بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود... عشق ممنوعه سلام... چطوری حال و احوالت چطور است چرا اینجا نمی آیی؟ منکه سفره ام همیشه پهن است! منکه دلم صاف است... میترسی نمک گیر دست من باشی میترسی؟ ترس خوب نیست! هیچ خوب نیست... برای ما که این حرف ها معنا ندارد برای ما که چیزی برای پنهان کردن نداریم... برای ما که در بساطمان فقط آه پیداست فقط خداست که ترس دارد... بیا یک چیزی بنویس حرفی بزن یواشکی میخوانی و فرار میکنی که چی؟ بلکه دلمان واشد بلکه هم این سکوت شکست... تو را دوست می دارم چون گناهی که هیچگاه نتوانستم از آن توبه کنم... محکوم شده ام انگار... با قرص عجیب تو... به ترک ترک اعتیاد... اعتیاد به وابستگی وابستگی به بهار... به بهار و رنگ برگ درختان اما چه پاییزی... چه رنگی!!! محکوم شده ام انگار... به درست زندگی کردن در طول موج درست... در سطح انرژی آگاهانه با منطق عقل و نه دل... چه منطق مسخره ای زندگیِ مسخره ای... مثل مُرده ها ادای زندگی... محکوم شده ام انگار... حالا که رفته ای نه شعر آرامم می کند نه شراب مرهم زخم هایم می شود برگرد پاییز خودش به اندازه کافی غم دارد ... ای خدا... تنبیه کائنات بخاطر یه بیکینی ساده چه نامهربانانه است... من امشب قرص صورتی را انتخاب میکنم شاید در خواب من آمدی عشق ممنوعه... شاید نه! خدا کند نه راه پیش دارم نه پس گویا مهره ی شطرنجی هستم مات چشم هایت ... پاییز و عاقبت زمان آنقدر گذشت که دلتنگ شدم... خاصیت زمان این است! آنقدر کش میآید تا تو را دچار احساساتی کند که از آنها فراری هستی... دلتنگی، بیهودگی، غم هر چه میوه ی چهارفصل است همیشه توی این دیس میبینمش... پاییز من پشیمان نیستم من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست من پشیمان نیستم چته با ما خصومتی داری؟ اگه فردا چش تو چش شدیم چطور سربالا میگیری؟ خوبه نفس بکشم صدا سوت بلبلی بیاد؟ خوبه ته صدام صدای خش خش پاییز بده؟ حالا پاییز که ارزونیت، رفیق زمستونم... حسابی ازت رنجورم راستی منکه رفیقت نیستم شاید عشقتم... یعنی من چی تو هستم؟ دنیا رو باش کوچه رو باش خونه رو باش خرمالوهای بالای درختمون رسیده و دستم نمیرسه چشمامم بیخودی بارونیه مثل پاییز و برگ ریزونش دلم سرده سرم گرم... میگم نکنه مُردم حالیم نیست؟ من مُرده من زنده، من اصن هیچ... تو خوب باش خوب آنقدر غم دارم که از نو شعر بنویسم سر می کشم با تلخی این شعر چایم را... فریادی توی گلویم گیر کرده هرچقدر هم آب بخورم پایین نمیرود که نمیرود اصلا از کجا آمده معلوم نیست این خیال ناراحت کی راحت میشود امروز؟ فردا؟ روز آخر؟ اصلا از چی ناراحت است؟ نکند همه ی اینها از بحران سن و سال است مثلا میترسم چهل ساله شوم و هیچ غلطی نکرده باشم شاید هم استرس تنهایی آینده است که آمده بیخ گلویم گیر کرده امیدوارم حداقل بعد پاییز در زمستان بهمن که آمد زیر بار بهمنش دفنم نکند و سبک بار به اسفند قدم بگذارم چه روزهای سرگیجه آوری آدم همیشه دو تا آدم است منِ غرور منِ متواضع. منِ خسته منِ پرانرژی. منِ آرام منِ آشوب. وایِ من، از این منِ آشوب که هزار من است... این روزها که در خودم غرقم دور و برم مرداب می بینم زل می زنم به نقطه ای مبهم بیدارم اما خواب میبینم... منِ لجوجِ دنده معکوس... من برای تو بیشمار شعر نوشته بودم اما اصلا آن شعر چه ربطی به تو داشت؟ اگر میخواندی هیچ ربطی نداشت آنقدرها شعر خوبی هم نبود اما هیچ کس نمیدانست که چه وقت اولین مصرع را نوشتم و آن مصرع کم کم غزل شد غزلی که تو هیچ جایش نبودی... برای تو... آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همانها که برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد عمرشان کوتاه است بس که هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوءاستفاده میکند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد آدمهای ساده را دوست دارم. چون بوی ناب "آدم" میدهند سایه ام سمت تو می آمد تیر بارانش کردم... گاهی اوقات دیوونه بودن خوبه مخصوصا" وقتی که غمت از حد خودت بزنه بالاتر این دیوونگی رو به خوبی خودتون ببخشید... پاییز شروع عاشقانه هاست... چقدر جایِ تو اینجا کنارِ من تویِ نگاهِ من خالی است... هر روز صبح با ذغال یک لبخند بزرگ میکشم رویِ صورتم این من نیستم دارم "خودم" را به دوش میکشم ! در ایستگاه قطار منتظر نیامدنم بمان... قطار ها دیگر به ایستگاه ها وفادار نمی مانند! چشمانت راز آتش بود. در التهاب قلب ویران شده ام و لبانت چون دشنه ای سوزان که مرهم تمام زخم های قبل از تو با من بود ! و آنقدر با آتش دوست داشتن و عطر تنت زندگی کرده ام که همه چیز را از یاد برده ام جز تو و حالا دیگر هراسی ندارم از این همه سوختن از این همه زخم و خاکسترِ خاطراتی که از من و تو به جای ماند... نگران من نباش... مرا به خودم بسپار دلم را می تکانم از غبارِ خاطره ها باز می کنم گره ی کورِ بغض ها را دوباره از این کلافِ سر در گُم یک "منِ" تازه می بافم نگران من نباش... از دور دوستت دارم... و من دوستت دارم اما از درگیر شدن بیشتر در تو وابسته شدن بیشتر به تو یکی شدن با تو می ترسم... و من دوستت دارم اما تجربه به من آموخت که از عشق در حد دیوانگی دوری کنم... بدترین اتفاق در پاییز آن است که کسی برود رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود آدم هایی که در پاییز می روند هرگز بر نمی گردند حتی اگر برگردند ، دیگر آن آدم سابق نیستند و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد کوچه ها را ، خیابان ها را ، پنجره ها را ، خاطره ها را درخت ها را و بیشتر از همه ، آدم ها را... مرا ببخش دوباره كلمات از مزار او مي گذرند و ماه مي سوزد ميان بوته هاي آه... خیابانِ بلندی را تصور کن که عبورِ عابرانش مرورِ خاطراتی میشوند که از سایه روشن شمایلِ یک عشق به ذهنِ غمگینِ نگاهت خطور میکنند.. خیابانِ بلندی را تصور کن نامش را پنجشنبه بگذار .. و فاتحهای به اشکِ چشم نثارِ خاطراتِ عاشقانهای کن که دیگر قلبت را لمس نخواهند کرد.. چاره ايى با خودت برايم بياور بعد از تو فراموشى در من معكوس عمل میکند اينك عاشق تر از هميشه ام ... کاش بعضی ها غریبه می ماندند... آشنا که می شوند چقدر غریبت می کنند... چه زود تمام شد چه زود