وقتایی که باید میبخشیدم و نزاشت، وقتایی که باید اعتماد نمیکردم و نزاشت، وقتایی که باید محبت میکردم و نزاشت، وقتایی که باید میرفتم و نزاشت، وقتایی که باید جلوی رفتن آدمای زندگیمو میگرفتم و نزاشت، واقعا که بزرگترین دشمن من، خودم بودم...

چه ساده می شود سفر کرد

به یک مقصد بی هدف!

وای به انقلاب فراموشی....

لحظه جدایی

هیچ وقت، بردن نیست

باختن است

باختن تو و من

جز این روزگار هزار رنگ بی معرفت

هم تو باخته ای، هم من

لحظه های عمرمان را

احساس مان را

دلبستگی هایمان را

لبخند ها، بغض ها و اشک هایمان را

حس تجربه ی اولین هایمان را

آمال و آرزوهایمان را

دل گرچه نا آرام اما شکسته ی مان را

و بسیار، بسیار، بسیارهای مان را

لحظه ی جدایی

زمان باختن است، و چه سخت باختنی است

که یادش، آه از دلت بلند می‌کند

آه می کشی و یادش می کنی

لحظه ی جدایی

اولش گرمی نمی فهمی

یک شب که می گذرد

تازه دردهایت از بندبند وجودت

تو را متوجه خود می کند

چه شد و چرا ناگهان بهشت وجودت

جهنمی سوزان و کویری خشک تبدیل شده است

لحظه ی جدایی سخت است

اما بعد از آن، هزاران برابر سخت تر...

تمام حرف

بر سر حرفی است

که از گفتن آن عاجزیم...

تو هم مثل من شب که می‌شود دلت می‌گیرد؟ برای خودت، برای تمام آدم‌ها و برای موجودات خسته و تنهایی که بی‌سرپناه مانده‌اند؟ دلت می‌گیرد به حال حرف‌هایی که گفته نشد؟ و آدم‌هایی که در جای اشتباهی، از جوانی و سرزندگی و اشتیاق به پیری و فرسودگی و رکود رسیدند؟ دلت می‌گیرد برای تمام بغض‌های فروخورده‌ای که به گریستن نرسید و در سینه دفن شد؟ دلت می‌گیرد برای تمام آنان که همین‌لحظه پر از نیاز و حرفند و هیچ‌کس را ندارند؟ یا برای آنان که کسان زیادی دارند و آن‌کس که باید را ندارند؟ تو هم مثل من شب که می‌شود، به جهان از زاویه‌ی غمگین‌تری نگاه می‌کنی؟

عجيب است

هر چه سكوت كرديم وحرف نزديم

صداها بيشتر شد...

یه آدم که از کنارت رد میشه

صرفا یه آدم نیست

یه داستانه

می‌دونی؟

یعنی وسط پیاده رو

صدتا داستان رد میشه از بغل دستت

صدتا تجربه

شاید اگه اینجوری به آدما نگاه کنید

تحمل رفتاراشون براتون آسون تر بشه...

دیگه نمیخوام دروغ بشنوم

می‌دونی چرا؟

چون باورم میشه...

با رفتن که نمی توان رفت

با رفتن نمی توانی بروی

دلت می ماند

فکرت می ماند

خاطراتت می ماند...

راستش واسه من اینکه میگن

«این نیز بگذرد» آرامش‌بخش نیست

چون نگرانی من بابت نگذشتنش نبوده!

نگرانیم از اینه که وقتی گذشت

از من چی باقی مونده...

وابستگی همیشه چیز بدی نیست! فقط باید آدمِ درستش رو پیدا کنید... باید آدمِ امنِ تون رو پیدا کنید... بعد ببینید که چقدر این تکیه کردن و وابستگی کنارش قشنگه... حتی کنارش غم هم قشنگه... حتی اگه تهش نرسیدن باشه بازم تک تک اون لحظه هایی که کنارشی، قشنگه... اصلا به طرز باورنکردنی کنارش همه چی قشنگ میشه، حتی اگه تلخ باشه...

تعبیر متفاوت کلمات

میتواند به ساحل یا کویر ختم شود

اشتباه نکنیم! دلمان دریایی...

