بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
هرچه کمتر سعی کنی باشی آنچه من دیدم و دم بر نزدم برکه نبود... *****
درد بکش
خماری بکش
حتی بمیر...
اما منت ساقی نامرد نکش!
م.م (رهگذر) ۹۹/۰۹/۱۰
گاهی آدم چیزایی رو که گم کرده
با از دست دادن پیدا میکنه نه نگه داشتن...
بلاخره بعد از چند روز بی خوابی
امروز مجاب شدم قرص خواب آور بخرم...
همچنان برایم عجیب است چطور ممکن است
هرکس هر موقع دلش میخواهد خوابش ببرد...
به شخصه در هفته اخیر
چند شب را تا پنج صبح بیدار بودم و
اینطور هم نبوده که تلاشم در جهت بیداری بوده باشد
بلکه با تمام وجود دلم میخواست
چشمهایم را که هم گذاشتم خوابم ببرد...
بعد از خواب هم بیدار که میشوم
آنقدر خواب دیده ام که انگار نه انگار که خوابیده باشم...
اگر این یک ماه را به خیر و خوشی بگذرانم
انگار که دغدغه هایم برای مدتها و مدتها به پایان میرسد
با خیال راحت میشود هر کتابی که دلم خواست
را دست بگیرم و بخوانم...
اینها را نوشتم که بعد از گذران این دوره
بدانم چه رنج ها که نکشیده ام!
و قدر زمان خالی را بدانم...
همیشه آنچه انتظار داری
اتفاق نمی افته...
من برای تو بیشمار شعر نوشته بودم...
اما اصلا آن شعر چه ربطی به تو داشت؟
اگر میخواندی هیچ ربطی نداشت...
آنقدرها شعر خوبی هم نبود...
اما هیچ کس نمیدانست
که چه وقت اولین مصرع را نوشتم
و آن مصرع کم کم غزل شد
غزلی که تو هیچ جایش نبودی!
گاهی آدم، خدارو
با از دست دادن خیلی چیزها پیدا میکنه...
بی مقدمه
امروز صبح دوستی داستانی برام تعریف کرد...
داستان پسری که یک روز اتفاقی با یک دروغ
گرفتار دوست داشتنی عمیق به یک دختر شد
و دیگه نتونست از این دروغ، از این گرداب بیرون بیاد...
و هر روز این گرداب بزرگتر شد، داشت غرقش میکرد
اون پسر بخاطر عشقش
بخاطر دوست داشتن های شور در بیارش
به خاطر بدی ها و دور زدنهای طرفش
به خاطر کنار گذاشته شدن و تحقیر شدنهاش
تا مرز جنون رفته بود...
و با کنار گذاشته شدنش
یک شبه کارش به بیمارستان کشید!
اینقدر ناآروم که هیچ مسکنی آرومش نمیکرد...
با تمام دردهاش، له شدنهاش...
حس میکرد تنها چیزی که آرومش میکنه
دیدن چهره ی محبوبش هست
لرزان روی تخت بیمارستان سرم به دست
موبایلش رو برداشت، صفحه ی شخصی دختر رو باز کرد
صورت زیبای اون رو دید
ناخودآگاه خندید و آروم گرفت
انتظار داشت اون دختر تو صفحه با دیدنش
عکس العملی نشون بده...
حتی یه سلام خشک و خالی!
اما دریغ...
اون با بی محلی باز تحقیر شده بود...
وقتی دید چقدر برای اون دختر بی ارزشه
یکمرتبه بخودش اومد
از خودش و احساس مزخرفش حالش بد شد
از اینکه این همه مدت با تمام وجود..
از ته دل کسی رو دوست داشته
از اینکه تک تک خیانتهای اون آدم رو به چشم دیده
رنج کشیده عذاب دیده و دم نزده...
ازخودش بدش اومد، متنفر شد
شرمنده ی دلش شد...
فهمید به آدمهای دورو و نامرد توی زندگی نباید بها داد
باید اونها رو با امثال خودشون
با همونهایی که میپرند.. تنها گذاشت
و رها کرد و رفت...
