بـــــی دلـــــــیـــــل
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
این جمعه ی لعنتی... گاه فکر می کنم این خانه تنگ است... شاید به جای بهتری رفتم! خانه ی بزرگتری... رویم سیاه این روزها کلمات را اشتباه می نویسم یکی در میان حرف میزنم تازگی ها، هِی، ذهنم قاط میزند هی، یادم میرود، فراموشم میشود گاه یادِ کسی، و گاه از یادِ کسی چون آلزایمریها، گاه خودم را گم میکنم بغض دارد، در سی و چند سالگی، فراموشی... مانده ام، فراموش کرده ام یا فراموش شده ام شاید، معجزه ی عشق است و شاید شکستِ عشق! واژه ی عجیبی ست عشق... قلبی که به وظیفه هر روز به تکرار، ثانیه وار میزند جایی، روح میگیرد، عاشق میشود... جایی، جا می ماند، می ایستد گاه، بخاطر کسی و گاه، در خاطر کسی... نمیدانم این مواقع عقل، چه کاره است!؟ حاکمی که بزدلانه در می ماند... گویا گاه، مست است و بی اختیار شاید مستِ کسی، و شاید مست، در بی کسی! بگذار بگویند بی سواد است هذیان میگوید، دیوانه شده... اما گاه خلصه ی باحالیست مستی،دیوانگی دوستش دارم، دوستش دارم با کنایه!!!! این هپروت، این فراموشی، این دیوانگی م.م (رهگذر) جمعه ۹۷/۰۹/۰۲ امروز هم رفت... فردا باز اول هفته من هر روز دیروزم را کپی میکنم تا یکروز به تو نزدیک تر شوم... نترس دل ندارم دوباره عاشق شوم! فقط میدانم گاه در نظام طبیعت بی راهه راه را می بلعد گرگ بره را... و این گاه، نظامِ باحالیست نظامِ بی راهه... 😁😉😊 یک رویای شبانه... میگما، این هَوائه بَدجور سوز دارهها.. خانم! دستِ هَمو بگیریم و بریم جیگر بزنیم، نظرته؟! یا مثلاً بارون که گرفت، بریم سمتِ هر جا که از این برگِ زرد و نارنجیا ریخته، هِی عکس بگیریم... اصلاً بریم از این چرخ دَستی چرکا باقالی بگیریم بخوریم... نه که سَرده، بدجوری میچسبه... اونم با شُما .. سِرکهی فراوون و فلفل... هِی بگی: بَسه آقا، فشارم میوفتهها... بعدش تو بارون مَجبوری بغلم کُنی... منم زَبوندرازی کُنم و بگم: حالا مثلاً ناراضیای یا چی...؟ توأم بگی: بَرف که زَد بریم برفبازی، واسَت آدمبرفی دُرست کنم... بگم: شکلِ خودته ها... توام بگی: من اینقَد زشتم؟ بگم: نَه، از این زِشت تَری... توام ریز ریز بُخندی و گوله برف دُرست کُنی، بیوفتی دُنبالم تا آخرش به بهونهی گوله بَرف بغلت گرمَم کُنه.. خانم، این سَرما بَدجوری شمارو میطلبهها... نگامون کُنی، یه جوری مثلِ این نَدید بدیدا دلمون غَنج بره واسه نگاه کردنت... مَسیرت خورد، از تَنهایی دَرمون بیار... سَردمون شُده یِکم... عقل دوستت ندارد قلب دوستت دارد می بینی؟ عشق هم دو جناحی شده... و این هم چرت و پرتی شبانه واسه همه کسایی که دوستشون داشتم و... مجبور شدم ازشون بگذرم، واسه همه کسایی که حتی تو خیابون بر خلاف میل باطنیم از کنارشون رد شدم، واسه همه کسایی که به اجبار نتونستم کنارشون بمونم، واسه همه کسایی که حداقل امروز دیگه همه نیستن... و من می نویسم همه... واسه اونی که خودش می دونه... می نویسم متاسفم، دلم می خواست واسه خودمم که شده بمونم. می دونم تو آخرش تنها نمی مونی، این منم که مث همیشه همینجوری نفرین شده می مونم چون خودمم و نه چیزی غیر از این... (جدیش نگیرید لدفا) پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست... پشت همین پنجره هام، به من نگاه کن ماهِ من بذار ی چیزی از چشات، بمونه تو نگاهِ من کوچه به کوچه دوره کن خیابونای خسته رو حسِ شکست خوردنِ، پنجره های بسته رو این آخرین باره اگه، منتظرِ بهونه تم دارم میرم، منو ببخش، اگه هنوز دیوونه تم اگه هنوز سخته برام، دل کندن از دستایِ تو اینکه باید بیدار شم، ی روزی از رویایِ تو به من نگاه کن ماهِ من، جوری که عاشقت نشم چیزی نمی گم و نگو، وقتی نمی رسیم به هم... گناهش پای خودت! روزه بودم آن روز که حسرتت را خوردم... عشق فانتزی عجیبی است... فانتزی عجیبی در یک اتفاق آرام در گذر روز به روز گذری... که نامش را زندگی می گذارید آرام و بی صدا می گذرد آرام و بی صدا تکرار می شود... آرام و بی صدا اتفاق افتاده است و نفهمیده ای حواست نیست در این زندگی آرام عاشق شده ای و نفهمیده ای" من تنها کمی متفاوتم.. وقتی تمام دردهای دنیا روی شانه هایم کوه میشود من به پهنــای تمام کوهپایه ها لبخند می زنم...! سخت درگیرِ توام وقتی 'مـن' ..