من زود عذاب وجدان می‌گیرم، خیلی زود! مثلا کودک درونم عجولانه و مغرورانه حرفی می‌زند و قضاوتی می‌کند، یا منتی می‌گذارد و کسی را ناخواسته می‌رنجاند و این منم که تا مدت‌ها فراموش نمی‌کنم و شب‌ها خواب را بر خودم حرام می‌کنم و می‌نشینم و به دفعات، همان لحظه و همان اشتباه را در ذهن خودم تکرار می‌کنم و روی همان ثانیه‌ی وقوع اشتباه دقیق می‌شوم و به خودم تذکر می‌دهم و خودم را جای فرد مقابلم می‌گذارم و جای او هم رنج می‌کشم و خودم را بارها در دادگاه وجدان خودم محاکمه می‌کنم و به خودم قول می‌دهم تکرار نکنم و... اگر از من رنجیدید، لطفا همان روز اول مرا ببخشید و مطمئن باشید من به‌جای شما در حال محاکمه‌ی خودم هستم و باور کنید که واقعا قصد ناراحت کردن شما را نداشته‌ام و هرچه بوده بدون فکر اتفاق افتاده! اصلا من آدمِ ناراحت کردنِ آدم‌ها نیستم! یعنی بلد نیستم، نمی‌توانم، دلش را ندارم! مرا همان کودک ۷ ساله‌ی نا بلدی بدانید که حتی وقتی مقصر نیست، دنبال دوستش که قهر کرده می‌دود و عذرخواهی می‌کند و با گریه از او می‌خواهد که او را ببخشد و هرکجا کسی غمگین بود، به خودش می‌گیرد و خیال می‌کند خودش کاری کرده که نباید می‌کرده... من هنوز همانم! همینقدر ساده‌ و بدون حاشیه! من یکی را زود ببخشید و از من چیزی به دل نگیرید...

راه حلی داری؟

راه نجاتی

برای کشتی شکسته‌ای

که نه غرق می‌شود

نه نجات پيدا می‌کند...

من بی نهایت به اقیانوس شباهت دارم

گاهی آروم و گاهی طوفانی

گاهی پر از سکوتم و گاهی پر از حرف...

دیشب یکی یه حرف قشنگی بهم زد، پرسیدم‌ روز تولدت چه موقعست؟ چند ثانیه مکث کرد و در جوابش بهم گفت، من هنوز متولد نشدم، یک لحظه بهش فکر کن! چه زمانی یک انسان حس میکنه که متولد شده؟ افتادن یک اتفاق؟ وجود یک آدم؟ یا هر آنچه که الان تو ذهنتون اومد! بعضی وقتا متولد شدن فقط روزی نیست که ما به دنیا پا گذاشتیم...

وقتی کسی به دروغ گفتن عادت کند

دیگر برایش سخت است راست بگوید

و اگر یکی توانست بار اول کسی را ترک کند

دفعه‌ی دوم برایش راحت تر می‌شود...

سن ت که میره بالا

نه برای موندن آدما اصرار میکنی

نه به زور وارد زندگی کسی میشی

نه تلاش میکنی دوست داشتنی باشی

بزرگتر که بشی میفهمی خود واقعی ت باشی

چون میدونی کسی که دوستت داشته باشه

هیچ جوره از دستت نمیده و رهات نمیکنه...

خاطره، یک پیراهن خالیست

که اندازه ی هیچ کس نمیشود

باید آویزانش کرد در باد

و با رقصش پیر شد...

بهترین آدمِ جهانِ آدم‌ها باشید و امن ترین‌شان. کسی باشید که هر کجای جهان که آدم‌ها دلشان رنجید و احساس کردند دنیا دیگر قابل زیستن نیست، یاد شما بیفتند و لبخند بزنند و به این فکر کنند که در این جهان کسی هست هنوز که ارزش ادامه دادن و کنار نکشیدن و ناامید نشدن دارد. امن باشید و قابل اعتماد، که اگر روزی تمام جهان برای آدمی سیاه شد و امیدی اگر نبود، تنها قسمت سفید جهانش شما باشید و روزنه‌ی نور و امیدی شوید در بی‌نهایت تاریکی... یادآور خوبی‌ها باشید و پیام‌‌آور قشنگ‌ترین ویژگی‌های وجود آدم‌ها و پناه‌گاه امن و آرامی باشید که آدم‌ها در سهمگین‌ترین و بی‌پناه‌ترین حالات روحی‌شان به امنیت حضور شما پناه بیاورند و احساس رهایی و آرامش کنند...

نه تقدیر معنی داره، نه قسمت

نجنگی، نمیرسی!

تمام...

شنیدین کاسب ها میگن: "رفتیم معامله رو زخمی کردیم طرف نتونه با کس دیگه ای وارد معامله بشه"؟ بعضیا این کارو با احساس آدما میکنن. مراقب احساس آدمها باشید...

خوش به حال عروسک کوکی

که نمی‌دونه شهر، بی‌رحمه

خوش به حال کسی که خوابیده

اونی که هیچ‌چی نمی‌فهمه...

ما توقع زیادی نداشتیم

تنها دلمان می خواست

جواب خوبی ها خوبی باشد

ما تنها دلمان می خواست

بشود محبت کرد و زخم نخورد

بشود باور کرد و ناامید نشد

ما توقع زیادی نداشتیم

اما طور دیگری هم نتوانستیم باشیم

تنها به مرور آموختیم

فاصله بگیریم دور شویم

و خود را بسپاریم به خدایی که

از دلمان باخبر‌ است...