حالا دیگه عشقش به نفرت تبدیل شده بود...
برای من داستان جالبی بود
و من امروز آموختم این دنیا و آدمهاش خیلی بی وفان
فهمیدم دنیا جایی برای آدمهای با احساس نداره
دنیا جایی برای دوست داشتن و احساس گذاشتن نداره
که اگر هم هست معدود...
که اگر هست باید قدر آدمهای وفادار زندگیمون رو بدونیم
فهمیدم ارزش دل بیش از اینهاست
و نباید اون رو راحت برای هر کسی خرج کرد
دوستم میگفت درست مثل خودشون باید رفتار کرد
سنگدل و دور زن و نامرد...
اما من معتقدم نه!
دل پاک تر از این حرفهاست، نباید کثیفش کرد...
آدمها باید بدانند، حتی اگر تا ابد تنها باشند!
خدا هست...
باید برای خدا دلبری کرد که اون مظهر عشق و زیباییه
آرامش تنها و تنها اونجاست..
م.م (رهگذر) ۹۹/۰۹/۰۵
برگرفتهشده از خاطرات یک دوست
...Death
عمر، تاوان گناه ناکرده ام بود
و مرگ شاید رمز رهایی ست...
هر مرگ اشارتی است!
به مرگی دیگر...
مرگ آرزو...
مرگ شوق...
مرگ عشق...
و مرگ امید...
امید که تو دلت مرد...
وقتی دیگه باورت نداشتن...
از یک جایی به بعد!
نه دست و پا می زنی...
نه بال بال میزنی...
نه دل دل میکنی...
نه داد و بیداد میکنی...
نه گریه میکنی...
نه مشت میکوبی...
نه سرتو میزنی به دیوار...
نه...
از یه جایی به بعد!
فقط سکوت میکنی...
می ایستی...
و به خاطره هات فکر میکنی...
اونها رد میشن...
از جلوی روت...
یکی یکی...
مسافر پیاده میشه...
رفت...
قطار موند...
قطار میمونه...
به مقصد نمیرسه...
و ریل به ریل...
غم غربت...
دونه به دونه...
برف شعر...
روی موهای آشفته در بادش!
رسوب میکنه...
پ.ن: باور نداشتن، خود خود مرگه...
گاهی نرسیدن
زیباترین پایان یک عاشقانه است...
بیا بهم نرسیم...
راه آهن و خطوط
آزاد و بیخیال...
چند نقطه و سکوت
یک عالمه خیال...
یک عالمه خیال...
یک عالمه...
یک...
...
م.م (رهگذر)
هر سال پاییز...
آمدن به وقت پاییز
رفتن به وقت پاییز...
وجودی دارم از مهرت گدازان
مرا خود با تو چیزی در میان هست
وگرنه روی زیبا
در جهان هست
_از در و داف و پلنگ_
اما...
پات وایسادم
رنج کشیدم
اونقدر که
وجودم رفت
و مهرت
همچنان هست...
اگر پیشم نشینی دلنشانی...
وگر غایب شوی در دل نشان هست...
از کاروان چه ماند
جز آتشی به منزل...
چه دنیای عجیبیه!
اینهمه ازت فرار کردم...
و امروز
این منم
که گرفتار غربتم!
و عشق جوخه اعدام...
بیشتر حضور داری...
آسان مگير خيـــال مرا
عُمريستـــ كه در مجادله با منطقم
سنگ تو را به سينــه مي زند...
آســـان مَرو، با ديگري...
چنديست كه ديده ام
بَر زشتي ام طعنه بر آيينه مي زند...
در حيرتم، از اين جدالِ منطق و خيالِ خوش!!!
يا من، زياد خوش خيالم و
يا بَد رقم قِسمَتم
صبح آدينه مي زند...
حرفهایی هست
که با کلام نمیشه گفت...
طوفان سرد فکر و خیال است در سرم
کشتی به گل نشسته و من توی بندرم...
کابوس گشته خواب و غم انگیز شام من
باید به نسخه ی گرداننده شک برم...
آنقدر شب نوشتم و آنقدر خط زدم
شرمنده ام ز خط زدگی های دفترم...