تمام میشود "تـو" آغاز میشوی... اما هرگز، ما یی جوانه نخواهد بست.. خشکیده اند بذرهای امید در دلم. چگونه میشود من نباشم و !!! تو نفهمی، نبودنِ حضورم را.. خواهشا دور نشو از من... خیال بوسه ندارند لبهایم... فقط میخواهند شب چشمهایت را "کمی "سوت بزنند... این پاییزِ لعنتی پاییز بلاییست که بعد از رفتنت.. بر سرم آورد ساعتها به عقب برگشت، اما تو.. حتی پاییز هم نتوانست تو را برگرداند باز هم پاییز و دل شوریدگی های من... باز هم کلاس اول دلتنگی... و دفتر صد برگ خاطره ها... امسال هم معلمم تو شدی، امسال هم رفوزه ات میشوم... اما من تا ابد عشق را با تشدید مینویسم حتی اگر معلمم نباشی... آخرین ماه پاییز که می شود گویا پاییز در حال چمدان بستن است آذر چه آذری... و حال من مانده ام با تو و خاطراتمان... اینبار سوغاتی برایم چه آوردی؟ سرمایت؟ یا باز هم غم هایت.. ما باز هم، در این ماه همسفر می شویم میدانم این را فقط تو باور میکنی... آنها که نمیدانند بر ما چه گذشت... نمیدانند من و تو چطور باهم قدم میزدیم تنها... هنوز هم تنهایم... می آیی باز با هم قدم بزنیم؟؟ تو که باشی معجزه ای در من رخ می دهد بنامِ آرامش... باش، حتی از دور... حکایتِ رفاقتِ مـن با تــو... حکایت "قهـــوه ی" تلخی ست که امروز به یادِ تـو...تلخ تلخ نوشیدم. و با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نــه؟ و آنقدر گیــــر کردم میانِ دوست داشتن و نداشتنش که انتظار تمام شدندش را نداشتم... تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم... حتی تلخِ تلخ... حرفهای کهنه همه ی فعل هایم ماضی اند. ماضیِ بعید... خیلی خیلی بعید... دلم برای یک حال ساده تنگ شده است... من خودِ خودِ انتظارم... گاهی؛ اگر توانستی... اگر خواستی... اگر، هنوز نامی از من در سر داشتی... نه در دل! در کوچه ی تنهاییِ من قدمی بـگذار... شلوغیِ کوچه ظاهریست... نترس! بیا... نگاهی پرت کن و برو وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن "دکتر علی شریعتی" سلام که مبادا بی هوا. . . پائیز است دیگر، یک دفعه دیدید کار دستتان داد! این حرف ها را یک ماه است به خودم می گویم،حالا به شما! این روزها روزهای خوبی نیست روزهایی که دنیا بهت پشت میکنه روزهایی که یه عالمه شعر ادیت نکرده داری روزهایی که نه حالی واسه نوشتن داری نه وقتی برای فکر کردن... این روزها برای شعر دلتنگم اما مجالی نیست این روزها خیلی از خودم عقب افتاده ام این روزها حس می کنم که کم کم دارم به نبودنت عادت می کنم حس می کنم که دیوانگی هایم ته نشین شده است و روزمرگی از سر و کول واژه هایم بالا می رود این روزها خودم نیستم اما شب ها آه از شب ها که رنگ تو دارند شب هایی که مقدسند شب هایی که کنج اتاقم کز می کنند توی چشمانم زل می زنند و آرام در بستر تنهایی ام می خزند و تن سردشان را به تنم می چسبانند آه از شب ها دارم از شب های نبودنت حرف می زنم شب هایی که همه ی دیوانگی هایم را به تو پیوند زده اند امان از روزها و آه از شب ها... آره فکر می کنم تقصیر منم هست یادمه همیشه وقتی دلم میگرفت شعر میگفتم اما نمیدونستم که روزی ممکنه دلم از شعر بگیره آره تموم شده همه چیز نه که دوره ی تو تموم بشه دوست من تو تموم نشدی من تموم شده ام! و تقلا فایده ای نداره... نداره... پاییز هر روز که می گذرد، خاطراتت را مرور می کنم فکر می کنم که تا چه زمان توان از تو سرودن دارم می اندیشم که آیا نیرومندتر از عشق در جهان نیز وجود دارد؟ و هزاران سوال دیگر... خوب من! بقول تو خوب میدانم که دیگر نباید در گذشته سیر کنم میدانم که باید در حال و به امید آینده زندگی کنم اما بقول تو اگر کسی رو دوست داشته باشی و ازش دور شوی سخت ترین و شکنجه آورترین کار دنیاست... خدا امیدِ هیچ کس را ناامید نکند اما گویا فراموش کرده ای که فصل، فصلِ پاییز است... فصلِ باران و برگریزان، فصل سرما و جدایی، فصلِ دلتنگی خوبِ من! می دانم که همه ی حرفهایم به تو ختم خواهد شد. می دانم تا زمانی که قلبم در سینه می تپد از تو خواهم نوشت از لبخندی که همیشه بر لبانت نشسته بود چشمهایت که جادو می کرد از چال گونه ات که گردابی سیاه چاله بود از شیطنت هایت، لجبازی هایت از دوست داشتن ها و نداشتن هایت بودن ها و نبودن هایت از تویی که گاه و بی گاه به دلم زخم میزدی از تویی که هیچگاه شعرهایم را نمی خواندی از تویی که با صدایت بهم انرژی می دادی و از تویی که آخر این قصه عشق را بمن ثابت کردی کمی دیر... اما تمام و کمال یادم نمی رود ساعتهایی که جز عمرمان حساب نشد... آری فصل، فصلِ پاییز است فصلِ باران و دلتنگی، آسمانِ همیشه گریان، فصل جدایی امان از آدم ناگزیر امام از حکم سرنوشت... هنوز آخرین ناله ها آزارم می دهد هق هق گریه ها بیشتر از ده سال پیرم کرد اما محکومم به جدایی... امان از آدم ناگزیر امان از حکم سرنوشت... پس خواهشا از من نخواه فراموشت کنم از من نخواه از تو ننویسم، بتو فکر نکنم میترسم میترسم روزی در جلوی چشم من مات شوی پس لااقل گاه گاهی شبی بخواب من بیا اگر می شود خیال و رویایت را از من نگیر جای دوری نمیرود جانِ من بهارِ من لااقل در پاییز در خیالِ من تو را از من نگیر... آخر تو تمامِ دنیای منی تا تمامِ دنیا... لالاییِ غمگینی ست جهان و آنکه هنوز به خواب نرفته عذابِ بیشتری می کشد... سلام مرا ببخش که در تنهایی برایت شعر می نویسم کنارت که باشم عطرت کلمات را مست می کند آنوقت جمع کردنشان دیگر کار خداست! و من فکر می کنم عشق آنقدرها هم که فکر می کردیم عادلانه نبود دختر همسایه عاشق شد پیراهن بلندتری دوخت و من عاشق شدم گریه های بلند تری سر دادم در عصر ما همه همیشه دیر می رسند یکی به اتوبوس یکی به قطار یکی به یکی... و من فکر می کنم ما رهایشان می کنیم و رهایمان نمیکنند مردگان عاشقانند و ما معشوق... من از خواندن تیتر هیچ روزنامه ای تعجب نمی کنم تو بزرگترین اتفاق زندگی ام بودی چشمهایت همه ی آن چیزی بود که از شعر نمی دانستم... هر شب دلم بهانه ی تو .... هیچ بگذریم ... امشب دلم دوباره تو را ... هیچ شب بخیر ... نقش اول شعرهای من برداشت آخر همیشه از چشم های توست این پلان را پلک نزن! بگذار خوب بنویسمت خاطره کشاورز کجا داری میبری من را؟ نه چشمهایت نه خطوت متقارب اندامت نه معرفتت نه حتی اگر به زندگیت گندی زدی نه «عطر خوش زن بودنت» نه شعر و نه هیچ چیز دیگر هیچ چیز... نباید فکر و عقل من را منحرف کند نباید اما امان از دل... این حرفها سرش نمی شود هوش از سر می برد چون طوفانی عقل را نابود می کند امان از شعر... که حرف دل است آنچنان مست می شوی که رسوایت می کند که نقاب خنده و بی احساسیت را برمیدارد امان از عقل بی عرضه ی بی لیاقت که همیشه بازنده به دل است دوستت دارم... دوستت دارم دیوانه ام نه؟ امان از هذیان های شبانه... امان از افکار سردرگم بیخیال نادیده بگیر این اعترافات شبانه را این من نبود یک منِ دیگر بود م.م (رهگذر) ۹۷.۰۸.۰۳ گاهی در نبود تنها یک نفر گویی جهان به تمامی خالی است... جانم را تسلیم چشم هایت می کنم که جان آفرینند ... محمد شیرین زاده هَمین كه میدانم كسى شبیه تو نیست ؛ چقدر دلهُره آورتر از نبودنِ توست .. عباس معروفی یک عمر پایت سوختم قابل ندارد مهدی فرجی فردا اگر بدون تو باید به سر شود ، فرقی نمیکند ، شب من کی سحر شود ...! فاضل نظری سکوت راه حل خوبی نیست!!! باید چطور گفت خداحافظ؟؟؟ جهان من از سکوت پر است... و در آخر... این روزها بدجور دلتنگم این روزها بدجور آشوبم این هم جوابت نازنین خوبم!
این روزها در پاییز حسابی مراقب دلتان باشید
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