حتى سماجت آفتاب عاشقى مانع از زمستان زودرس چشمانت نشد با رفتنت... قيامتي به پا ميشود عشق پناه ميبرد به قله ى زوال نگران چشمهايم نباش هنوز حساسند به هواى خاطره ها زندگی از من میخواهد که فراموشت کنم و این چیزیست که دلم نمیتواند بفهمد دل کلا نفهم است... تویی که امروز نمی شناسیم یه روز میفهمیدیم قطره به قطره و امروز عالمم برای عالمت غریبه شده است خوشحال نیستم... منی که تو را قطره به قطره میشناسم هی در بدر شدم که تو را جستجو کنم... و رمز کوچ چیزی برای خود نخواستن و همه چیز برای تو خواستن بود...! مثل خیلی چیزهای شخصی هر کسی هم یک رنج شخصی دارد که هیچ کس دیگری نمیتواند آن را بفهمد درک تو سخت است چون در جایگاهت نیستم خوب با من درد دل کن، دادگاهت نیستم دل نمی بستم نمی بستم ولی حالا که من دل به تو بستم رفیق نیمه راهت نیستم لحظه های سخت هم هستم کنارت شک نکن من لباس مجلسی گاه گاهت نیستم مثل یک آغوشِ بازم، چون تو بالا رفته ای- دره میبینی مرا، من پرتگاهت نیستم روح هم پرواز من! من رازدارت بوده ام تازگی دیگر چرا جعبه سیاهت نیستم دردسرهایت اگر تاوان بودن با من است توبه کن هر چند من تنها گناهت نیستم باز کن چشمان خود را، خوب اگر دقت کنی، من به رویایی که دیدی بی شباهت نیستم هر کسی در خانه ی خود غالبا راحت تر است من ولی چندان درون خانه راحت نیستم میرسد روزی ببینی هیچکس در خانه نیست سر بگردانی ببینی سر به راهت نیستم سمیرا عرب کاش قرص خواب "او" من بودم... کاش مرهم درد "او" من بودم... سپیدار پرسید چرا صدایت همیشه گرفته؟ گفتم از ازل تا ابد حرفی در گلویم گیر کرده که هرچه نفس میکشم بالا نمی آید و هرچه آب میخورم و نان لقمه میکنم پایین نمی رود این سرفهها میخواستند فریادی باشند که چون میدانستند خفه میشوند مجال نیافتند. مدتهاست برگی ته گلویم له میشود و خش خشش می افتد ته صدایم، این است که همیشه گرفته ام همیشه پاییزم مثل آسمان پاییز که همیشه گلویش پیش ابرها گیر است. خموش و سرگردان،به جستجوی خودم... آهای ... به من تسلیت بگویید کسی با من کسی از من کسی در من مرده است... من کودکی بوده ام که امروز دلم برای خودم تنگ شده برای خودی که هرگز فرصت دیدنش را نداشته ام... ببین چقدر فقیرم من! چنان بکش که پس از مردن هزار بار بمیرم من... بیا به سوی من فرشته خوی من فرشته رویم تو آلبوم خاطراتم از همه دلربا تر سکسی تر و نزدیکتر بودی و هستی... آهوی چشم خمارم... آهای بانوی این شعر خوب به کلماتم نگاه کن تک تک این ها را از اعماق قلبم برایت آوردم خوب به چشمانم خیره شو وقتی میگویم دوستت دارم خوب لب هایم را تماشا کن وقتی اسمت را به زبان می آورم همه شان می خواهند فقط یک چیز را به تو بگویند که تـــو تنها موجودی هستی که وقتی رو به روی من قرار می گیری دیگر از خدا هیچ نمی خواهم آهای بانوی این لحظه ها تو برای من از هر چیزی زیباتری و من تو را با هیچ خوب دقت کن!!! با هیچ عوض نخواهم کرد... خلاصی از بیخوابی به احترام کلونازپام رهایی از «من»... و در آخر بهتر که نام زندگی را جنگ بگذارم
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