درگیر خاطرات شدم تا که صبح شد
شبها که مینویسم من انگار بهترم...
هر چند میکشم پر و پررنگتر تو را
مانند باد، چهره ات از یاد میبرم...
یکسان شود چه یک شبه کل غرور خاک
دنیا گذاشت سنگ، بر احساس و باورم...
قلبی شکست تا که بفهمیدم عشق چیست!
پیروزی سپاه شما در برابرم...
آسان گذر مکن دگر از این خیال خوش
با من مگو که چرخ و فلک، دور آخرم...
کاغذ تمام میشود و شعر ناتمام
شاید قلم بهانه... که تقصیر جوهرم...
م.م (رهگذر) ۲۰ آبان ۹۹
با خنده میرقصم
از عشق میگریم...
جهان کوچک من!
راستش را بخواهید ماهها گذشت
و من با خیال شما، با فاصله ای امن
که مبادا خاطرت را مکدر کنم، زندگی میکنم
هر بار خواستم برایت بنویسم آسمان باریدنش گرفت
زمین و آسمان به هم دوخته شد، تمام جهان دلگیر شد
و مردم شهر جور دیگری نگاهم کردند...
دوست داشتنت از دور قشنگ بود
دلم میخواست شما را داشته باشم، نمیشد...
روزی هزار بار از دور دلم برای خندیدنت غنچ رفت
روزی هزار بار تصدق روی ماهت رفتم
روزی هزار بار شانه به شانه ی خودم تصورت کردم!
جهان کوچک من...
نمیدانم روزهای باقیمانده از عمرم
بدون شما چگونه خواهد گذشت؟
نمیدانم تا به کی زندگیم وابسته به شماست
فقط میدانم
از میان میلیاردها آدم روی کره ی خاکی
فقط شمایید که میخواهم متعلق به من باشید
فقط شما...
از تمام مردم جهان فقط شما را میخواهم تا دلیل زندگیم باشید
من عاشق پاییزم و خواب دیدم...
یکی از همین روزهای پاییزی چشمانم بعد از بیدار شدن
به روی شما باز خواهد شد...
منتظرتان میمانم تا به آدمها ثابت کنم!
٫٫جهان کوچک من٫٫
لیاقت اینهمه انتظار را دارد...
علی قاضی نظام
سهم ما در وسط معرکه ی عشق چه بود؟
غم و دلتنگی و حسرت
همه یکجا با هم...
فهمیده ام که از دست دادن
اصلا پروسه ی عجیبی نیست
فقط دردناک است
و دردناک بودن هم!
اصلا عجیب نیست
فقط غم انگیز است
غم انگیز...
تاوان عشق را
دل ما هرچه بود داد...
شبهای پاییز
به اندازه ای طولانی ست
که نمیشود
از هیچ خاطره ای گذشت...
هیچ کس شبیه تو
مرا دچار انزوا نکرد...
در آغوشـش میکشی
و محکم میفشاری اش به خـودت....
زل میزنی!!!
و به چشـمهایش خیره میشوی...
به نگاهـش آرام میگویی
با من بازی نکــن
و او .......
و او درسـت همین کار را میکند...!
من
باز
باز
و باز...
گذاشتم بازی کند با من
و منی که سالهاست
حتی دلتنگ خودم نشدم
هر ثانیه
دلم برای او تنگ شد...
تو را خواستن یعنی
بر لبه ی تیغ رقصیدن...
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد
میشه از گندمی های سر زلفت یه عالم شعر نوشت
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و...
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و...
دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت...
مسعود فردمنش
ناتمام
قصه ی همیشه تکرار من...
من این روزها تلخ تر از همیشه ام...
مغرورتر...
روزگار اینطوری من را بار آورده...
هربار که زمین میخورم و بلند میشوم...
مغرورتر از پیشم...
دارم یاد میگیرم احساستم را به روی کسی نیاورم...
شاید آرام شوم...
به هوای این که کسی چیزی نمیداند...
غرورم دست نخورده بماند !!!
خودم را سرگرم میکنم با نوشته هایم...
شاید آرام گیرد ذهن پریشانم...
اما...
بگذار کسی نداند تمام اینها بهانه اند...
تــو شدی خـــاطره ســـاز
من شدم خــــاطره باز...
باز پاییز است...
فصل، فصل تماشاست
زرد و قرمز خودنمایی میکند
عشق حکمرانی می کند
غم هجران فریاد می زند
اشک و باران مدام می بارد
تو ساکت دمی کنار من بنشین و تماشا کن...
اسیر عادت ها
وقت شکستن این قفسه
بشکن و پرواز کن...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ…
ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺭ…
ﺍﺯ ﺗﻪِ ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ…
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ !
امشب همه چیز رو به راه است...
آرام...
باورت می شود ؟
همه چیز آرام...
"با یاد تو"
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم...
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!
یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و به یاد تو....
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را
با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را...
با خاطرات با تو بودن پر کنم
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم
به غیر از تو...
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم
بجز تو...
اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام!
که چگونه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم...
تو نگرانم نشو!
"فراموش کردنت"
را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...
هر روز دیدنت را لحظه شماری میکنم
هر روز...
تکیه گاه کلمه بزرگیست
پر از عشق، پر از آرامش
پراز گرمای نفسهایت
پر از دلتنگی های من
پر از بی تابی های تو
پر از من، پر از تو...
اما در دو کلمه خلاصه می شود
“وجود تو “
شبیه آخرین سیگار قبل از ترک
دلچسبی...
تو همیشه ماه بودی
اما نه در آسمان من
و من هر شب، برای دیدن تو
به آسمان دیگری
سرک میکشم...
چه بی صدا سوخت پروانه
برای شمع...
سیم آخر:
بازی پوکر
بلوف...
بلوف روی بلوف...
امان از این حس!
و باز هم همان درد همیشگی
یک زخم کهنه...
۹۹/۰۴/۲۳
پ.ن: کاش این... نیمه خالی مسافر رو به مقصد برسونه... تا آخرش
پ.ن۲: یکی نیست بگه تو این همه سال دردت چیه... فازت چیه...
پ.ن۳: آخه چرا تو... چرا بازی... چرا جرزنی... چرا ؟
پ.ن۴: داره گرم میشه مهندس... بریز بنزین رو... گاز بده...
پ.ن۵: بمیری حس ششم...
وقتی مستی...
نه فکر خوب میاد تو سرت نه فکر بد!
به چیزی فکر نمیکنی... خلص...
سر و چشمات سنگینه
فقط میخوای بخوابی...
فقط توی این حالت میشه
بعضی چیزها رو تحمل کرد...
درست مثل امشب🥴🥺😓😔
بیچاره عاشقی
که شود مبتلا به چشم...
دلتنگی حس عجیبی ست
داغ نیست!
اما می سوزاند
اینم جواب یک بیت شعر
تو که از جنس نماندن بودی...
پس چرا سنگ زدی برکه ی آرام مرا
☆☆☆☆☆☆
شهر طوفان زده، نامش دلِ باران زده بود
سیل اشکت دل دیوانه ی ما نرم ربود...
کاغذم خط به خطش شعر شد و گریه نمود
شعرِ تو خاطره تازه، ز دلم زنگ زدود...
شهرتم رهگذر و جنسِ دلم کاغذ بود
.
گله از سنگ مکن... سنگ نبود! کاغذ بود...
م.م (رهگذر ) ۹۹.۰۳.۲۹
منتظرت نیستم
سعی کن هیچ وقت برنگردی
آدمی که با چشمان باز
این همه بی قراری را
به وقتش درک نکرد
عشق را نفهمیده است
سعی کن قدمهایت را
در جاده دیگری بگذاری
که من تمام راههای رسیدنت
به من را بسته ام...
و حتی حاضرم
کور کنم چشمانم را
که به طور اتفاقی هم شده
چشمانت را نبیند
من کنار زده ام، انتظار را
دلتنگی را
خاطرات را
تا هیچ وقت بغض گلویم را نگیرد
خالی هستم از تو
و هرچه حساب میکنم
تنهایی ام دیگر جایی برای تو ندارد
برنگرد....
عشق حد وسط نداره...
یا نابودی... یا نجات...
دیگه دل از همه مُرد...
عجب بادی گرفت!
هر چیزی رو برد...
جز من تو این هوا
کی تنهایی رو شمرد؟
م.م(رهگذر) ۹۹.۰۲.۳۱
پ.ن: یه مشت چل و خل😁😊😅
کم نمی آورم!
مگر زمان دلتنگی...
مرا ببخش که من، در کنارِ تو نیست
تمامِ بغضِ شبم کار، کارِ تو نیست
شروع سال که پاییزی است انگار...
بهارِ من که نبود و بهارِ تو نیست
همیشه قرمزِ من، حرفِ رنگ، نیرنگ!
به رنگ غرق نشو، این عیارِ تو نیست
فرار میکنی از دل، سوار بر عقل...
به او بگوی که دل اختیارِ تو نیست
ز قهوه خواب زده ام، هزار افسوس
روال زندگی ام بر قرارِ تو نیست
اگر به یک حرکت کیش و مات توام!
نگو دلیل، ز چشمِ خمارِ تو نیست...
نگو دلیل، ز چشمِ خمارِ تو نیست...
م.م(رهگذر) ۹۹/۰۱/۲۰
پ.ن: ناقابله😊😋بالاخره تموم شد
سخت تر از ندیدنت
نداشتنت...
هميشه، يك جای خالی هست!
تا براي پر كردنش
به تو فكر كنم...
تنها
به كوچه مي زنم
و تنهاتر به خانه بر می گردم.
نيستی و ايمان دارم
اگر اتفاق بهتری بود...
جایی نزديكتر از شعر به تو می رسيدم.
كسی چه می داند...
تو ساز بزن
من مست گردم...
امشب تا صبح...
تا سحر
راز و نیاز با معشوق...
معشوقی که تازه شناختمش...
و یقین دارم
معشوق همیشه هوای عاشقش را دارد...
تمامِ من، فدای تو...
تمامِ او، پناهِ تو...
دلم به سازِ تازه ای خوش است
مرا تراشِ سازه ای خوش است...
ز یادگارهای کودکی!!!
به نی لَبَک، قراضه ای خوش است...
دمی وصالت ای صنم، نصیب
به داغِ هر گدازه ای خوش است...
تمامِ درب های شهر، بَست
چراغِ سر ، مغازه ای خوش است...
هزار، بی اجازه رفته ایم
مدیر، با اجازه ای خوش است...
چه ما عجیب، مردمی عجیب!
به خاک، دل، جنازه ای خوش است...
م.م (رهگذر) ۹۹/۰۱/۰۷
پ.ن: دیگه کم کم ۴:۱۵ شد... فکر کنم صبح با صدای توپ هم بیدار نشم ههههه
از من که گذشت، شکست...
بغض خدایم، همین حوالی...
با تبریک سال جدید و بظاهر سخت ۹۹ ⚘🌷🌻
بهترینها رو براتون آرزو میکنم.😋
سلامتی... شادی... آرامش...💖💚💙❤
یه هدیه ناقابل به عنوان عیدی آوردم😊
نتیجه ی قرنطینه خانگی😁😅
شعر جدیدم تقدیم به شما عزیزان😍⚘
ما به تکرارِ خطا استادیم
پای لنگیم، به دل وا دادیم
چه خماریم، خماریم ای دوست
دیر بازی ست که ما معتادیم
دل چه تنگ است، چه غمگین این عید
از رهِ دور، سلامت دادیم...
پیک در پیک، سلامت باشید
شامِ میلاد خلص، دل شادیم
ما که راضیم، شما هم راضی...
ذکرِ رازی ست، چه راه افتادیم!
خشک و تر سوخت، چرا؟ عیب این است
ترسِ این نحس، به دل جا دادیم...
کاش یک روز بهم برگردیم...
خاطره گشته، بیاد افتادیم
بیاد افتادیم...
م.م (رهگذر) یکم فروردین ۹۹
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