من بی تو احتمال نخواهم داشت

ما گریه‌های آخر آوازیم

من باخت را قبول نخواهم کرد

باید دوباره آس بیندازیم...

آدم‌هایی که زود عصبانی می‌شوند، آدم‌هایی‌اند که درک نشده‌اند، کمتر از نیازشان محبت دیده‌اند، و بیشتر از توانشان محبت کرده اند. طبیعی است که گاهی کم بیاورند، کاسه‌ی طاقتشان سرریز شود و تمام حسرت و کمبود و بغض هایشان را از پشتِ خاکریزِ خشم و قهر و بهانه، بیرون بریزند و چند دقیقه ی بعد، پشیمان شوند!⁣ آدم‌ها که عصبانی شدند، جبهه نگیرید! برایشان یک لیوان آب بریزید، کنارشان بنشینید، در آغوششان بگیرید، با عشق و علاقه در چشمانشان نگاه کنید و بگویید چقدر وجودشان برای شما ارزشمند است، چقدر خوب است که هستند و چه اندازه دوستشان دارید.⁣ خشم، قهر، کناره‌گیری و فریاد؛ ارثیه‌ی اجدادیِ آدم‌ها نیست!⁣ این ناگزیرترین حالتِ ابرازِ استیصال و رنج های درونیِ آدم هاست،⁣ نوعی اعتراض به دیده نشدن، شنیده نشدن و سردیِ عمیقِ رابطه‌هایی که نیاز به کمی توجه و رسیدگی و همدلی دارند...

یه روزی خاک

قدر بارون و می‌دونه!

که اون روز دیگه

بارون نمیباره...

نمیباره...

غیر ممکن، کمی دیرتر ممکن است...

سکوت انتهای محبت به کسی است

که از او خشمی در خویشتن داریم

اما توان از دست دادنش را نداریم

دردی که انسان را به سکوت وا‌‌ میدارد

بسیار سنگین‌تر از دردیست که

انسان را به فریاد وا میدارد

و انسانها فقط به فریاد هم می‌رسند

نه به سکوت هم...

شبِ همِه شماها یکی ست

اما تاریکی من فرق داره...

ازم پرسید چرا اینقدر کم حرفی؟ گفتم یه چیزی جلوی حرفامو گرفته. گفت چی؟ گفتم یه چیزی که نمیزاره حرفام بیاد بیرون. یه چیزی که انگار زبونمو خشک کرده. یه چیزی که انگار توی مغزمه و میگه حرف زدن دیگه فایده نداره...

درد دوری را چه تسکین است

جز خیال...

چرت و پرت میگم
میخندم
می‌خندونم
تا فرصتی داشته باشم
بغض ام رو قورت بدم...

ساق پای تو عریان و

منم از قضا سربه زیر...

آدمها چه ساده میمیرند
از حرفی، از حرکتی
و بعد
فقط سالها نفس می کشند
و چه سنگین است
سکوت شب
به سنگینی پوتکی
که به سر می کوبد
تنهایی را
و خیالی که هیچ گاه
بی‌خیالم نمی شود...

اقدام به فراموش کردن

سخت ترین کار دنیاست...

یه قسمتی از من درد می کنه که براش تصویری ندارم، صدایی ندارم، مکانی ندارم، حالتی ندارم، اسمی ندارم، توضیحی ندارم، فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه... خیلی زیاد تحت فشاره... و روزهایی که به سرعت برق و باد میگذرن...

آدم‌ها، چندش‌ آورترین نقاب‌ها را می‌پسندند

من هروقت برای هرکس خودم بودم

تنهاتر شدم

این خیلی حقیقت تلخیه...

دلم می‌خواهد از من به نیکی یاد کنی. حالا که عزیزترین و تنها رفیقت نیستم، حالا که آدم‌های دیگری در مسیر جهان تو رفت و آمد دارند؛ کاش آنقدر از خودم در ذهنت خاطرات خوبی ساخته‌ باشم که هرکجا که حرف از من شد، یاد من که افتادی، ذهنت بی اختیار حوالیِ من بایستد و با تصور حضور من، احساس آرامش کنی، ناخودآگاه چشمانت را ببندی، به خاطرات خوبی که از من داری فکر کنی و لبخند بزنی... کاش از معاشرت و رفاقتی که با من داشتی، به عنوان تجربه‌ای شیرین و لذت‌بخش یاد کنی. کاش با لبخند و اشتیاقی عمیق در ذهن و خاطرت تداعی شوم و کسی باشم که با فکر کردن به او، انگیزه‌ و دلایل بیشتری برای زیستن داری... من نمی‌خواهم همیشه به من فکر کنی، اما می‌خواهم همان کسی باشم که در قشر سبز و ماندگار ذهنت جای گرفته و یادش که می‌افتی، با تصور حرف‌ها و نگاه‌ها و لبخندهای او آرام می‌گیری...

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۴ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ توسط م.م (رهگـــــذر)| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت